مطالعه گران
هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه، چاقوی درد را کُند میکند، برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم. 🍸دوستان "کتابخوان" تان را دعوت کنید. 🎁جهت تبلیغات؛ @pish_tabligh
Показати більше📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу مطالعه گران
Канал مطالعه گران (@mutaliagaran) у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 16 789 підписників, посідаючи 2 158 місце в категорії Книги та 19 720 місце у регіоні Іран.
📊 Показники аудиторії та динаміка
З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 16 789 підписників.
За останніми даними від 29 вересня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на 481, а за останні 24 години на 10, загальне охоплення залишається високим.
- Статус верифікації: Не верифікований
- Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 1.74%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 0.99% реакцій від загальної кількості підписників.
- Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 293 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 166 переглядів.
- Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 6.
- Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як شعر, کتاب, صوتی, کتابخانه, مولانا.
📝 Опис та контентна політика
Автор описує ресурс як майданчик для висловлення суб'єктивної думки:
“هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه، چاقوی درد را کُند میکند،
برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم.
🍸دوستان "کتابخوان" تان را دعوت کنید.
🎁جهت تبلیغات؛
@pish_tabligh”
Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 30 вересня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.
Триває завантаження даних...
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 30 вересня | 0 | |||
| 29 вересня | +16 | |||
| 28 вересня | +75 | |||
| 27 вересня | 0 | |||
| 26 вересня | 0 | |||
| 25 вересня | +77 | |||
| 24 вересня | 0 | |||
| 23 вересня | 0 | |||
| 22 вересня | 0 | |||
| 21 вересня | +103 | |||
| 20 вересня | 0 | |||
| 19 вересня | 0 | |||
| 18 вересня | +107 | |||
| 17 вересня | 0 | |||
| 16 вересня | 0 | |||
| 15 вересня | +101 | |||
| 14 вересня | +9 | |||
| 13 вересня | 0 | |||
| 12 вересня | +109 | |||
| 11 вересня | +18 | |||
| 10 вересня | 0 | |||
| 09 вересня | +94 | |||
| 08 вересня | 0 | |||
| 07 вересня | 0 | |||
| 06 вересня | 0 | |||
| 05 вересня | +66 | |||
| 04 вересня | 0 | |||
| 03 вересня | +49 | |||
| 02 вересня | +46 | |||
| 01 вересня | +16 |
| 2 | https://t.me/Fa_Eran | 47 |
| 3 | #رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت پنجاه و یکم
مراسم به آرامی و با شکوه خاصی برگزار شد آن روز من و فریدون رسماً نامزد شدیم
قرار شد که چهار ماه بعد مراسم عروسی برگزار شود همه شاد بودند اما در قلب من هزار فکر و سؤال موج میزد آیا این آغاز خوشبختی واقعی من بود؟ آیا فریدون همان کسی بود که قرار است تا پایان عمر کنار من باشد؟ تنها گذر زمان میتوانست پاسخ این پرسشها را آشکار کند.
یک ماه از نامزدی من میگذشت آن شب هنگامی که همه دور سفره نشسته بودیم و در کنار هم غذا میخوردیم پدرم متوجه شد که مادرم در افکار خود غرق است و به غذایش دست نمیزند نگاهش از نگرانی به مادرم دوخته شده بود و سکوت سنگین فضای خانه را پر کرده بود بعد از چند دقیقه با صدای آرام و دلنگران پرسید چرا غذایت را نمیخوری؟
