فیه ما فیه
Відкрити в Telegram
9 286
Підписники
+924 години
+407 днів
+25830 день
Архів дописів
9 286
آنکس که امید یاری غم داده است
هان تا نخوری که او ترا دم داده است
در روز خوشی همه جهان یار تواند
یار شب غم نشان کسی کم داده است
#مولانا
9 286
ای جهان برهم زده سودای تو سودای تو
چاشنی عمرم از حلوای تو حلوای تو
دامن گردون پر از در است و مروارید و لعل
تا بریزد جمله را در پای تو در پای تو
جانهای عاشقان چون سیلها غلتان شده
می دوانند جانب دریای تو دریای تو
جانهای عاشقان چون سیلها غلتان شده
میدوانند جانب دریای تو دریای تو
ای خمار عاشقان از بادههای دوشِ تو
وی خراب امروزم از فردای تو فردای تو
من نظر کردم به جانِ سادهی بیرنگِ خویش
زرد دیدم نقشش از صفرای تو صفرای تو
چون نظر کردم نکو من در صفای گوهرت
ماه رخ بنمود از سیمای تو سیمای تو
ماه خواندم من تو را بس جرم دارم زین سخن
مه که باشد کاو بود همتای تو همتای تو
این چنین گوید خداوند شمس تبریزی بنام
ای همه شهر دلم غوغای تو غوغای
#مولانا
9 286
من بیخود و تو، بیخود؛ ما را کِه بَرَد خانِه؟
من چَند تو را گفتم: «کم خور، دو سه پیمانه!»؟
در شهر یکی کس را، هشیار نمیبینم
هر یک بَتَر از دیگر، شوریده و دیوانه
جانا! به خرابات آ تا لَذَّتِ جان بینی
جان را چِه خوشی باشد، بیصحبتِ جانانه؟
هر گوشه یکی مستی، دستی زِ بَرِ دستی
وان ساقیِ هر هستی، با ساغرِ شاهانه
تو، وقفِ خراباتی، دخلت مِی و خرجت مِی
زین وقف به هُشیاران، مَسپار یکی دانه
ای لولیِ بَربَطزن! تو مستتری یا من؟
ای پیشِ چو تو مستی، افسونِ من، افسانه
از خانه بُرون رفتم، مَستیم به پیش آمد
در هر نظرش مُضمَر، صد گلشن و کاشانه
چون کشتیِ بیلَنگر، کَژ میشد و مَژ میشد
وز حَسرتِ او مُرده، صد عاقل و فرزانه
گفتم: «ز کجایی تو؟»، تَسخَر زد و گفت: «ای جان!
نیمیم ز تُرکستان، نیمیم ز فَرغانه
نیمیم ز آب و گِل، نیمیم ز جان و دل
نیمیم لبِ دریا، نیمی همه دُردانه»
گفتم، که: «رفیقی کن با من که مَنَت خویشم»
گفتا، که: «بِنَشناسم، من، خویش ز بیگانه»
من، بیدل و دَستارم، در خانهٔ خَمّارم
یک سینِه سخن دارم، هین شرح دهم یا نِه؟
در حلقهٔ لَنگانی، میبایدْت لنگیدن
این پند ننوشیدی، از خواجهٔ عُلیانه؟
سَرمستِ چنان خوبی، کی کم بُوَد از چوبی؟
برخاست فَغان آخر، از اُستُنِ حَنّانه
شمسالحقِ تبریزی! از خلق، چه پرهیزی؟
اکنون که درافکندی، صد فتنهٔ فَتّانه
#مولانا
9 286
یکی گفت که من مدحِ تو از فلانی شنیدم؛ گفت تا ببینم که آن فلان چه کس است،
او را آن مرتبت هست که مرا بشناسد
و مدحِ من کند؟
اگر او مرا به سخن شناخته است،
پس مرا نشناخه است،
زیرا که این سخن نمانَد و این حرف و صَوت نماند و این لب و دهان نماند؛
این همه عَرض است و اگر به فعل شناخت همچنین و اگر ذاتِ مرا شناخته است آنگه دانم که او مدحِ مرا تواند کردن و آن مدح از آنِ من باشد
#مولانا
#فیه_ما_فیه
9 286
مرا گفتند به خردگی:
«چرا دلتنگی؟
مگر جامهات میباید
یا سیم؟»
گفتمی:
«ای کاشکی
این جامه نیز که دارم
بستدیتی
و از من به من
دادیتی»
مقالات شمس
9 286
محمد مصطفی(ص)فرمود که «بنده ای بُوَد که گناه کند و آن گناه او را در بهشت آرَد.»
