مطالعه گران
هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه، چاقوی درد را کُند میکند، برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم. 🍸دوستان "کتابخوان" تان را دعوت کنید. 🎁جهت تبلیغات؛ @pish_tabligh
显示更多📈 Telegram 频道 مطالعه گران 的分析概览
频道 مطالعه گران (@mutaliagaran) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 16 673 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 2 166,并在 伊朗 地区排名第 19 742 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 16 673 名订阅者。
根据 19 九月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 440,过去 24 小时变化为 -25,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 1.51%。内容发布后 24 小时内通常能获得 1.01% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 252 次浏览,首日通常累积 169 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 6。
- 主题关注点: 内容集中在 شعر, کتاب, صوتی, کتابخانه, مولانا 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه، چاقوی درد را کُند میکند،
برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم.
🍸دوستان "کتابخوان" تان را دعوت کنید.
🎁جهت تبلیغات؛
@pish_tabligh”
凭借高频更新(最新数据采集于 20 九月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
数据加载中...
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 20 九月 | 0 | |||
| 19 九月 | 0 | |||
| 18 九月 | +107 | |||
| 17 九月 | 0 | |||
| 16 九月 | 0 | |||
| 15 九月 | +101 | |||
| 14 九月 | +9 | |||
| 13 九月 | 0 | |||
| 12 九月 | +109 | |||
| 11 九月 | +18 | |||
| 10 九月 | 0 | |||
| 09 九月 | +94 | |||
| 08 九月 | 0 | |||
| 07 九月 | 0 | |||
| 06 九月 | 0 | |||
| 05 九月 | +66 | |||
| 04 九月 | 0 | |||
| 03 九月 | +49 | |||
| 02 九月 | +46 | |||
| 01 九月 | +16 |
| 2 | 🍃📖🍃
🔗🔖شادی ممکن است ناگهان به سراغ شما بیاید و بلایی از سر شما رد شود، و دلیل آن را ندانید؟!!!🦋🪄
شاید صدقه ای است که به فقیری دادی.!
یا لبخندی که برای یک فرد غمگین آوردی،
یا یک قلب شکسته را ترمیم کردی،
یا سر یتیمی را نوازش کردی
یا ناراحتی یک فرد نگران را تسکین دادی
یا با خضوع برای خداوند سجده کردی،
یا در یک آیه ایی قاطع تأمل کردی،
پس در کارهای خیرهمیشه بشتاب
برای رسیدن به سعادت دنیا و آخرت
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃 | 201 |
| 3 | 📣بسه اقا ما ی غلطی کردیم 2 روز پیش لینک یک کانال هک رو گذاشتیم دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!!
https://t.me/+8tuyugPgxa4xOWI0
اخرین باره میزارم⛔️ | 29 |
| 4 | درحال پاک شدن ..... | 43 |
| 5 | انتخاب کردین ؟ بردارم!!🔔🤩 | 30 |
| 6 | هر کدوم رو دوست دارین و عشقتون میکشه بسته به نیازتون انتخاب کنید این هدیه ویژه ادمین برای اعضای کانال هست 😇👇🏻 | 62 |
| 7 | 🎁🎁🎁
💎معرفی برترین کانالهای تلگرام:
☕️کافه هنر و ادبیات
@kafeh_honar31
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd | 209 |
| 8 | 🍃📖🍃
شاید کسی آخرین ذرهی صبرش را با تو قسمت کند، آنچه از امید در قلبش باقی مانده را به تو ببخشد، و آخرین لبخندش را با تو تقسیم کند،، و با لحظه ایی بودن با تو تمامِ غمهایت فراموش شود🪴 . . .
پس بخاطرِ الله با هم دوستی کنید و قدرِ دوستانِ باوفای خود را بدانید و از آنها به خوبی استقبال کنید؛ چون خیلی باارزش هستند!🧣🫶🏻
به خدا سوگند، همنشین و دوستِ نیکو غنیمت ، تکیه گاه ، مایه آرامشِ روح وچراغ راه هست. . .
