uk
Feedback
شعر و غزل امروز

شعر و غزل امروز

Відкрити в Telegram

آرشیوی از بهترین سروده های ایران و جهان تبلیغ نداریم asru.blogfa.com وبلاگ @asr_u ادمین

Показати більше
2 613
Підписники
-124 години
+67 днів
+2330 день
Архів дописів
یک واژه در انتظار بهمنی می‌شود از واژگان بیش‌تر، آن‌گاه که در انتظار زنی هستی      #ریچارد_براتیگان ترجمه #یگانه_وصالی

@asru1 در توبه نامه‌ها بنويسيدم من ‌لیقه‌ی زبان شما هستم سگ‌های بی‌محله بليسيدم من توله‌استخوان شما هستم من كاسه‌ی دهان خودم را با خوش‌بوترين لغات می‌آميزم چون رختِ چرک توی لگن اما فحشم كه در دهان شما هستم اينجا در انزوای جهان، چيزی شكلِ ستاره‌ای ست كه می‌سوزد آيا قرار نيست ببينيدم؟! من نيز در ميان شما هستم! من چيستم؟ برادر كمرنگِ سلول‌های خون شما مردم من كيستم؟ شمای شما مردم من جمع مهربان شما هستم... با خنده‌های كوچک و معلولم در فقر مثل مورچه می‌لولم هم دستبوسِ لقمه‌ای از نانم هم شوربای نان شما هستم من استكانْ شكسته‌ی تنهایِ روز خمار بودنتان بودم بعد از شراب‌خواری‌تان هم نيز لِردی در استكان شما هستم آری جهان جهنم غمگينی‌ست بی‌هم‌قفس شدن غم غمگينی‌ست چون از شما هزار جهان دورم غمگين‌تر از جهان شما هستم اندوه‌تان به شكلِ جفاهاتان طوری عبور می‌كند از من كه حس می‌كنم شما شب بارانی من نيز ناودان شما هستم گنجشک‌های ساده‌ی خوشحالی! من با هوای آبی و نمناكم با ارتفاع روشن و غمناكم عمری‌ست آسمان شما هستم پايان شاهنامه‌ی ناخوش، من خاكستر غرور سياوُش، من من سربه‌دار و سوخته‌پر، گويا من نيز قهرمان شما هستم #حسین_صفا @asru1

به دست، کیسه‌ی غم را گرفته‌ام بروم دلم گرفته، دلم را گرفته‌ام بروم... #محمد_سلمانی @asru1

هر روز قبله‌ام متمایل به گوشه‌ای‌ست یک جا بمان و قبله‌ٔ ما را به هم نزن #سیدحمیدرضا_برقعی @asru1

@asru1 هربار هربار از سربازی که در من است از این گلوله که به شقیقه‌ام شلیک می‌شود از جنازه‌ای که بی‌هوده بر دشت اندوه آدمی مانده ‌است می‌ترسم آن‌چنان‌که آهسته‌آهسته دست‌ات را بر قلب‌ام می‌گذارم و از جنگ‌ حفره‌ها تاریکی دود تنها صدای زنی را به یاد خواهم آورد زنی غمگین زنی درست شبیه زن رویاهایم زنی که معشوقه‌اش را در جنگ فراموش کرده ‌است و بی‌آن‌که گفته باشد دوست‌ات دارم به پرنده‌ای بدل شده است و من بی‌هوده در باد می‌رقصم مبادا جنگ و گرسنگی مرا از پای دربیاورند آری می‌ترسم از زن زیبایی که مرا در خود کشته ‌است و مرگ در میان انگشتان‌اش گیر مانده است. #حسن_ابراهیمی #شعر_افغانستان

