1 460
مشترکین
+224 ساعت
-17 روز
+2430 روز
آرشیو پست ها
1 458
دیشب خواب دیدم دوست قدیمیم که به خاطر مخالفت با loser prince ارتباطش رو قطع و بلاکم کرده از همهجا، آنبلاکم کرده. پیغامی هم نداده، فقط آنبلاک کرده.
عکسالعملم یادم نیست. پایان خواب.
1 458
من گاهی دیر به دیر میرسم کانالهای دوستام رو بخونم. گاهی با چند هفته یا ماه فاصله. ولی در نهایت سعی میکنم بخونم.
یه اتفاق جالبی که میفته، اینه که مثلا میبینم یه نویسنده کانالی مثلا ۲ هفته پیش نوشته نگران فلان چیزه، بعد من از الانش خبر دارم که اون نگرانی حل شده و اتفاقا خیلی هم خوب پیش رفته. و خب خیلی جالبه که میدونی حل شده. با نگرانی نویسنده همدلی میکنی ولی میدونی که تهش حل میشه و پیش میره.
مثلا پ استوری گذاشته بود از اسپانیا. میدونستم رفته. اما کانالش رو که میخوندم برای چند هفته قبلش بود که نگرانی ویزا داشت و میدید مجتبی تنها رفته و نتونسته بهش ملحق بشه. اما من میخوندم و با خودم میگفتم: نگران نباش، بهش میرسی. :)
همین حس رو در یادآور شدن احوال گذشته خودم هم دارم. اگه بتونم با گذشتهام صحبت کنم، بهش خواهم گفت که خیلی از دلمشغولیهات حل میشه. نگران نباش.
وقتی میبینم چقد ناآگاهی از پیشامدها میتونه در اضطراب و نگرانی و افکار ما نقش جدی داشته باشه، باعث میشه بیشتر تلاش کنم برای پذیرش ابهام و پیچیدگی آینده. نامشخص بودن آینده همیشه هست و همیشه اضطرابآور.
1 458
یه روزهایی حس میکنم ذات و نیچر کارم خیلی شبیه بازیهاست.
نمیدونم. شایدم به خاطر اینه که حین کار دارم ساندترک dark souls گوش میدم.
1 458
از اولین روزی که رفتم سرکار، همون هفته اول آتشبس، میدونستم که باید خیلی بدوم. تمام نشونهها رو برای سایهی شوم ابر-تورم دیده بودم. سیاهیش رو بالای سر هفتههای آتی میدیدم که داره مثل یه طوفان سیاه بهمون نزدیک میشه.
برگشتم سرکار، اما رخوت ناامیدی و خبر خوندن و بیعاملیتی که درونم مثل گِل ته حوض نشست کرده بود و سنگینم میکرد، نمیذاشت کاری کنم. مینشستم پشت میز، به صفحه ترمینال خیره میشدم و ناامیدی از چشمهام سرازیر میشد روی صفحهکلید و حس میکردم دیگه هیچی نمیتونم.
شبها شروع کردم دویدن. آدمها رو دیدم که دارند زندگی میکنند توی پارکها. کمی بهتر شدم. دویدنم هم بیشتر شد، چه توی پارک، چه توی کار. از تورم ترسیدم و مثل یه معتاد به کار بیشتر کار کردم. از اخبار جنگ و تهدید ترسیدم و بیشتر کار کردم. از این همه اعدام، از این همه سکوت جمعی، از این همه تماشاگران ترسیده و نگران و سربهزیر گریستم و بیشتر کار کردم.
ولی هرچقد که میدوم، شب که میشه، خلوت که میشه، باز یادم میاد ژوزی. باز یادم میاد که داره چه اتفاقی میفته و من بیعملتر از همیشهام در برابر این اقتدارگرای مستتر از همیشه.
1 458
ولی با همه این بالا و پایینهایی که با مدیریت و بچهها پیش میاد و هیجاناتش، من واقعا کارم رو دوست دارم و به عنوان یه عملکرد روزانه ازش لذت میبرم.