و هر کس در این دنیا بخاطرِ الله با دیگری مهربانی کند، خداوند در قیامت با او مهربانی می کند.!!🥰🌼🌾
️
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃 | 302 |
| 9 | در حال پاک شدن سریع عضو بشید🙃 | 183 |
| 10 | تا پاک نشده سریع عضو بشید🥹🫠 | 69 |
| 11 | من خودم عضو این کانالم و واقعاً نوشتههاش رو دوست دارم 🥹🤍
هم دلنوشتههای قشنگ داره، هم مطالب دینی و چیزای جالب و خواندنی
از اون کانالاست که هر بار سر میزنی، یه چیزی برای خوندن پیدا میکنی 🦋
اگه اهل اینجور محتوا هستین، حتماً سر بزنین ✨
https://t.me/Fa_Eran
https://t.me/Fa_Eran | 226 |
| 12 | #رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت سی و ششم
ابوبکر دستش را از روی چشمانش برداشت و در جایش نشست مرتضی به ابوبکر دید و صدایش زده گفت زود باش بیا ابوبکر با بی حوصلگی از جایش بلند شد و به سوی دروازه ای حویلی رفت من هم پشت سرش با عجله خودم را نزدیک دروازه رسانیدم پدرم با دیدن ما به گوشه ای اشاره کرد و گفت ببین برای پسر خود چی خریده ام
من به سمت که پدرم اشاره کرده بود دیدم با دیدن موتر سایکل قشنگی چشمانم برق زد پدرم لبخندی زد و گفت تو همیشه میگفتی دوست داری موتر سایکل داشته باشی من هم این آرزویت را برآورده کردم ابوبکر از حویلی بیرون شد و نزدیک موتر سایکل رفت دستش را روی موتر سایکل که پدرم برایش خریده بود کشید و گفت خیلی زیباست دقیقاً همین مُدل را دوست داشتم بعد به پدرم دید لبخند کم رنگ روی لبانش جاری ساخت و گفت تشکر پدر جان پدرم گفت تشکر چی معنا بیا به آغوشم پسرم بعد او را به آغوش کشید قطره ای اشک از گوشه ای چشم ابوبکر پایین چکید که از دید من پنهان نماند.
چند روز میگذشت آنشب ساعت از ده شب گذشته بود و ابوبکر هنوز به خانه نیامده بود مرتضی به پدرم دید و گفت پدر جان برو آرام استراحت کن من با ابوبکر صحبت کردم گفت تا یکساعت دیگر به خانه میاید پدرم از جایش بلند شد و گفت پس من میخوابم بعد از اطاق بیرون شد ولی مادرم همانطور که از کلکین اطاق به بیرون میدید گفت اوضاع امنیتی کشور خوب نیست چی نیاز است که تا این وقت شب بیرون باشد در همین هنگام دروازه زده شد مادرم با وارخطایی از جایش بلند شد و گفت خودش است بعد از اطاق بیرون رفت چند دقیقه بعد به اتفاق ابوبکر داخل اطاق شد ابوبکر گوشه ای نشست مادرم با مهربانی پرسید پسرم غذا خوردی؟ ابوبکر دست مادرم را گرفت و گفت میخواهم همرایت حرف بزنم لطفاً بنشین مادرم با نگرانی پرسید چیزی شده؟ انشاالله که خیریت باشد بعد پهلوی ابوبکر نشست و منتظر به او دید ابوبکر آب دهانش را پر صدا قورت داد و گفت مادر جان چند تن از دوستانم دو ساعت بعد قرار است زمینی به سوی ایران بروند و از آنجا مقصد شان اروپا است مادرم سرش را تکان داد و گفت خوب این را چرا برای من میگویی؟ بخیر برسند انشاالله ابوبکر چشمانش را محکم روی هم فشار داد و گفت من هم میخواهم با آنها بروم...
