خط سوم
Відкрити в Telegram
اهل تبادل نیستم. ☘️ @mmpouya https://t.me/harfmanbot?start=38920326
Показати більше1 446
Підписники
+124 години
+17 днів
-630 днів
Архів дописів
1 447
از یه پلتفرم برای مدیریت تسک استفاده میکنیم، بعد این پلتفرمه هوش مصنوعی داره. اسکراممستر محترم اومده از این پرسیده که یه برآوردی از توزیع تسکها بده.
اینم رفته دو ساعت همهچیز رو بررسی کرده، تهش گفته چند نفر (از جمله من) دارند burnout میشن. :)) باز خوبه یکی فهمید.
1 447
هرجا هر مشکلی توی شرکت میبینم، یا بهم میگن، من پاسخ میدم:
I have no more fucks to give
موسیقی مربوطه
1 447
incommensurable
سنجشناپذیر
---
وقتی نمیشه دو امر رو به هیچ نحوی با دیگری سنجید. چون هیچ معیار و سنجه و استاندارد مشترکی وجود نداره. هیچ خطکشی نیست که بشه کنار جفتشون گذاشت و اندازهای زد.
مثل مقایسه و سنجیدن دو سوگ.
1 447
من یه باور خرافاتی دارم که همیشه داشتمش و دلیلی هم براش ندارم و دنبال دلیلش هم نیستم. اما چون برام شیرینی و جالبی خوبی داره، نگهش داشتم. یه وقتهایی البته تاییدهای پراکندهای براش پیدا کردم.
باور خرافاتیم اینه که وقتی پیش میاد که چند بار اتفاقی یاد یه نفر میفتم، با خودم میگم لابد اونم داره به من فکر میکنه.
مثلا وقتهایی که توی یه روز چند آدم رندوم رو میبینم که یادآور و تداعیکننده یه نفر میشن برام، یا مکرر نشونههایی از یه فرد میبینم، با خودم میگم حتما داره بهم فکر میکنه.
1 447
یه پروژه جالب گرفتم که خیلی بهم خوش میگذره باهاش. :))
توی کشور چون GPU نو گیر نمیاد، نتیجتا استوک هستند و جاهایی که میخرن، نیاز دارند تست کیفیت بگیرند.
یه دیتاسنتر از اینا خریداری میکنه و کار من اینه که تست فشار سنگین بگیرم ازشون تا کیفیتشون رو بسنجم.
بعد من یه جوری دهن هرکدوم رو سرویس میکنم و شلاق میزنم بهش که همهچیز قرمز و خونین میشه. :)))
امروز مثلا یه مدل serve کرده بودم روی یه L40S و توی یه استرس تست اینقد بهش فشار میاوردم تا ارور بخوره. بعد لم داده بودم و تماشا میکردم همهچیز داره به خاک و خون کشیده میشه و دما میره بالا، vRAM داره خون گریه میکنه. :)) فقط یه شلاق کم داشتم که وسط کار بزنمش روی GPU. :))))))
1 447
disclaimer:
این «محمد پویا» که توی ارائههای همایش سالیانه منطق هستش، من نیستم. :)) ولی خییییلی تعجب کردم از اینکه فردی به این نام وجود داره و علاقهش هم مثل من منطق موجهاته :)))))
1 447
ای بابا، من میخواستم از اضطرابم حرف بزنم، اما از زینب گفتم.
اضطرابم گریبانگیر روزها و شبهام شده. همهش دنبال راههای جدید میگردم. دنبال راههایی برای passive income، دنبال کارهای جدید، پروژه با تعهد کمتر.
این چندماه همه زمانهای بیرون از کارم رو روی یه پروژه شخصی کار کردم که حدودا MVPش آماده شده. همین روزها به یه کارفرما باید نشونش بدم که ببینم میخوادش یا نه. اونم نشد، باید به گزینه بعدی فکر کنم.
من معمولا با راه رفتن، با در مسیر افتادن، با دست در گل فرو بردن، از افکار «چه خواهد شد» و «چه میشود» خودم رو رها میکردم، ولی این بار هرچه میدوم، هنوز نگران نتیجهم.
1 447
چند وقته که با یه نگرانی و اضطراب روزانه درگیرم. (اومدم بگم ۶ ماه ولی دیدم مجموع زمانش هنوز به ۷۰ روز هم نرسیده اما برام طولانیتر گذشته)
توی این وضعیت لب مرزی زندگی، یه روز باقر زنگ زد و گفت میدونستی این فرصت رو داری بیای ipm؟ و من انگار که پیش از اون تماس پذیرفته بودم که مسیرم از فلسفه و آکادمی جدا شده، اما وقتی باقر گفت، شبیه یه عشق قدیمی که فکر میکردی تموم شده، دوباره سوداش به دلم افتاد.
مهمترین نگرانیم این بود که اگر درس بخونم، با اون حجم demanding بودن تحصیل توی ipm، عملا نمیتونم درست کار کنم. به زحمت شاید پارتتایم قبولم کنند.
و مسئولیت تامینکنندگی که برای زندگیمون دارم، نمیذاشت به جستجوی بیدغدغه آمال و آرزوهام مثل گذشته فکر کنم.
نجاتدهنده اما باز زینب بود. حمایت میکرد. براش توضیح دادم که پیامدهاش فقط برای من نیست. فقط برای یه مدت کوتاه نیست. اذیت میشیم. اما زینب انگار هیچچیزی جلودار حمایت کردنش نیست. هرچی میگفتم، فقط میگفت نه میتونیم، نترس و برو.
خیلی وقتها دلم میخواد آب بشم برم توی زمین، اینقد که شایستگی حجم محبت و بخشندگی این دختر رو ندارم. :(
1 447
این سه روز که پیش امیر بودم، از همون بدو ورود یه ساز گذاشت جلوم که بزن. گفتم من خیلی وقته نزدم و قرار نیست خوب بزنم. اما نه نگفتم.
و واقعیتش این سه روز اندازه یه سال اخیرم ساز زدم و خیلی بهم خوش گذشت. ترس این رو داشتم که نتونم راحت برگردم سراغش، ولی حافظه دستانم هنوز خیلی آهنگها رو پیش از اون که یادم بیاد چی بودند، میزد به طرز عجیبی.
قلب برای امیر. ❤️
1 447
در مشهد دارم ول میچرخم. بعد میبینم آدمها با تیپهای مدرن و امروزی، یهو لب باز میکنن، با لهجه غلیظ مشهدی حرف میزنن، خندهم میگیره. :))))))
1 447
اولین کافهی بازی که پیدا کردم مستقر شدم و نشستم تا جانی تازه کنم. به بیرون نگاه میکنم؛ صبح جمعهست و آدمها از جلوی پنجره رد میشوند و دارند میدوند. به این فکر میکنم که در شهر ما آدمها نمیدوند. در شهر ما آدمها اصلا نمیدوند. شاید دارند فرو میروند.
1 447
دیروز حوالی ۱ اینا بعد ناهار نشستم پشت میزم که کار بکنم، مشغول شدم و اینا. کارم که تموم شد، تستهاش هم که کامل شد، PR رو زدم و کامپیوتر رو خاموش کردم. اطرافم رو نگاه کردم، دیدم ساعت ۶:۵۲ دقیقهست، اتاق بسیار تاریکه و همه هم رفتند.
