خط سوم
Ir al canal en Telegram
اهل تبادل نیستم. ☘️ @mmpouya https://t.me/harfmanbot?start=38920326
Mostrar más1 446
Suscriptores
-424 horas
-27 días
+330 días
Archivo de publicaciones
1 446
Repost from N/a
یواش و درگوشی: من هنوز با ناباوری به آدمهایی که دوستم دارن نگاه میکنم و یادم میره مراقب اون خودی باشم که افرادی دوستش دارن.
1 446
یه جزئیاتی رو از آدمها تا سالهای زیادی خاطرم میمونه که عمرا فکرشم نمیکنند.
من خاطرات و مکالمات رو بعضا به طرز غریبی با جزئیات یادم میمونه. جزئیات آدمها، اتفاقات، رنگها، جزئیات لباسها و... ، جزئیات صدای آدمها، صدای نفسهاشون بین حرفها، لحنها، خندهها و جزئیات چشمهاشون و حتی خاطراتی که برام تعریف کردند و برای من نیست.
امشب رفتم بیرون که از نزدیکهای خونه گوجه بخرم و حین پیادهروی داشتم به همین جزئیات فکر میکردم. به آدمهای مختلفی که در زندگیم دیدم، با من حرف زدند و این فرصت رو داشتم که وقتی دارم میشنومشون به جزئیاتشون نگاه کنم. آدمهای مختلف و همین نشانهها و یادآورهای کوچکشون رو با خودم مرور کردم، از دلتنگی عالم و آدم قلبم جمع شد ولی بعدش لبخند زدم از فکر این همه دوستی که زیستهام.
1 446
این چند هفته اخیر واقعا به لحاظ روحی و احساسی برای من و رابطهم با زینب خیلی جالب بوده؛
از جهتی به خاطر اینکه هر هفته برای چند روز ازش دور میشم، نحوهی پرداخت عاطفیم، توجهم به نزدیک بودن و نبودن زینب و مراقبتها و جایگاهی که برام داره مورد توجهم قرار گرفته درحالی که پیش از این، زیر لایهای از عادت و روزمرگی پنهان شده بود. نمیدیدم که چقدر اطمینان و امنیتی که برام فراهم کرده، بخشی از روزم شده. نمیدیدم درخواست پوست و تنم برای بغل شدن چطوری داره هر روز پاسخ میگیره و بهم آرامش میده برای زندگی و شخصیت و همه چیزم. امنیت بودنش در چشمم عادت شده بود.
از جهت دیگه هم اخیرا به واسطه اینکه در کنار دوست عزیزی بودم و تلاش کردم در زمینه دغدغههای رابطه و... شنونده و همراهش باشم، باعث شده که بعد مدتها به این چیزها فکر کنم و نتیجتا به مسیری که با زینب اومدم و به تغییرات و رشدها و مداراها و بزرگ شدنهامون فکر کنم. یادم بیاد که چه آدمی بودم و چقد زینب در این مسیر با بزرگمنشی و مدارای خودش به من فضای بزرگ شدن داده.
هرچقدر بابت این چیزها ازش قدردانی میکنم، احساس میکنم نتونستم به درستی انجامش بدم.
1 446
این سه روزی که میام تهران، برام شبیه یه روز خیییلی طولانیه که تموم نمیشه، تا وقتی برگردم خونه.
1 446
یه اینتروداکشن برای Bayesian epistemology میخونم، همه مثالهاش برای جا افتادن مطلب با شرطبندیه و استناد میکنه به اینکه مثلا ببین توی این مثالها rational judgement متعارف چیه. بعد من اینطوریم که بابا چی میگی؟ من چرا هیچ داوریای درباره شرطبندی ندارم :)))):
1 446
به خاطر اینکه این درسها رو من قبلا شرکت کردم، پیش میاد که لازم میشه مقالاتی رو بخونم که قبلا خوندم. علیرغم اینکه برخیشون هیچ چیز جز یادآوری برام ندارند و نقطه چشمگیری در بازخوانیشون برام وجود نداره، برخی کاملا برعکس؛ سراسر نکتههای زیبا و insightful و تفکر برانگیز.