مادرم که تلاش میکرد ناراحتیاش را پنهان کند در حالی که چشمانش از غم پر شده بود با لحن آرامی گفت چیزی نیست سیر هستم شازیه با تردید گفت مادر جان شما که حتی صبحانه هم نخوردهاید پس چطور سیر هستید؟ پدرم که نگرانی اش بیشتر شد با اندوه عمیق گفت آیا باز هم مصطفی جواب تماسهایت را نداده است؟ چشمان مادرم پر از اشک شد و بغضی در گلو داشت که اجازه نمیداد کلمات از دهانش بیرون بیایند و با صدای لرزانی پاسخ داد
دو هفته است که برایش تماس میگیرم اما هیچ پاسخی نمیدهد تنها یک پیام گذاشته که مصروف است و تماس خواهد گرفت نمیدانم این چه نوع مصروفیتی است که حتی به مادر خود هم وقت ندارد پدرم که از رفتار مصطفی دلزده شده بود لقمهای که در دست داشت را با تاسف دوباره داخل بشقاب گذاشت و گفت من هم مثل تو از رفتار او حیرتزدهام اما از دست ما چه کاری ساخته است؟ به زودی درسهایش تمام میشود و به خانه برمیگردد تا آن زمان لطفاً دندان روی جیگر بگذار و فشار زیادی به او وارد نکن میدانم که مادر هستی و نگران میشوی اما باید به او زمان بدهی تا خودش دلتنگ ما شود قطرهای اشک از چشم مادرم چکید و غمگینانه لب زد اگر چند ماه هم برایش تماس نگیرم او دلتنگ ما نمیشود در همین لحظه صدای زنگ موبایل مادرم بلند شد مادرم که دلش به شدت آشوب شده بود با هیجان گفت انشاءالله که مصطفی است مرتضی به سرعت موبایل مادرم را از روی طاق برداشت و به دستش داد و گفت درست حدس زدی مادر جان لالایم است مادرم بیدرنگ تماس را پاسخ داد و با صدای نگران و شتابزده گفت کجا هستی پسرم؟ نگرانتم چرا به تماسهایم پاسخ نمیدهی؟
ادامه دارد | 68 |
| 4 | #رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت پنجاه
شب آرامی بود و در سکوت اطاقم نشسته بودم ذهنم مانند دریایی پر تلاطم از افکار گوناگون پر بود ناگهان صدای دروازه افکارم را شکست پدرم پشت دروازه ایستاده بود و با لبخندی مهربان گفت میتوانم چند لحظه با دختر زیبایم صحبت کنم؟ با عجله از جایم برخاستم و با احترامی آمیخته به محبت گفتم البته که میتوانی پدر جان
او وارد اطاق شد و آرام روی تخت من نشست بعد دستم را گرفت و مرا کنار خود نشاند نگاهش مهربان اما آمیخته به اندوه بود آهی کشید و با صدایی آرام گفت فرخنده جان من همیشه آرزوهای بزرگی برای تو و برادرانت داشتم اما برادرانت نخواستند یا نتوانستند که تمام آرزوهایم برآورده شود حالا تنها امیدم به تو و مرتضی است میخواهم شما هرگز احساس کمبود نکنید و همیشه شاد و سربلند باشید
سپس دستی به موهایم کشید و ادامه داد امروز روز سختی برایم بود نمیدانم چرا اما وقتی خواستگارانت را دیدم دلم گرفت فکر اینکه روزی تو از این خانه بروی و دیگر کنارم نباشی قلبم را به درد میآورد اما اگر تو را خوشبخت ببینم این درد تسلا پیدا میکند هر پدر و مادری آرزو دارند که دخترشان با عزت و احترام به خانهی بخت برود مادرت گفت که امروز تصمیم خودت را گرفتهای و جواب مثبت دادهای آیا واقعاً از این تصمیم مطمئن هستی؟
سرم را پایین انداختم کمی مکث کردم و با صدایی آرام گفتم بلی، پدر جان این تصمیمی است که با فکر گرفتهام
پدرم لبخندی زد بعد ادامه داد خوشحالم که خودت مسیر زندگیات را انتخاب کردی انشاءالله که با این پسر خوشبخت میشوی اما دخترم این را بدان اگر روزی حتی برای لحظهای احساس کردی خوشحال نیستی من مثل کوه پشت سرت هستم این خانه همیشه خانهی توست
دیگر نتوانستم اشکهایم را نگه دارم خودم را در آغوش پدرم انداختم و با بغض گفتم پدر جان چقدر دوستت دارم
پدرم مرا محکم تر در آغوش گرفت و با صدایی که لرزش بغض در آن محسوس بود گفت من هم دوستت دارم دختر یکدانهی من همیشه برای خوشبختیات دعا میکنم
روز نامزدی من و فریدون فرا رسید صبح همان روز شازیه با دقت و ظرافت مرا آماده کرد لباس زیبایی که مادرم برای این روز انتخاب کرده بود به تنم برازنده مینمود موهایم را شانه زد و در حلقهای آراسته جمع کرد اضطرابی شیرین در وجودم جریان داشت چیزی میان شوق و تردید…
حدود یک ساعت بعد خانوادهی فریدون همراه او وارد خانهی ما شدند وقتی نگاهش به من افتاد لبخندی آرام و محترمانه زد آن لبخند هرچند ساده در دل من جرقهای ناشناخته ایجاد کرد....