گفتند: «چون باشد یا رسول الله.»
گفت:«آن گناه در پیش چشم وی ایستاده بود و وی هر دم پشیمانی می خورد و عذر می خواهد. این پشیمانی و عذر، او را آخر به بهشت اندر آرَد.»
بنده ای چون روز قیامت نامه گناه بیند، راهِ دوزخ گیرد.
او را گویند:"رویِ دیگر بر خوان. "
برخواند. همه طاعت بیند، از بهر آنکه توبه ی نصوح کرد و حق تعالی معصیت های او را به طاعت مُبدَّل گردانید.
#مجالس_سبعه
9 286
در عشق زنده باید، کز مُرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده؟ آن کو ز عشق زاید
گرمی شیر غرّان، تیزی تیغ برّان
نَری جمله نران، با عشق کند آید
در راه رهزنانند، وین همرهان زنانند
پای نگارکرده این راه را نشاید
طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمد
کو رُستم سرآمد؟ تا دست برگشاید
رعدش بغرّد از دل، جانش ز ابر قالب
چون برق بجهد از تن یک لحظهای نپاید
هرگز چنین سری را تیغ اجل نَبُرّد
کاین سر ز سربلندی بر ساق عرش ساید
هرگز چنین دلی را غصّه فرو نگیرد
غمهای عالم او را شادی دل فزاید
دریا پیش ترش رو، او ابر نوبهارست
عالم بدوست شیرین، قاصد ترش نماید
شیرش نخواهد آهو، آهوی اوست یاهو
منکر در این چراخور بسیار ژاژ خاید
در عشق جوی ما را، در ما بجوی او را
گاهی منش ستایم، گاه او مرا ستاید
تا چون صدف ز دریا بگشاید او دهانی
دریای ما و من را چون قطره دررباید
#مولانا
9 286
جان جهان دوش کجا بوده ای؟
نی غلطم در دل ما بوده ای
آه که من دوش چه سان بوده ام
آه که تو دوش که را بوده ای
رشک برم کاش قبا بودمی
چون که در آغوش قبا بوده ای
زهره ندارم که بگویم تو را
بی من بی چاره کجا بوده ای؟
#مولانا
9 286
من اگر مستم اگر هشیارم
بنده چشم خوش آن یارم
بیخیال رخ آن جان و جهان
از خود و جان و جهان بیزارم
بنده صورت آنم که از او
روز و شب در گل و در گلزارم
این چنین آینهای می بینم
چشم از این آینه چون بردارم
دم فروبستهام و تن زدهام
دم مده تا علالا برنارم
بت من گفت منم جان بتان
گفتم این است بتا اقرارم
گفت اگر در سر تو شور من است
از تو من یک سر مو نگذارم
منم آن شمع که در آتش خود
هر چه پروانه بود بسپارم
گفتمش هر چه بسوزی تو ز من
دود عشق تو بود آثارم
راست کن لاف مرا با دیده
جز چنان راست نیاید کارم
من ز پرگار شدم وین عجب است
کاندر این دایره چون پرگارم
ساقی آمد که حریفانه بده
گفتم اینک به گرو دستارم
غلطم سر بستان لیک دمی
مددم ده قدری هشیارم
آن جهان پنهان را بنما
کاین جهان را به عدم انگارم
#مولانا
9 286
@fihehmafih
مجنون را می گفتند که «از لیلی خوب ترانند، بر تو بیاریم؟»
او می گفت که «آخر من لیلی را به صورت دوست نمی دارم، و لیلی صورت نیست. لیلی به دست من همچون جامی ست، من از آن جام شراب می نوشم. پس من عاشقِ شرابم که از او می نوشم و شما را نظر بر قدح است. از شراب آگاه نیستید. اگر مرا قدح زرین بود مرصّع به جوهر، و در او سرکه باشد یا غیر شراب چیزی دیگر باشد، مرا آن به چه کار آید؟ کدوی کهنه شکسته که در او شراب باشد، به نزد من به از آن قدح و از صد چنان قدح.
این را عشقی و شوقی باید تا شراب را از قدح بشناسد.»
#فیه_ما_فیه
#مولانا
مرصع : جواهر نشان
9 286
Repost from فیه ما فیه
جهانی هیـچ و ما هیچان
خیال و خواب ما پیچان
وگر خفته بدانستی
که درخوابم چه غم بودی!
@fihehmafih
#مولانا