1 458
توی راهرو که دارم میام بالا، به در خونه که نزدیک میشم، بوی عود به مشامم میرسه. بوی عود همیشه به مذاقم دلنشین بوده. ولی این بو توی این فضا یه معنای دیگه برام داره. معناش اینه که زینب روبهراهه. وقتی زینب کارهاش رو کرده باشه، خواب بعدازظهرش رو کرده باشه و به طور دلخواهش به آسودگی روان و به خونه رسیدگی کرده باشه (و سهم من رو هم معمولا از زندگی مشترک برداشته و شرمندهم کرده بابتش) این طور وقتها عود روشن میکنه که خونه بوی تازگی و تمیزی بگیره. این بو که داره پخش میشه، میدونم زینب حالش خوبه و دیگه از حوالی ساعت 5-6 گوشش به کوچهست که ببینه چه موقعی صدای ماشینمون میاد و صدای کلید انداختن و رسیدنم میرسه. این بو که به مشامم میرسه، میدونم آدم مهم زندگیم توی آرامش خودشه و بیش از همیشه منتظرمه که برسم. بوی عود عصرها دم غروب، بوی آرامش، بوی منتظر بودن میدن. بوی عود عصرها دم غروب خوشبختی میده.
1 458
رفیقم که پیاس خرید بهش گفتم اگه ببینم ۶۰ روز آنلاین نشدی، به عنوان نماینده «کنوانسیون جهانی کودکان بدون پلیاستیشن» میام ازت میگیرمش و به یه کودک توی صف میدمش.
امشب ازم پرسید تبصرهای چیزی برای جنگ نداره؟
1 458
توی سیستم RAG شرکت، یه Agent درست کردم برای اینکه بعد تولید جواب، چک بکنه که آیا مدل توهم زده یا نه. برای چک کردن توهم هم چندتا subagent داره و... بعد این Agent اصلی که قراره توهمها رو شناسایی بکنه، اسمش رو گذاشتم HalluKnight
ترکیب hollow knight و hallucination 😁 خودم خیلی حال کردم با اسمش :))
1 458
امروز چهلم خاله زینب بود. با خودم گفتم چقدر بچههای جوونی داشت. الان فلانی مگه چند سالشه؟ بعد فکر کردم به اینکه وقتی آقاجان رفت بابام چند سالش بود؟ حساب کردم و باورم نشد. بابام فقط ۴۰ سالش بوده که پدرش رو از دست داده و از فکر کردن بهش برای بابام غصه خوردم. الان که حدودا ۳۴ ساله هستم، حس میکنم چهل سالگی خیلی زوده برای از دست دادن پدر یا مادر. قبلا تصورم این بود که آدم مثلا زیر ۲۰ سال باشه، برای از دست دادن والدینش زود باشه. ولی هرچی بزرگتر میشم، حس میکنم همیشه برای از دادنشون زوده.
1 458
یه وی پی ان باید بزنم که وصل بشم به شبکه شرکت، یه وی پی ان باید بزنم برای استفاده از اینترنت، هرکدوم از اینها هم روشن کنم، دسترسی به شبکه داخلی ملی هم قطع میشه. برای ساده ترین کارها روانم سرویس میشه :)))
1 458
عدم تعلقم به هیچ دسته سیاسی و حزب و جریان فکری اذیتم نمیکنه؛
بس که هرکدوم خطاهای خودشون رو دارند.
1 458
#موقت
دوستان من یه سوال تخصصی و تا حدی خصوصی دارم :))) از کسانی که توی حوزه کامپیوتر و تک هستند و تعدیل نشدند.
ما داریم برای افزایش حقوق امسال برآورد میکنیم که رنج بازار چطوریه و دنبال اینیم که آمارش رو از شرکتهای مختلف در بیاریم. اگر امکانش هست ممنون میشم شخصی پیغام بدین و بهم بگین که رنج افزایش حقوق توی شرکتتون چقدر بوده؟
1 458
یه کتابی وجود داره یه نام:
Why Civil Resistance Works: The Strategic Logic of Nonviolent Conflict
توسط Erica Chenoweth و Maria J. Stephan نوشته شده.
در این کتاب یه مطالعه صورت گرفته که یکی از مهمترین تحقیقات در زمینه مقاومت مسالمتآمیز و خشونتپرهیز در علوم سیاسی محسوب میشه.
این کتاب در سال ۲۰۱۱ منتشر شده و ۳۲۳ جنبش سیاسی و اجتماعی بزرگ از ۱۹۰۰ تا ۲۰۰۶ رو مطالعه کرده.
نتایج اصلی این مطالعه اینه که:
- ۵۴٪ از جنبشهای خشونتپرهیز به اهداف سیاسیشان دست پیدا کردند.
- فقط ۲۶٪ از جنبشهای خشن موفق شدند به هدفهاشون برسند.
- در جنبشهای خشونتپرهیز، ۵۷٪ از موارد تشکیل دموکراسی در ۵ سال بعد از موفقیت وجود داشته.
- در جنبشهای خشن، این احتمال فقط ۶٪ بوده!
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