#ادامه_دارد | 53 |
| 5 | #رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهل و نهم
سؤالم را گفتم اما قلبم هنوز به شدت میتپید و نگاهش به من سنگینتر از هر چیزی بود که تاکنون حس کرده بودم…
او چند لحظه بدون اینکه چیزی بگوید به چشمانم خیره شد نگاهش آرام بود اما سنگین گویی میخواست چیزی را در عمق چشمانم بخواند سپس لبانش را باز کرد و با صدایی آرام اما محکم گفت من چندی قبل شما را دیدم و در همان نگاه اول عاشق شما شدم
از اینکه اینقدر بیپرده و رُک احساسش را بیان کرد خجالت کشیدم نگاهش را لحظهای از من گرفت و پس از مکث کوتاهی دوباره ادامه داد فرخنده جان اگر شما مرا لایق ببینید و به غلامی خود بپذیرید وعده میدهم که همیشه شما را خوشبخت نگه دارم میدانم که خانوادهی شما شما را مثل شاهدخت بزرگ کردهاند شک نداشته باشید که شما را ملکهی خانه و قلبم میسازم روز و شب زحمت میکشم تا زندگیای را که شایستهی شماست را برایتان فراهم کنم کلماتش مثل موجی گرم اما سنگین بر دلم نشست از اینکه اینقدر راحت احساساتش را برایم بازگو کرد تعجب کرده بودم اما نمیخواستم خودم را ببازم نگاه کوتاهی به او انداختم او چند دقیقه دیگر از خودش گفت از خانوادهاش از برنامههایش برای آینده بعد مکثی کرد و با صدایی جدی و صمیمی پرسید خوب به نظر شما من لیاقت شما را دارم؟ این سؤال مرا بین زمین و آسمان معلق کرد نمیدانستم چه بگویم هزار فکر از ذهنم گذشت اما هیچ جوابی که مناسب باشد پیدا نکردم پس نگاه از او گرفتم و گفتم ببینید آقای… مکث کردم او لبخندی زد لبخندی که گرمایی عجیب داشت و گفت فریدون، اهمی کردم و با صدایی آرام ادامه دادم بلی آقای فریدون من همیشه به تصمیم پدر و مادرم احترام میگذارم و هرچه آنها برایم بخواهند را با جان و دل قبول میکنم آنها از شما و خانوادهتان خوششان آمده است اما فیصلهی نهایی را به من سپردهاند شما هر سوالی که در ذهنم داشتم در حرفهای تان جواب دادید انشاءالله من تصمیمم را به خانوادهام میگویم و آنها هم مادر جانتان را در جریان خواهند گذاشت
خواستم به این گفت و گو پایان دهم از جایم بلند شدم و گفتم فعلاً با اجازه قدمهایم را به سمت خانه برداشتم اما در همان لحظه صدایش مرا متوقف کرد فرخنده جان برگشتم و نگاهش کردم چشمانش پر از مهربانی بود با لبخندی که رگهای از شرم و محبت در آن بود گفت رنگ آبی خیلی به شما می آید..
نگاهش لرزهای به دلم انداخت گرمایی عجیب صورتم را پر کرد..
ادامه دارد | 127 |
| 6 | #رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهل و هشتم
اما چه میدانستم… چه میدانستم که این مهر زودگذر روزی به نفرتی عمیق بدل خواهد شد؟ چه میدانستم که این مرد همان که قلبم را در آن نگاه اول لرزانده بود باعث و بانی تباهی زندگی ام خواهد شد؟ همان که رؤیاهای خوشبختیام را در زندگی زناشویی نابود خواهد کرد؟
آن لحظه من غرق در شور و احساس بودم بیخبر از سرنوشتی که مثل سایهای تاریک آرامآرام به سویم نزدیک میشد…
نیم ساعت گذشته بود که پدرم در اطاق را باز کرد و با همان لحن مهربان همیشگی گفت دخترم فریدون در حویلی منتظرت است برو با او صحبت کن هر سوالی که داری از او بپرس سری تکان دادم و آرام گفتم چشم پدرم لبخندی زد و از اطاق بیرون شد اما من… قدمهایم به جلو نمیرفت گویی چیزی نامرئی مرا در جایم میخکوب کرده بود قلبم تندتر از همیشه میتپید دستهایم عرق کرده بودند و پاهایم میلرزیدند اولین بار بود که قرار بود با مردی بیگانه رو به رو شوم آن هم کسی که خواستگار من بود دل به دریا زدم چشمانم را محکم بستم و در دل گفتم خدایا به امید خودت نفس عمیقی کشیدم و با قدمهایی آرام اما لرزان از اطاق بیرون شدم وقتی وارد حویلی شدم فریدون روی چپرکتی که در گوشهی حویلی گذاشته شده بود نشسته بود