1 446
من: برم سرکلاسهام دیگه دانش aiم به کارم نمیاد.
شروع ترم، جلسه دوم:
بحث درباره اینکه نسبت معیار simplicity و accuracy ثابت نیست، به خاطر over-fitting
1 446
روز معارفه پژوهشگاه هرکس داشت خودش رو معرفی میکرد. بعد به من که رسید، صحبت از فامیلیم شد، محمود پرسید شما با shoemaker نسبتی نداری؟ گفتم چرا، اشتراک معنوی داریم.
بعد استاد مروارید پرسید با givenchy ها چطور؟
من گفتم نه. ولی اگه یه وقت رفتم فرانسه، میتونم بگم گیوهچی هستم از قم اومدم، فکر میکنند givenchy هستم از Rome اومدم. :))))))
1 446
امروز با یه آقایی آشنا شدم که فامیلیش «رَمزی» بود و حرفهش بود؟ امنیت اطلاعات. :))) واقعا تناسب فامیلی و حرفه: ۱۰/۱۰.
1 446
دیروز با م.و تلاش کردیم که تعریف بازگشتی از wwf برای PL رو بازنویسی کنیم. بعدش یه اثباتی ساخت برای valuation function برای این سیستم وجود داره. واقعا خفن بود. بهش میگم مقالهش کن، میگه لابد یکی دیگه انجامش داده، بیخیال 🫠🫠
1 446
تو مقصد برگشتنم بودی. بالا و پایین روز، هرچقد هم اعصابم خرد میشد یا همه چیز خوب پیش میرفت، چه اینکه چیزی یاد میگرفتم و چه اینکه دست و پا میزدم، تهش میدوسنتم که تو مقصد بازگشتنم خواهی بود هر روز. شب که میشد و ساعت که دیر میشد، همیشه یه شوقی برای برگشتن داشتم، چون منتظرم بودی. (برای همین وقتهایی که خبر میدادی رفتی بیرون و خونه نیستی، منم دلیلی برای برگشت نداشتم.) حالا این روزها شبیه اینم که خونه نیستی و من جایی برای برگشتن ندارم. هی به ساعت نگاه میکنم ولی بلند نمیشم از جام. قصههای روزم به انتها نمیرسند انگار، چون سرانجام قصههام تویی؛ یه چیزی همیشه توی پایان روزم کمه، مثل مُهری که پایان یه نامه اداری میخوره و تمومش میکنه، روزهام مهر نمیخوره و ناتمامه.
1 446
تصمیم گرفتم وقتی پیشت نیستم، بیشتر باهات حرف بزنم. اما خیلی برام کار غریبیه. چون تو همیشه همین حوالی یا نزدیکم - در حدود زمزمهرس - بودی که صدای محبتم رو بشنوی. نهایتا چندمتر اونطرف بودی که صدام رو بلند کنم و بگم «دوستت دارما» و از پشت میزت سر بلند بکنی و بگی «چیییی؟» و من بلندتر تکرارش کنم. اما حالا موقع نوشتن انگار باید با تو توی ذهنم حرف بزنم. توی قلبم. و منتظر بمونم کلماتی که یه بار به خودت توی قلبم گفتم با این نوشتهها به خود واقعیت برسند. درحالی که این فاصله افتادن رو عادت ندارم.
اما فکر کنم چارهای نیست؛ بایستی تحمل کنم و یواش عادت کنم به این میانهای از بودن و نبودنت. شبیه روزهای خوش آشنایی و نامهنویسیهامون.
1 446
در حالی که نشسته بودیم و داشتیم خداحافظی میکردیم، ازش پرسیدم که به نظرت هر هفته قراره همینقدر سخت باشه؟ و گفت آره.