#ادامه_فردا_شبانشاءالله | 346 |
| 13 | #رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت سی و پنجم
بعد از جایش بلند شد و همانطور که با مصطفی حرف میزد از اطاق بیرون رفت بعد از رفتن مادرم شازیه به من دید و گفت گریه نکن خواهر جان ابوبکر سالم به خانه برمیگردد من با نوک انگشتانم اشک هایم را پاک کردم و زیر لب برای ابوبکر دعا کردم فردای آنروز پدرم ابوبکر را با سر و صورت کبود به خانه آورد مادرم با دیدن او شروع به نفرین کرد و گفت هر کس این بلا را سر پسرم آورده ان شاالله دستانش بشکند پدرم ابوبکر را روی بستر که برایش آماده کرده بودیم خواباند بعد به مادرم دید و گفت زن نفرین نکن گناه دارد هر چی بود گذشت مادرم بالای سر ابوبکر نشست و همانطور که موهای او را نوازش میکرد پرسید با کی جنگ کردی کی ترا به این حالت انداخته؟ ابوبکر خجالت زده نگاهش را از مادرم گرفت و جواب نداد مادرم به پدرم دید پدرم جواب داد دیروز به خانه ای یاسمین رفته و به پدرش گفته که دخترش را دوست دارد پدرش هم به اتفاق پسرش ابوبکر را لت و کوب کردند و بعد او را به شفاخانه انتقال دادند مادرم با شنیدن این حرف اشک از چشمانش جاری شد دست ابوبکر را روی سر خودش گذاشت و گفت قسم بخور که دیگر موضوع آن دختر را فراموش میکنی اشک در چشمان ابوبکر حلقه زد و آهسته گفت فراموش میکنم مادر جان مادرم سر ابوبکر را در آغوش گرفت و بوسه ای بر موهایش زده گفت خودم بهتر از آن دختر را برایت پیدا میکنم و برایت عروسی پر شان و شوکت میگیرم پدرم به مادرم اشاره کرد تا ساکت شود مادرم دیگر حرفی نزد و من غمگین به ابوبکر خیره شدم که کوشش میکرد مانع ریختن اشک هایش شود…
روزها پشت سر هم میگذشت ابوبکر دیگر آن پسر شوخ طبع و شاد نبود او حالا پسر آرام و گوشه گیر شده بود پدر و مادرم بخاطر این موضوع خیلی ناراحت بودند از طرف دیگر مصطفی به زنگ و پیام های ما زیاد جواب نمیداد و این هم باعث نگرانی خانواده ام شده بود ..
روز جمعه بود من با ابوبکر و مرتضی در حیاط نشسته بودیم ابوبکر روی زمین دراز کشیده بود و آرنجش را روی چشمانش گذاشته بود من و مرتضی هم سرگرم آزار دادن یک دیگر بودیم که دروازه زده شد مرتضی از جایش بلند شد و دروازه را باز کرد با دیدن پدرم برایش سلام کرد پدرم با هیجان پرسید ابوبکر کجاست زود باش صدایش بزن...
ادامه دارد | 311 |
| 14 | 25نفر گفتند نشر کنید
16نفر گفتند نه
پس نشر میشه
بشرط اینکه حداقل هر قسمت داستان 10لایک بخوره😐😕 | 272 |
| 15 | 🍃📖🍃
هر روزی که خورشید طلوع میکند،
عمرت کوتاهتر میشود.
🌹شیخ حسن بصری رحمهالله🌹
قدر لحظه هارا بدانیم...
️ 🆔@Mutaliagaran-مطالعه گران🍃 | 338 |
| 16 | 📣بسه اقا ما ی غلطی کردیم 2 روز پیش لینک یک کانال هک رو گذاشتیم دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!!
https://t.me/Dejban_Academy/181
https://t.me/Dejban_Academy/181
اخرین باره میزارم⛔️ | 30 |
| 17 | درحال پاک شدن....☝🏻☝🏻 | 32 |
| 18 | انتخاب کردین؟؟ بردارم ؟؟؟ | 24 |
| 19 | هر کدوم رو دوست دارین و نیازتون هست انتخاب کنید هدیه ویژه ما به شما کاربران عزیز 💐🌷👇🏻 | 56 |
| 20 | هر کدوم رو دوست دارین و نیازتون هست انتخاب کنید هدیه ویژه ما به شما کاربران عزیز 💐🌷👇🏻 | 3 |