و نگاهش را به زمین دوخته بود صدای قدمهایم که به گوشش رسید سرش را بلند کرد وقتی نگاهمان به هم گره خورد چشمانش برقی زد و لبانش به تبسمی کج خم شد این حالتش عجیب بود و مرا بیشتر معذب کرد عرق سردی از پشتم جاری شد با خجالت به سمت او رفتم و با صدایی که لرزشش را نمیتوانستم پنهان کنم گفتم سلام او با خوشرویی جواب سلامم را داد و با دست به دورتر از خودش روی چپرکت اشاره کرد گویی میخواست کنار او بنشینم اما من چوکی چوبیای که کنار دیوار بود را برداشتم و آن را مقابل او گذاشته روی چوکی نشستم و سعی کردم آرامش خود را حفظ کنم فریدون از این کارم لبخندی زد اما خودش را کنترول کرد و چیزی نگفت چند لحظه سکوت سنگینی میان ما حکمفرما شد هیچکدام حرفی نمیزدیم من مشغول بازی با انگشتانم بودم و او به من نگاه میکرد سرانجام او این سکوت سنگین را شکست و گفت میخواستی با من حرف بزنی؟ منتظر هستم نگاهش پر از کنجکاوی و آرامش بود اما من که هنوز از خجالت سرخ شده بودم به سختی حرف زدم همانطور که با انگشتانم بازی میکردم گفتم راستش… میخواستم بپرسم شما چرا خانوادهتان را به خواستگاری من فرستادید؟...
#ادامه_دارد | 120 |
| 7 | 📕هفت هزار سالگان
@abcdef123456_Hafthezarsalegan
💎معرفی برترین کانالهای تلگرام:
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd | 123 |
| 8 | #رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهل و هفتم
حرفهایش دلم را گرم کرد گویی حس خاصی در این روز نهفته بود که هنوز برایم روشن نشده بود شازیه سپس به فرشته نگاه کرد و با صدای نرمش گفت تو هم برو عمه جان را کمک کن هر دوی تان باید زود آماده شوید شاید تا چند ساعت دیگر مهمانان برسند
این حرف مثل موجی آرام اما مداوم در ذهنم تکرار میشد دست فرشته را گرفتم و از آشپزخانه بیرون شدم به سوی اطاق خود رفتم اطاقی که همیشه پناهگاه کوچک من بود آرام دروازه الماری را باز کردم و لباس نو را همان لباسی که مادرم دیروز برایم خریده بود بیرون کشیدم لباس را مقابل خودم گرفتم و در آیینه خیره شدم نگاه به آن رنگ زیبای دلخواهم لبخندی ناخودآگاه روی لبانم نشاند دستم را با نرمی روی پارچهاش کشیدم و با خود گفتم این رنگ را چقدر دوست دارم مادرم هم این را میداند. برای همین این لباس را برایم گرفته است
لباس را دوباره با دقت روی تخت گذاشتم نگاهی به فرشته کردم و با صدای آرام گفتم من میروم حمام تو هم آماده شو سپس وسایل حمامم را گرفته و از اطاق بیرون شدم.
در حمام آب گرم مثل نوایی آرام روی تنم جاری شد و خستگی روز را از من گرفت بعد از حمام لباس نو را پوشیدم دست بردم و موهایم را شانه زدم موهایم را با دقت دور سرم بستم سپس چادر زیبایی که همرنگ لباسم بود را روی سرم انداختم
همین که آماده شدم صدای زنگ دروازه بلند شد قلبم اندکی تندتر تپید آیا آنها رسیدهاند؟ لحظهای ایستادم و نفسی عمیق کشیدم سپس به سوی کلکین اطاق رفتم پرده را کمی کنار زدم و با احتیاط نگاهی به دروازه حویلی انداختم پدرم دروازه را باز کرد مردی وارد شد و با او احوالپرسی کرد پشت سرش همان زنی که همیشه برای خواستگاری میآمد با لبخندی قدم به داخل گذاشت و سپس او… پسری با قد بلند و چهرهای معمولی وارد شد نگاهش آرام اما محتاط بود به پدرم سلام داد و سری به احترام خم کرد بعد نگاهی به اطراف انداخت گویی دنبال چیزی یا کسی میگشت وارخطا شدم پرده را به سرعت کشیدم و خودم را پنهان کردم دستم را روی قلبم که دیوانهوار میتپید گذاشتم گویی میخواست قفسه سینهام را بشکافد آن لحظه عجیب و غیرمنتظره بود گویی چیزی در درونم بیدار شده بود با همان نگاه اول مهر فریدون به دلم نشست حسی که هرگز پیش از آن تجربه نکرده بودم قلبم نرم شده بود و ذهنم درگیر خیالهایی که نمیتوانستم آنها را کنار بزنم.
