Saved Messages
Kanalga Telegram’da o‘tish
1 948
Obunachilar
+224 soatlar
+97 kunlar
+1630 kunlar
Postlar arxiv
1 948
و از دیگر خطاهای بزرگم آن بود که لحظات دلخوشی را سرسری میگذراندم اما غم و اندوه را با همه وجود زندگی میکردم. گویی که پیوند عمیقی بین من و غمها بود
1 948
همهچیز پوچ و بینمک است و هیچچیز میل و رغبتی در آدم زنده نمیکند. همهچیز محض گذران وقت و تفریح است عزیزم، سطحی و بیمایه
1 948
گفت به دنبال پناهگاهی اما خودت را آواره میکنی. در آوارگی و بیپناهتر کردن خویش، چه پناهی وجود دارد؟
گفتم، شاید آنکه آواره و بیپناه است، با تمام وجود به دنبال پناهگاه میگردد
1 948
براى آنچه از دست رفته است اندوه به دلت راه مده كه تو را از آنچه مىآيد باز مىدارد
1 948
آیا تا به حال پیش آمده که در میان یک رنج بزرگ، یک اندوه عمیق، ناگهان بایستید و به این فکر کنید که آیا همهی اینها واقعیاست؟ همهی اینها اتفاق افتاده؟
که انسان چگونه نجات پیدا میکند و چگونه دوام میآورد؟
1 948
زندگی فراتر از اینهاست عزیزدلم. یا بهتر بگویم، زندگی به بلندی صدای مورچهی کوچکیست که تو آن را نمیشنوی و زیر پا میگذاریاش
زندگی از کوچکی بسیار است که بزرگ است.
هروقت در خلوت خویش مینشینم و احوالم خوش است، طعم گیلاس کیارستمی را ریواچ میکنم و آنجا که آقای باقری میگفت یک توت ما را نجات داد، عشق میکنم. که واقعا یک توت ما را نجات میدهد گاهی!
یک تابش نور کوچک. یک املت و دوغ آبعلی. یک آغوش ذوقزده. یک تلفن مخفیانه پانزده ثانیهای گاهی آنچنان امیدت میبخشد که مثل سگ، میدوی تا باشگاه و پانزده دقیقه بیوقفه الاپتیکال میزنی و شب را هم چیزی نمیخوری! شروع میکنی به درس خواندن، نمرههایت بالا میرود، موسیقیات فاخر میشود و کتابهایت آگاه میشوند. سطح فکرت جامپ میکند و تمام اینها از مشوق کوچکی آغاز میشود گاهی
اکنون که برایت مینویسم زندگیام را دوست دارم. خون چیزی نجس است اما میان سینهی گاو که میچرخد، عالمی را سبز میکند و شیر میدهد. تجاوزی که به روح و ذهن من وارد شد آنچنان نجس بود که با آب جاری هم پاک نمیشود، اما گویی زیر پایم را سبز کرد. فکرم را باز کرد. حالم را بهتر کرد. من خوبم. یک اتفاق بد گاهی مسبب حال خوبت میشود
من خوبم و امید دارم که حال تو نیز، خوب باشد …
1 948
Repost from N/a
من آن طبیب زمینگیر زار و بیمارم
که هر چه زهر به خود می دهم نمی میرم
1 948
لحظههایی هم هست که آدم دلش میخواهد از خودش بیرون بزند و برود جایی و فقط آرام بخوابد. بدون هیچ فکری، آسودهیِ آسوده
1 948
بههرحال، پریروز، یعنی جمعه، نزدیک بود از تنهایی و خستگی دق کنم.
ساعت ده و نیم از خواب بیدار شدم، یعنی پس از ده دوازده ساعت خواب و آن وقت ناگهان عظمت یا حقارت تنهایی خودم را حس کردم و به حدّی گریهام گرفت که خدا داند
نامه بهرام صادقی به ابوالحسن
1 948
توقع زیادی نبود تا سهم من از تمام دنیا، خانهای باشد که تو در آن به انتظار من نشسته باشی
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