@asru1 مژگان به هم بزن که بپاشی جهان من کوبی زمین من به سر آسمان من درمان نخواستم ز تو من درد خواستم یک درد ماندگار! بلایت به جان من می‌سوزم از تبی که دماسنج عشق را از هرم خود گداخته زیر زبان من تشخیص درد من به دل خود حواله کن آه ای طبیب درد فروش جوان من نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را تا خون بدل به باده شود در رگان من گفتی: غریب شهر منی این چه غربت است کاین شهر از تو می شنود داستان من خاکستری‌ست شهر من آری و من در آن آن مجمری که آتش زرتشت از آن من زین پیش اگر که نصف جهان بود بعد از این با تو شود تمام جهان اصفهان من #حسین_منزوی @asru1

به من بگو كه كجا مى‌روى پس از آن‌وقت‌ها كه روياها تعطيل مى‌شوند و ما به گريه روى مى‌آوريم؟ #رضا_براهنى @asru1

راست است که غم غلیظ است و ملال، رقيق؟ #پابلو_نرودا @asru1

قاصدک‌های پریشان را که با خود باد برد با خودم گفتم مرا هم می‌توان از یاد برد ای که می‌پرسی چرا نامی ز ما باقی نماند سیل وقتی خانه‌ای را برد از بنیاد برد عشق می‌بازم که غیر از باختن در عشق نیست در نبردی این‌چنین هرکس به خاک افتاد برد شور شیرین تو را نازم که بعد از قرن‌ها هر که لاف عشق زد، نامی هم از فرهاد برد جای رنجش نیست از دنیا که این تاراجگر هرچه برد از آنچه روزی خود به دستم داد برد در قمار دوستی جز رازداری شرط نیست هر که در میخانه از مستی نزد فریاد برد #فاضل_نظری @asru1

و دیگر اینکه زیاد خسته و به همه‌ چیز بی‌ علاقه هستم. فقط روزها را می‌گذرانم و هر شب بعد از صرف اشربه مفصل خود را به خاک می‌سپارم و یک اخ و تف هم روی قبرم می‌اندازم. اما معجز دیگرم این است که صبح باز بلند می‌شوم و راه می‌افتم. #صادق_هدایت نامه به جمال‌زاده @asru1

نور، نور همیشه مسافر که خستگی‌اش را می‌باید تو در کنی. #بیژن_الهی @asru1

@asru1 او تازه و رسیده‌ی خوبی‌ست او از درون جعبه‌ی گیلاس بر روی سنگفرش من افتاد یک شب که میهمانی من بود او دست را به جیب فرو برد او میوه های تازه به من داد او مهربانِ اخم به ابروست من کوزه‌های خالی خود را پر کرده‌ام شراب، اگر اوست با او کلیدهای زیادی‌ست هر روز صبح زود، دلم را وا می‌کند به پنجره آباد بیماری روانی ما را گاهی خیال شرّه‌ی باران در پارک‌های شهر مداواست اما وخیم‌تر شده بودیم ما را مریض‌خانه نبردند در بستری که طعم تو می‌داد دریای شور بخت نبودم با ماهیان رنگ به رنگش شن‌های زیر پای تو بودم زندانی هوای تو بودم شُش‌های من هنوز پُراند از صدها کُرور ماهی آزاد این صندلی هوای تو دارد این مبل‌ها هوای تو دارند بشقاب‌ها هوای تو دارند بالش پُر از پَر است عزیزم پس می‌توان پرید عزیزم پس می‌توان به دامنت افتاد با پنکه‌های سقفی قلبم سر گیجه و خنک‌نشدن بود شش ماه سال چلّه‌ی گرما شش ماه دیگر آتش سوزان ‌خیس عرق شدیم که تقویم آن سال را نمی‌برد از یاد جرأت برای غرق ندارم گاهی صدف نشانه‌ی دریاست پس گوشواره‌های تو دریاست باید به آب زد که رها شد سلول‌های لال تنم را هر مرگ فرصتی‌ست به فریاد #حسین_صفا @asru1

🌸یه خط شعر🌸

چگونه آن گل سرخ که روی قلب‌ات سنجاق کرده‌ای جان سالم به در می‌برد؟ تا به‌حال، گلی را ندیده بودم روییده بر یک آتش‌فشان. #گوستاوو_آدولفو_بکر @asru1