ادامه دارد | 197 |
| 9 | #رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهل و ششم
پدرم با جدیتی که همیشه در چهرهاش موج میزد رو به مادرم کرد و گفت دخترم درست میگوید او وقتی تا حالا این پسر را ندیده و حتی با او حرف نزده چطور میتواند تصمیم به این بزرگی بگیرد؟ در اسلام هم گفته شده که دختر و پسر باید یکدیگر را بشناسند پس ما کی هستیم که این حق را از دخترمان بگیریم؟ سپس نگاهش را به من انداخت، چشمانش آرام اما مطمئن بود با لحنی مهربان ادامه داد درست است دخترم مادرت با مادر پسر صحبت میکند یک روز پسر هم با خانوادهاش به اینجا میآیند تا شما یکدیگر را ببینید و حرف بزنید هنوز لبخند کوچکی روی لبانم ننشسته بود که شازیه با حسرتی عمیق در نگاهش آهی کشید و گفت پدر جان شما چقدر خوب هستید کاش همه پدرها مثل شما درک داشتند پدرم لبخندی زد لبخندی که در آن محبت و غرور پدری آشکار بود اما شازیه با چشمانی که آرام آرام پر از اشک میشد به من نگاه کرد و با صدایی که گویی از دلش برمیآمد ادامه داد قدر این پدر و مادر را بدان هر کس مثل تو خوشقسمت نیست اشکهایش دیگر امانش نداد بی صدا از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت رفتنش مثل بادی سرد غمی را در دل همه نشاند نگاه پدرم که همیشه محکم و استوار بود با رفتن او رنگ غم گرفت آهی کشید سری تکان داد و زیر لب زمزمه کرد بهادر… چه ظلمی در حق این دختر کردی صدای پدرم لرزهای به دلم انداخت این جمله سنگین بود مثل باری که این چند سال روی شانه های شازیه مانده بود به او نگاه کردم مردی که همیشه ستون این خانه بود اما حالا نگاهش پر از اندوهی بود که شاید حتی خودش نمیدانست چگونه آن را از بین ببرد.
#سه_روز بعد:
آن روز هوای خانه رنگ دیگری داشت، گویی هر گوشهاش منتظر چیزی بود قرار بود آنروز فریدون با خانوادهاش به خانه ما بیایند. از سپیده دم شازیه و مادرم دست به کار شده بودند صدای جاروب در خانه طنین داشت و عطر خوشی که از صابون و گلاب به مشام میرسید تمام فضای خانه را پر کرده بود. هر گوشهی خانه میدرخشید گویی آفتاب درون دیوارها پنهان شده بود بعد از تمیزکاری شازیه و مادرم مشغول آماده کردن شیرینی شدند. عطر دلپذیر هل و زعفران از آشپزخانه میآمد و من که طاقت دور ماندن از این شور و هیاهو را نداشتم خودم را به آنها رساندم نگاهی به شازیه انداختم و گفتم: بگذار من هم کمک کنم اما شازیه که همیشه مهربانی اش در چشمانش موج میزد با لبخند گفت: نه خواهر جان تو به این کارها کاری نداشته باش برو حمام کن و آن لباس نو که دیروز مادر جان برایت خریده به تن کن امروز تو باید زیباترین باشی....
