Saved Messages
Відкрити в Telegram
2 451
Підписники
+224 години
-57 днів
+48130 днів
Архів дописів
2 451
من آنقدر از دوستداشتنهای گذشته آسیب دیدهام که از هر نزدیک شدنی وحشت دارم. که فقط از دور نظارهگرم و بیصدا و خاموش، دوست میدارم
2 451
از خودش پرسید ثمرهی هر بار پناه بردن به کسی برای کاستن از رنج تنهایی و یافتن آرامش، چه بود؟ و خودش پاسخ داد زخمهای شبیه به هم
2 451
خیلی وقته حس میکنم کانال نیاز به یه رویهی جدید داره منتها ایدهی خاصی ندارم. شما دارید ؟ :))
2 451
دیگر تقلا نمیکنم. پذیرفتهام و تسلیم شدهام. اما این بدان معنی نیست که از درون با خودم به صلح رسیدهام.
درونم آشوب است. تنام زخمیاست آنگونه که انگار مجروح هزار نبرد بودهام و حالا رمقی برای جنگیدن و ادامه دادن برایم باقی نمانده.
حالا سپر انداخته و در انتظار پایانم؛ حتی اگر آنگونه که میخواستم شکوهمند نباشد.
2 451
من رویای عشقی را در سر میپروراندم که چیزی بیش از اشتیاق دو تن برای تصاحب یکدیگر بود.
2 451
آدم ضعیفی نبود. اما دیگر حوصلهی سختیها را نداشت. میل عجیبی به گریز پیدا کرده بود، به ندیدن، ندانستن و رفتن، برای همیشه
2 451
خدا یک شب تو را در سینهی من زاد، باور کن
یقینی در گمان پیچید و دستم داد، باور کن
تو مثل هرچه که هستی، در درون من نمیگنجی!
مرا ویرانه کردی خانهات آباد، باور کن
2 451
خدا یک شب تو را در سینهی من زاد، باور کن
یقینی در گمان پیچید و دستم داد، باور کن
تو مثل هر چه هستی در درون من نمیگنجی
مرا ویرانه کردی خانهات آباد، باور کن
2 451
از یادگار بودنمان پرسیدم. گفت سالها بعد شبی احساس میکنی در تو ترانهی زیباییست که هر چه میکنی، آن را به یاد نمیآوری. بگذار آن ترانهی محو، یادگار ما باشد
2 451
در زندگی لحظاتی پیش میآید که انسان نه کسی را دوست دارد و نه دلش میخواهد که کسی او را دوست داشته باشد. از همهچیز و همهکس حتی از وجود خود بیزار است. مثل اینکه تمام نیروها و رشتههای زندگی را از او بریدهاند، نه میل به کار کردن دارد و نه اشتهای خوردن. دلش میخواهد خاموش و تنها در گوشهای بنشیند و به نقطهی ثابتی خیره شود، یا اینکه صورت اشکآلود خود را در متکا فرو برد و به هیچچیز، حتی غصهاش، نیندیشد
📚 شوهر آهو خانوم
