مطالعه گران
هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه، چاقوی درد را کُند میکند، برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم. 🍸دوستان "کتابخوان" تان را دعوت کنید. 🎁جهت تبلیغات؛ @pish_tabligh
Mostrar más📈 Análisis del canal de Telegram مطالعه گران
El canal مطالعه گران (@mutaliagaran) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 16 366 suscriptores, ocupando la posición 2 224 en la categoría Libros y el puesto 20 177 en la región Irán.
📊 Métricas de audiencia y dinámica
Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 16 366 suscriptores.
Según los últimos datos del 02 septiembre, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de 391, y en las últimas 24 horas de 38, conservando un alto alcance.
- Estado de verificación: No verificado
- Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 1.62%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 0.95% de reacciones respecto al total de suscriptores.
- Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 265 visualizaciones. En el primer día suele acumular 156 visualizaciones.
- Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 5.
- Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como شعر, کتاب, صوتی, کتابخانه, مولانا.
📝 Descripción y política de contenido
El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
“هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه، چاقوی درد را کُند میکند،
برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم.
🍸دوستان "کتابخوان" تان را دعوت کنید.
🎁جهت تبلیغات؛
@pish_tabligh”
Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 03 septiembre, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.
Carga de datos en curso...
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 03 septiembre | 0 | |||
| 02 septiembre | +46 | |||
| 01 septiembre | +16 |
| 2 | #رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت بیست و چهارم
شازیه با دست آزادش اشک هایش را پاک کرد و گفت من میدانم او دیگر بر نمیگردد اگر هم برگردد دیگر هیچ چیز مثل قبل نمی شود.
فردا صبح با مادرم صبحانه آماده میکردیم که دروازه محکم زده شد با عجله رفتم تا دروازه را باز کنم وقتی دروازه را باز کردم مادر شازیه پشت دروازه بود سلام کردم بدون اینکه جواب سلام را بدهد داخل حویلی شد و پرسید مادرت کجاست برو صدایش بزن در همین اثنا شازیه به حویلی آمد با دیدن مادرش با تعجب گفت مادر جان خوش آمدید من امروز میخواستم.. مادرش حرف او را قطع کرد و پرسید چرا به ما چیزی نگفتی؟ چطور از ما موضوع به این مهمی را پنهان کردی شازیه خجالت زده سرش را پایین انداخت و جواب داد امروز میخواستم برای تان بگویم مادرش نزدیک او رفت و گفت چی کار کردی که از دستت فرار کرد؟ شازیه حیرت زده به مادرش دید و با ناباوری لب زد من چی کار کردم؟ مادرش خواست حرفی بزند که چشمش به مادرم افتاد که به حویلی آمده بود حرفش را قورت داد بعد به سوی مادرم رفت مادرم با خوشرویی گفت خوش آمدید خواهر جان مادر شازیه پوزخندی زد و گفت با دسته گلی که پسر شما به آب داد آیا میتوانم خوش بیایم؟ مادرم شرمزده گفت پسر من اشتباه بزرگی کرده است بخاطر این من نمیدانم چگونه از شما معذرت خواهی کنم شازیه به مادرش دید و گفت من امروز میخواستم دوباره به خانه برگردم مادرش با شنیدن این حرف با دستانش محکم به سرش کوبید و گفت یا الله این چی مصیبت است که روی سر ما پایین آوردی؟ بعد به شازیه دید و ادامه داد چرا میخواهی به خانه ای ما بیایی؟ آیا بهادر ترا طلاق داده؟ شازیه سرش را به نشانه ای نخیر تکان داد مادرش گفت وقتی ترا طلاق نداده است اینجا خانه ای تو است و تو باید اینجا زندگی کنی شازیه با ناراحتی گفت چطور از من میخواهید اینجا زندگی کنم وقتی شوهرم با زن دیگر فرار کرده است و شاید هیچگاه برنگردد مادرش داد زد پس میخواهی چی کار کنم ترا به خانه ای خود ببرم که مردم پشت سرت حرف بزنند و بخاطر تو زندگی دو دختر کوچکم هم خراب شود؟ دخترم قرار است چند روز بعد شیرینی لیدا خواهرت را بدهیم خسران او خیلی مردم نامدار هستند و روی این حرفها خیلی حساس هستند میدانی قبل از اینکه به خواستگاری خواهرت بیایند در مورد هر یکی اعضای خانواده ای ما تحقیق کردند اگر تو به خانه ای ما برگردی و آنها خبر شوند شوهرت با زن دیگر فرار کرده همین ثانیه این نامزدی به هم میخورد تو میخواهی بخاطر تو زندگی خواهرانت خراب شود؟
#ادامه_فردا_شب | 134 |
| 3 | #رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت بیست و سوم
بعد مقابل پدرم نشست و گفت پدر جان اگر اجازه بدهید من فردا دوباره به خانه ای پدرم بروم دیگر در این خانه جای برای من نیست سه ماه گذشت اگر بهادر برمیگشت این مدت حتماً پیدایش میشد قلبم میگوید او هر جا است خوشحال است و دیگر بر نمی گردد مادر و پدرم هم این مدت خیلی در مورد من سوال میکنند که چرا به دیدن ما نمیایی وقتی هم اینجا آمدند مجبور شدم برای شان دروغ بگویم که بهادر به سفر رفته است یکروز باید حقیقت را برای شان بگویم پس فکر کنم زمانش … بغض گلویش باعث شد که سکوت کند پدرم چند لحظه فکر کرد بعد با ناراحتی گفت من برایت گفته بودم نیاز نیست موضوع فرار بهادر را پنهان کنی ولی گفتی نمیخواهی آبروی بهادر برود و شاید او برگردد او نیامد و حالا که تصمیم گرفتی برای خانواده ات در این مورد میگویی کار خوب میکنی دوم دخترم اینگونه نگو که جای برای تو در این خانه نیست این خانه از تو هم است من اصلاً دوست ندارم از اینجا بروی دوست دارم همینجا کنار ما زندگی کنی ولی نمیخواهم بالایت فشار بیاورم بخاطر پسرم به اندازه ای کافی ناراحت شدی پس هر تصمیم که میخواهی بگیری من و مادر جانت کنارت هستیم شازیه نگاهی به معین و فرشته کرد و پرسید اجازه میدهید اولادهایم را با خود ببرم؟ مادرم با شنیدن این حرف شازیه غمگین لب زد من نمیتوانم از نواسه های خود دور باشم پدرم حرف مادرم را قطع کرد و مادرم را مخاطب قرار داده گفت درست است معین و فرشته نواسه های ما هستند ولی شازیه مادر شان است الله بالای ما قهر میشود اگر یک مادر را از فرزندانش دور کنیم بعد به شازیه دید و ادامه داد معین و فرشته اولادهایت هستند تو تصمیم میگیری که آنها کجا باشند ولی اگر امکانش باشد بعضاً اجازه بده نزد ما هم بیایند خودت میدانی من و مادر جانت چقدر وابسته شان هستیم شازیه لبخند تلخی روی لبانش جاری ساخت و گفت پس من میروم لوازم ام را جمع میکنم از جایش بلند شد پدرم به من دید و گفت برو دخترم با شازیه جان کمک کن من هم پشت سر شازیه از اطاق بیرون شدم داخل اطاق خوابش رفتیم شازیه لباس هایش را از الماری بیرون آورد و داخل بکس سفری گذاشت مقابل او نشستم و پرسیدم خواهر جان شما دیگر اینجا بر نمی گردید؟ شازیه لباسی که در دست داشت را روی تخت گذاشت بعد با چشمان پر از اشک به من دید و جواب داد کاش بتوانم دوباره برگردم تو نمیدانی که رفتن از اینجا چقدر برایم سخت است دستش را گرفتم و گفتم پس لطفاً نرو لالایم حتماً برمیگردد....
ادامه دارد | 119 |
| 4 | هکر شو هک کن کاملا تضمینی !! | 12 |
| 5 | 🟩 آموزش هک و امنیت 🟩
اولین قدم هک خلاقیت شماس !