#ادامه_دارد | 158 |
| 10 | #رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهل و پنجم
دو هفته گذشت این مدت پدرم در مورد خانواده ای که خواستگارم بودند تحقیق کرد همه از او و خانواده اش به خوبی حرف میزدند و پسر را زحمتکش و با اخلاق توصیف میکردند آنشب هم دور هم نشسته بودیم که پدرم مادرم را مخاطب قرار داده پرسید در مورد این خانواده که به خواستگاری فرخنده میایند چی میدانی؟ مادرم کمی فکر کرد بعد جواب داد من چیزی که خود شان برایم گفتند را قبلاً هم برایت گفتم خانواده ای شش نفری هستند مادر، پدر، سه دختر و یک پسر هستند پدر خانواده قبلاً در دولت کار میکرد و حالا متقاعد است مادر هم خانم خانه است دو دخترش ازدواج کرده و یک دختر و پسر شان مجرد هستند اسم پسر فریدون است و بیست و هشت سال سن دارد در یکی از دفاتر خصوصی منحیث مدیر مالی وظیفه دارد وضعیت مالی خانواده ای شان هم خوب است خانه و موتر از خود دارند پدرم سرش را به نشانه ای درست است تکان داد بعد به ما دید و گفت من در مورد شان از همسایگی شان پرس و جو کردم همه در مورد شان حرفهای خوبی میزنند و میگویند خانواده ای آرام و بی حاشیه هستند سر شان در زندگی خود شان خم است و با کسی کاری ندارند بعد به محل کار پسر رفتم از چند همکارش پرسیدم آنها هم گفتند که فریدون پسر زحمتکش و خوش اخلاق است راستش من تقریباً با شنیدن حرفهای همه ای شان به این پیوند رضایت دارد دیر یا زود فرخنده ازدواج میکند درست است دخترم خواستگاران دیگر هم دارد ولی من از این خانواده خوشم آمده ولی خود تان میدانید من بدون رضایت دخترم هیچ کاری نمیکنم به سوی من دید و با مهربانی گفت تو هم در این مورد خوب فکر کن دخترم اگر یک فیصد هم شک و تردید داشتی برایم بگو برای شان جواب منفی میدهیم ولی اگر فکر میکنی که میتوانی با این خانواده خوشبخت شوی جواب مثبت میدهیم نگاهم را از پدرم گرفتم و به قالین روی زمین دوختم از حرفی که قرار بود بزنم خجالت میکشیدم ولی دل به دریا زدم و گفتم اگر اجازه بدهید من یکبار این پسر را ببینم چون من تا حال او را ندیدم پس چطور میتوانم تصمیم زندگیم را همرایش بگیرم میخواهم او را ببینم و همرایش حرف بزنم البته اگر شما مشکلی.. مادرم حرفم را قطع کرد و گفت این چه حرفی است دخترم؟ ما رسم نداریم که قبل از نامزدی پسر و دختر یکدیگر را ببینند...
ادامه دارد
‹ | 148 |
| 11 | داخل گروه خواهرانه به یکی از دوستان گفتم:شناختی مرا؟
گفت: نه.
گفتم: ف.... ام.
گفت: ببخشید نمیشناسم😅
گفتم: چه زود فراموش کردی! کمی نشانی دادم تا یادش آمد و گفت: آهان، همان ف... ای که زنبابا دارد؟
خندهام گرفت و گفتم: آره، همانم.
بعد گفت: من در فضای مجازی اسم هیچکسی یادم نمیماند؛
چون همه خیلی مهرباناند.
بیشتر وقتم را هم با دوستان و همکلاسیهایم میگذرانم.
حرفش ساده بود، اما مرا به فکر فرو برد.
راستی، متوجه شدهاید؟
اینقدر که در فضای مجازی مهربان داریم، دلسوز داریم؛
چرا در زندگیِ حقیقی کمتر میبینیم؟
کاش مهربانی فقط چیزی نباشد که پشت صفحهها از خودمان نشان میدهیم؛
کاش در زندگیِ واقعی هم، سهمی از این همه مهربانی داشته باشیم.
✍🏻إرن | 139 |
| 12 | 📣بسه اقا ما ی غلطی کردیم 2 روز پیش لینک یک کانال هک رو گذاشتیم دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!!