نپرس چه خبری داری چیزی مهم‌تر از تو نیست به درستی که تو، شیرین‌ترین خبری هستی که می‌خواهم بدانم و گنج‌های دنیا پس از تو بی‌ارزش‌اند. پس از شناختنِ تو رویای سپیده‌دمان، چهره‌ی گل و رنگ درختان از خاطرم گریخته به یاد نمی‌آورم صدای دریا، هیاهوی موج و زمزمه‌ی باران را. ای پیشانی‌نوشتی که در اعماق روح‌ام آشیانه ساخته‌یی و به زمان‌هایم شکل می‌دهی و روزم با عشق‌ات سرشار می‌شود نپرس از من چه خبری دارم؟ و گنج‌های دنیا پس از تو چون ذراتِ غبار، چیزهایی بی‌ارزشی هستند... #سعاد_الصباح @asru1

@asru1 ای من! که‌ای؟ که‌ای تو که این‌گونه جان‌به‌لب غرق خودی؟ که‌ای؟ که‌ای ای من که بی‌سبب داری به باد می‌روی؟ ایام را نگاه! شب، روز، روز، شب شد و شب، روز. روز و شب با خویشتن به جنگی و با دیگران به صلح ای مجمع نبوغ و جنون! ای ابوالعجب! ای خاک سرد منتظر جسم خسته‌ات از لحظهٔ ولادت، شهکار ام و اب! با من بگو که‌ای تو که ابنای روزگار دادند پیشوای پریشانی‌ات لقب؟ آیا چه کرده‌ای که چو آنان که بگذریم هرگز نخواستی که کنی آب و نان طلب از ناکسان و نیز بدین‌گونه دشمنند با تو؟ بگو که‌ای تو که من با تو از تعب جانم به لب رسید و جهانم تباه شد. ای مایهٔ عذاب بگو تا من از غضب بر این و آن نشورم و بر ظلم و تیرگی تا رام رام رام بماند مرا عصب مانند سیب‌های زمینی که بی‌رگند #علی‌اکبر_یاغی‌تبار @asru1

خاکستری، خاکستری، خاکستری صبح، مِه، باران اَبر، نگاه، خاطره در من ترانه‌ای نبود، تو خواندی در من آینه‌ای نبود، تو دیدی ریشه‌ای بودم در خوابِ خاک‌های متبرک بی‌باران، در نگاه‌ تو سبز شدم برقی از چشمانت برخواست، نگاهم بارانی شد گونه‌هایت خیس باران، چشم‌هایت آفتابی گرگ‌ها می‌زایند، بره‌ها را دریابیم تو، با چشمانت‌ مرا بنواز چوبدست چوپانیَم سلاحی کارگر خواهد شد بعد از جنگ، با چوبدستم انجیر‌های تازه را برای تو خواهم چید با تو خواهم ماند، با تو خواهم خواند و تو را در بُهتِ آفتابی‌ات خواهم بوسید اگر اَبر‌ها بگذارند… #محمد_ابراهیم_جعفری @asru1

شاید صدای گنجشکی از شاخه‌ی سپیده نیاید. شاید که بامداد خو کرده است با خاموشی. چشمان بسته‌ات را اما می‌شناسم و زیر پلک‌هایت بیداری من است که بی‌تابم می‌کند. #محمد_مختاری @asru1

#Doldur_be_meyhaneci ( پر کن میخانه‌چی) با صدای #عدنان_شنسس #Adnan_Şenses İçelim arkadaş benim derdim çok İçelim arkadaş derdime çare yok بیا بنوشیم دوست من که دردم زیاد است بیا بنوشیم دوست من که بر دردم چاره ای نیست @asru1

#Doldur_be_meyhaneci ( پر کن میخانه‌چی) با صدای #Adnan_Şenses @asru1