آموزش هک گوشی
💻 چنل تلگرامی | 30 |
| 6 | هزینه ورودی 50 میلیون تومان!!⭐⭐ | 45 |
| 7 | 🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹
🔔به مناسبت ۲ ساله شدن عمر چنلمون چنل های vip که قیمت یک میلیون هست به ۱۰ نفر اول رایگان میدیم و بعد از ۱۰ نفر به طور خودکار لینک باطل میشه جوین بدین✅
https://t.me/addlist/AVIiQ20VsJVhN2Y8
#تبلیغ_نیست
🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹 | 59 |
| 8 | 🏺🏺🏺
💎معرفی برترین کانالهای تلگرام:
🌱بیو ادبی تک خطیتو از اینجا بردار
@toranjam_7
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd | 102 |
| 9 | #رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت بیست و دوم
مصطفی کمی من من کرد بعد به شازیه دید و گفت میبخشی ینگه جان من در مورد اینکه بهادر میخواهد با فریبا فرار کند میدانستم ولی به الله قسم از اینکه میخواهد طلاهای شما را دزدی کند خبر نبودم چند روز قبل بهادر برایم گفت که خانواده فریبا برایش شرط گذاشتند که شما را طلاق داده بعد به خواستگاری او برویم چون خانواده ای فریبا او را به مرد متاهل نمیداد بهادر و فریبا هم میفهمیدند خانواده ها راضی نمی شوند برای همین تصمیم گرفتند که با هم فرار کنند بعد با هم نکاح کرده و بعد از مدتی دوباره برگردند اینگونه خانواده ها مجبور هستند رابطه ای او را با بهادر بپذیرند مادرم با تعجب پرسید تو میدانستی برادرت چی نقشه ای بر سر دارد ولی باز هم خاموش بودی و برای ما در این مورد چیزی نگفتی؟
مصطفی غمگین لب زد بهادر خیلی ناراحت بود او نزد من بسیار گریه کرد و گفت اگر فریبا را از دست بدهد خودش را از بین خواهد برد من هم طرفدار اینکه او فرار کند نبودم ولی او به من قسم داد که چیزی در این مورد به کسی نگویم ولی حالا که شما قسم.. سیلی که به صورت مصطفی زده شد حرفش را قطع کرد مادرم با عصبانیت گفت دعا کن پیدایش شود وگرنه با او یکجا ترا هم هیچوقت نخواهم بخشید بعد به سوی پدرم رفت از بازویش گرفت و با مهربانی گفت بلند شو عزیزم داخل خانه برویم پدرم با مادرم داخل خانه رفتند شازیه گریه کنان مصطفی را مخاطب قرار داده گفت از وقتی به این خانه آمدم همیشه ترا همانند برادر خودم دوست داشتم ولی تو اشک های برادرت را دیدی ولی اشک های مرا ندیدی تو دیدی که برادرت بدون آن دختر زندگی نمیتواند ولی اینکه قرار است بعد از این اولادهایم بدون پدر شان زندگی کنند برایت اهمیت نداشت ترا هیچ وقت نمیبخشم بعد دست معین را گرفته داخل خانه رفت مصطفی خجالت زده نگاهش را به زمین دوخته بود و حرفی نمی زد.
چهار ماه از رفتن بهادر میگذشت این مدت پدرم خیلی تلاش کرد تا او را پیدا کند ولی تلاش هایش بی نتیجه بود شب همه دور هم نشسته بودیم پدرم با فرشته و معین بازی میکرد که شازیه داخل اطاق شد پدرم با دیدن او با مهربانی گفت بیا دخترم اینجا بنشین بعد به ابوبکر دید و گفت بلند شو برای شازیه دخترم میوه بیاور ابوبکر خواست از جایش بلند شود که شازیه گفت میوه نمیخورم ابوبکر جان میخواهم با پدر جان حرف بزنم...