https://t.me/+MIj9EXtMrPE1MmY0
اخرین باره میزارم⛔️ | 20 |
| 13 | ترافیک روی لینکها خیلی بالاست، اگه دکمهای کار نکرد چند ثانیه بعد دوباره تست کنید ☝️☝️ | 46 |
| 14 | نیازی به توضیح اضافه نیست؛ عنوان دکمهها گویای همهچیز است. قبل از بسته شدن لینکها، روی هر کدام که نیاز دارید کلیک کنید 👇 | 49 |
| 15 | #رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهل و چهارم
دو ماه میگذشت و در جریان این دو ماه چند باری دیگر هم آن زنها به خانه ای ما آمدند مادرم خیلی از آنها تعریف میکرد و میگفت پسر شان مرا در راه مکتب دیده و از من خوشش آمده البته اینها را فقط برای من و شازیه میگفت و پدرم از این موضوع خبر نداشت
روز جمعه بود و همه دور دسترخوان نشسته بودیم و غذای چاشت را میخوردیم که زنگ دروازه زده شد معین از جایش بلند شد و رفت تا دروازه را باز کند بعد از چند لحظه به خانه آمد به مادرم دید و گفت همان زنی که همیشه میاید دوباره با چهار زن دیگر آمده است مادرم با چشمانش به معین اشاره کرد تا ساکت باشد بعد به پدرم دید و گفت شما غذای تان را بخورید من نزد مهمانان میروم بعد از جایش بلند شده از اطاق بیرون رفت یکساعت بعد آنها رفتند و مادرم نزد ما آمد پدرم پرسید این خانم ها کی بودند؟ برای چی آمده بودند؟ مادرم به من اشاره کرد تا از اطاق بیرون شوم من بدون هیچ حرف از اطاق بیرون آمد و در حویلی با فرشته نشستم بعد از مدتی شازیه هم نزد ما به حویلی آمد کنار من نشست و گفت مادر جان در مورد خواستگارت به پدر جان گفت منتظر به او دیدم او ادامه داد پدر جان گفت که در مورد شان تحقیق میکند بعد نظر ترا هم میخواهد اگر تو راضی بودی و خانواده ای خوبی بودند بهتر است آنها را زیاد در رفت و آمد زحمت ندهیم دستم را دور بازوی شازیه حلقه زدم و گفتم من نمیخواهم ازدواج کنم میخواهم اینجا کنار شما زندگی کنم شازیه لبخندی زد بعد با دست آزادش دستانم را نوازش داده گفت پدر جان و مادر جان بخاطر سه پسر شان و بخاطر من خیلی اذیت شدند تو هم با این حرف ها بیشتر اذیت شان نکن اینکه تو با نام نیک ازدواج کنی و به خانه ای بخت ات بروی آرزوی پدر و مادرت است تو به سن رسیدی که میتوانی تصمیم زندگی ات را خودت بگیری و من میدانم پدر جان بدون رضایت تو این پیوند را قبول نمی کند پس خوب فکر کن بعد تصمیم بگیر راستش من عکس پسر را دیدم چهره ای خوبی دارد وظیفه هم دارد خانواده اش هم تا جایی که دیده میشود خانواده ای خوب هستند در همین اثنا مادرم از خانه بیرون شد شازیه حرفش را نیمه تمام گذاشت و از جایش بلند شد و مشغول صحبت با مادرم شد من به گوشه ای خیره شدم و به حرفهای شازیه فکر کردم یعنی واقعاً ازدواج من باعث خوشحالی پدر و مادرم میشد؟.....
#ادامه_فردا_شب
‹ | 226 |
| 16 | #رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهل و سوم
#یک_سال بعد:
دروازه زده شد من به سوی دروازه رفتم وقتی دروازه را باز کردم سه زن چادری پوش را پشت دروازه دیدم یکی از آنان نگاه معنا داری به سویم کرد بعد پرسید دخترم مادرت خانه است؟ جواب دادم بلی بفرمایید خاله جان شما کی هستید؟ در همین هنگام مادرم به حویلی آمد و پرسید کی است دخترم؟ خانم با دستش دروازه را باز کرد به مادرم دید و گفت خواهر جان بخاطر امر خیر مزاحم تان شده ایم اگر اجازه بدهید داخل بیاییم مادرم نگاهی به من انداخت بعد به آنها گفت بفرمایید داخل بیایید هر سه خانم بعد از اینکه به سر تا پای من دیدند داخل خانه رفتند مادرم از آنها پذیرایی کرده آنها را داخل مهمانخانه برد من به سوی آشپزخانه رفتم وقتی داخل آشپزخانه شدم شازیه پرسید این زنها کی هستند؟ همانطور که پیاله ها را از الماری بیرون میکردم جواب دادم نمیدانم گفتند برای امر خیر آمده اند شازیه لبخندی زد و گفت پس قرار است عروس شوی؟ با تعجب به او دیدم و گفتم نخیر این حرف از کجا آمد شازیه چشمکی زد و گفت وقتی کسی میگوید بخاطر امر خیر آمده ام به این معنا است که میخواهند از دختر آن خانواده خواستگاری کنند با شنیدن این حرف شازیه پاهایم سُست شد و پیاله از دستم روی پتنوس افتاد شازیه از بازویم گرفت و با نگرانی پرسید خوب هستی؟ بعد مرا روی چوکی نشاند و گفت تو اینجا بنشین من چای را آماده میکنم بعد از چند دقیقه با ناراحتی لب زدم من نمیخواهم عروسی کنم نمیخواهم پدر و مادرم را تنها بگذارم شازیه آب جوش را داخل ترموز ریخت و گفت تو نمیتوانی تا ابد در خانه ای پدرت باشی خواهر جان باید یکروز ازدواج کنی و به خانه ای بختت بروی خواستم حرفی بزنم که مادرم داخل آشپزخانه شد با دیدن صورت بی رنگ من با نگرانی پرسید چی شده دخترم؟ چرا رنگ به صورت نداری؟ شازیه خندید و با شوخی گفت وقتی فهمید این زنها به خواستگاری اش آمدند اینگونه شد مادرم لبخندی زد بعد به شازیه دید و پرسید چای آماده است؟ شازیه جواب داد بلی مادر جان مادرم پتنوس را از روی میز آشپزخانه گرفت و گفت پس من چای را میبرم تو یک گیلاس آب قند به فرخنده آماده کرده بده بعد از آشپزخانه بیرون شد.....
ادامه دارد | 203 |
| 17 | #رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهل و دوم
مامایم دیگر نتوانست حرفی بزند و با چشمان پر از اشک از اطاق بیرون شد و بعد از چند دقیقه چند مرد داخل اطاق شدند و با اجازه گفته تابوت ابوبکر را از روی زمین برداشتند من و مادرم چیغ میکشیدم و التماس میکردیم او را نبرند ولی ابوبکر را بردند و او راهی خانه ای ابدی اش شد…
#شش_ماه_بعد:
شازیه بعد از اینکه موهای مادرم را با روغن مو چرب کرد موهایش را بافت و خواست روغن مو را در جایش بگذارد که گفتم موهای مرا هم میبافی؟ شازیه با خوشرویی گفت چرا که نه بیا اینجا بنشین مقابلش نشستم شازیه گرم چرب کردن موهایم شد به صورت مادرم دیدم مرگ ابوبکر چقدر او را پیر و افسرده ساخته بود دیگر چشمانش نمیخندید و صورتش بی روح شده بود شازیه با دستش به شانه ام زد و از فکر بیرون شد و پرسیدم چیزی میگفتی؟ شازیه لبخندی زد و گفت من با تو حرف میزنم و تو در فکر فرو رفتی؟ خجالت زده گفتم ببخشید خواهر جان شازیه با مهربانی گفت میخواهی کمی موهایت را قیچی کنم؟ پایین موهایت کمی موخوره گرفته است دستی به موهایم کشیدم و گفتم بلی قیچی کن ولی خیلی کوتاه نکن خودت میدانی من از موی کوتاه خوشم نمی آید در همین هنگام صدای زنگ مبایل مادرم بلند شد مادرم از جایش بلند شد و مبایلش را از روی میز گرفت و جواب داد چند بار بلی بلی گفت بعد صدا را در بلند گو زد صدای مصطفی پشت خط بلند شد که پرسید مادر جان صدایم را می شنوی؟ مادرم جواب داد میبخشی گوشهایم کمی ضعیف شده باید صدا را بلند کنم تا بشنوم چطور هستی پسرم چند روز بود برایت زنگ میزدم جواب ندادی ان شاالله خیریتی باشد مصطفی لبخندی زد و جواب داد شکر مادر جان خیریتی است مصروف کار و درس بودم بعد از چند دقیقه احوال پرسی صدای زن پشت مبایل بلند شد بعد تماس قطع شد مادرم با تعجب پرسید چی شد صدا از کی بود و چرا قطع کرد؟ بعد از چند دقیقه مصطفی دوباره به مادرم تماس گرفت مادرم پرسید چی شد پسرم چرا قطع کردی صدای زن را شنیدم کی بود؟ مصطفی خندید و گفت صدای زن چی مادر جان؟ زن از کجا شد؟ خیالاتی شدی خوب مادر جان من باید سر کار بروم بعداً برایت تماس میگیرم به همه سلام برسان بعد از خداحافظی تماس قطع شد مادرم به من و شازیه دید و پرسید شما هم صدای زن را شنیدید یا من واقعاً خیالاتی شده ام؟ با هم جواب دادیم ما هم شنیدیم مادرم همانطور که در فکر رفت گفت پس چرا مصطفی برایم دروغ گفت؟....
#ادامه_دارد | 203 |
| 18 | هیچکس قرار نیست نجاتت بدهد…
خودت شروعِ معجزهای
ذهنت را بیدار کن،
ترست را کنار بگذار،
و زندگیات را از نو بساز.
#مثبت_باش_معجزه_میشه
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃 | 262 |
| 19 | 🍃📖🍃
مهربان باشیم هر آدمی داره با غمی که ما ازش خبر نداریم میجنگه.....
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃 | 324 |
| 20 | ن | 1 |