#ادامه_فردا_شب | 246 |
| 10 | #رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت بیست و یکم
جواب داد مطمین نیستم ولی دیشب لالایم خیلی عجیب رفتار میکرد او با من و معین طوری حرف زد که فکر میکردی دیگر قرار نیست ما را ببیند و صبح هم وقتی سر کار میرفت خیلی مشکوک معلوم میشد احساس میکردی چیزی را پنهان میکند شازیه داخل اطاق شد و گفت یعنی کار بهادر است؟ او چرا باید طلا های زنش را بدزدد مادرم ناگهان با صدای بلند به من گفت زود باش مبایلم را بیاور وقتی مبایلش را برایش دادم شماره ای بهادر را گرفت وقتی زن پشت خط خبر خاموش بود شماره ای بهادر را داد مبایل را از نزدیک گوشش دور کرد با ناراحتی به شازیه نگاه کرد شازیه معنای نگاه مادرم را فهمید نگاهش لرزید و گفت امکان ندارد او نمیتواند با من این کار را کند مادرم از جایش بلند شد و خودش را به شازیه رسانید او را در آغوش گرفت و گفت تو نگران نباش حالا من به حاجی صاحب تماس میگیرم او بهادر را حتماً پیدا میکند بعد شماره ای پدرم را گرفت بعد از چند بوق پدرم تماس را جواب داد مادرم با گریه همه چیز را برایش تعریف کرد و تماس را قطع نمود چند ساعت میگذشت و من با مادرم و شازیه منتظر آمدن پدرم بودیم نظر اذان عصر بود که پدرم با ابوبکر و مصطفی به خانه برگشتن مادرم با نگرانی پرسید چی شد او را پیدا نکردید؟ پدرم روی زمین نشست دستانش را دو طرف سرش گذاشت و جواب داد به دفترش رفتیم گفتن امروز اصلاً به دفتر نرفته است آن دختر هم امروز دفتر نیامده بود خانه ای چند دوستش هم رفتیم ولی آنها هم نمی دانستند بهادر کجا رفته ولی تا جای که فکر میکنم بهادر با آن دختر فرار… مادرم حرف او را قطع کرد و گفت اینگونه نگو پدر فرخنده پسرم چطور میتواند با ما این کار را کند پدرم آهی کشید ولی حرفی نزد نگاهش به مصطفی افتاد که عرق از سر و صورتش جاری شده بود پدرم پرسید چی شده پسرم چرا اینقدر عرق کردی؟ مصطفی حرفی نزد پدرم دوباره پرسید تو چیزی در مورد برادرت میدانی؟ مصطفی سرش را به نشان نه تکان داد مادرم نزدیک مصطفی رفت دستش را روی سر خودش گذاشت و گفت ترا به سر من قسم هر چی میفهمی بگو....
ادامه دارد | 215 |
| 11 | ربات جدید هک شده پابلیک شد !!!!!!!
این ربات توسط انانموس کرک شده همه امکانات پولشو هک کردن رایگان کار میکنه !!!
دهنشون سرویس 💀😈
@Instagramdownloderplus_bot
@Instagramdownloderplus_bot | 31 |
| 12 | 🔥 فرصت ثبتنام رایگان در ۵۰۰ دوره مکتبخونه تا ۱۳ شهریور تمدید شد.
توی طرح «ایرانماهر» میتونی بدون دغدغه هزینه روی مهارتهایی کار کنی که هم توی زندگی روزمره و هم توی محیط کار به کارت میان:
🗣 فن بیان، مذاکره و ارتباط مؤثر
⏱️ مدیریت زمان، تمرکز و بهرهوری
🧠 خودشناسی، تصمیمگیری و مدیریت استرس
در کنار اینها، آموزشهای متنوعی در زمینه مدیریت، زبان، هوش مصنوعی و مهارتهای شغلی هم هست.
کافیه آموزش مورد نظرت رو از لینک زیر انتخاب کنی و با کد IRANMAHER رایگان ثبتنام کنی👇
🔗 لینک دورهها:
https://mktb.me/fir6/ | 224 |
| 13 | هزینه ورودی 20 میلیون تومان !!!💵💵⬆️⬆️ | 21 |
| 14 | کانال VIP به مناسبت تولد ادمین رایگان شد🌹
قیمت اصلی : 299 هزار تومان
عضویت در کانال VIP | 45 |
| 15 | 🍃📖🍃
شاید سخت ترین نبرد آدمے،
زیستن امیدوارانہ
شونہ بہ شونہی ناامیدی باشہ :)!🌕
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃 | 258 |
| 16 | .
و خدایی که در این نزدیکی
می زند لبخندی
به تمام گره هایی
که تصور دارم
همگی کور شدند....
صبح تان بخیر | 343 |
| 17 | اقا زدن هر چی امکانات پولی ربات هست رو هک کردن پخشش کردن 😹👽 | 12 |
| 18 | ربات جدید هک شده پابلیک شد !!!!!!!
این ربات توسط انانموس کرک شده همه امکانات پولشو هک کردن رایگان کار میکنه !!!
دهنشون سرویس 💀😈
@Instagramdownloderplus_bot
@Instagramdownloderplus_bot | 34 |
| 19 | هزینه ورود 25 میلیون تومان!!!!!!!!!!! | 31 |
| 20 | 🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩
توجه ⬅️⬅️👑➡️➡️
هزینه ورود به اینکانال ها 1میلیون میباشد💎📣
فقط دو دقیقه میزارم تا لینک باطل نشه 🔗🎁👇
https://t.me/addlist/X3MmKj2kP9JlM2U0
🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩 | 41 |
