کافه مستاجر پلاک ۱۲
Відкрити в Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
1 798
Підписники
-124 години
+287 днів
+5630 день
Архів дописів
1 813
و همونقدر که آدم گریز و از همه فراریام نیاز به تمامِ محبتها و توجههای ممکن دارم.
1 813
فعلاً از نسخهی اولیه ترکها یکی یکی لذت ببرید تا در نهایت همه رو یه جا منتشر کنم.
1 813
بعد از اتمامِ نهاییِ آلبوم، طبقِ روال همهی آهنگا به همراهِ ترجمهی کامل منتشر میشه.
1 813
دو سه تا ترک از آلبومِ تیمارستان خروجی گرفته شده، و پیشاپیش میخوام اعتراف کنم قراره آلبومِ به شدت جذاب و خفنی باشه. حتی از یه سری نکات، از قبلی هم جذابتر.
1 813
خدایا چرا تموم نمیشه کنکور و امتحانای شما، یعنی نشد من یه شب ناشناس بذارم شما ناله نکنید بابتِ این. اصلاً اگه درس دارید چرا توی تلگرامید؟ اه.
1 813
از عجایب این شهر اینه که خیلی رندوم ساعت ۱۱ شب یه نفر رو سوار بر اسب توی خیابون میبینی. پدرسگ مگه رِد دده؟! همچین چیزی توی دهاتم قفله.
1 813
شاید در همین راستا یک نویسنده هم میشدم. مینشستم و داستانِ زندگیام را مینوشتم؛ نه آنطور که واقعاً اتفاق افتاده، بلکه آنطور که دوست داشتم اتفاق بیفتد. برای خودم یک شخصیت میساختم؛ یک آدمِ کمی عجیب، کمی خسته، کمی بدشانس، که یک روز همهچیز را ول میکند و با یک ونِ قدیمی و یک سگ راه میافتد دنبالِ دنیا. هر شهری که میرسد، چیزی از خودش جا میگذارد و چیزی از آن شهر با خودش میبرد. گاهی عاشق میشود، گاهی شکست میخورد، گاهی پولش تمام میشود، گاهی گم میشود و گاهی هم فقط یک شبِ طولانی را در یک کافهی ناشناس مینشیند و به آدمهایی نگاه میکند که هیچوقت دوباره نخواهد دید. بعد همهی اینها را مینوشتم. شاید یک روز کسی کتابم را میخواند و فکر میکرد این یک داستانِ تخیلیست. نمیدانست نویسنده فقط کمی حقیقت را دستکاری کرده تا زندگی قابلتحملتر به نظر برسد. شاید اصلاً تمام این سالها داشتم برای نوشتن همین کتاب زندگی میکردم. شاید تمام شهرهایی که از دست دادم، تمام آدمهایی که آمدند و رفتند، تمام خانههایی که دیگر خانه نیستند و تمام شبهایی که تنهایی گذشتند، فصلهای همان داستان بودند. فقط هنوز نمیدانم آخرش چه میشود و شاید این، بهترین قسمتِ ماجرا باشد. چون اگر قرار بود پایانش را از قبل بدانم، دیگر اسمش زندگی نبود. داستان بود. یک داستانِ تخمی تخیلی.
1 813
بازگشت به روزهای خاموشی؛ یادداشتِ چهارم
.
اجازه بدهید این زندگیِ سگیای را که این روزها درگیرش هستم، نپذیرم. حداقل تن ندهم به این جریانی که تمام عمر در آن دویدم، فقط برای اینکه در نهایت برگردم به همان نقطهی اول؛ به یک شهرِ کوچک، یک شغلِ دولتی، یک ساعتِ ورود و خروج مشخص، چند همکار که اسمشان را میدانم و زندگیای که هر روز دقیقاً شبیه روز قبلش باشد. یک زندگیِ رباتوار و کسالتبار که هیچکس واقعاً آرزویش را ندارد، اما به هر حال همه طوری زندگی میکنند که انگار تنها گزینهی موجود است. من برای این نیامدهام. یا حداقل دوست ندارم باور کنم برای این آمدهام. نمیخواهم تمام آن سالهایی که دویدم، کار کردم، ساختم، نوشتم، خراب کردم و دوباره از اول شروع کردم، در نهایت به این ختم شود که یک روز صبح از خواب بیدار شوم و بفهمم تبدیل شدهام به آدمی که فقط منتظر تعطیلات آخر هفته است. نمیخواهم تمام هدف زندگیام بشود اینکه پنجشنبه برسد. نمیخواهم یکشنبه شبها از آمدن دوشنبه بترسم و جمعهها را صرف شمردن ساعتهایی کنم که تا تمام شدنشان وقت دارم. شاید دیوانگی باشد، شاید هم حماقت. اما هنوز دلم میخواهد زندگیام یک چیزی بیشتر از این باشد. دلم میخواهد اتفاقی بیفتد. حتی اگر اتفاق خوبی نباشد. حتی اگر دوباره همهچیز را به هم بریزد. حداقل چیزی باشد که بتوانم بعدها دربارهاش بنویسم و بگویم: «آن روز، زندگیام از اینجا عوض شد.» فعلاً نمیدانم قرار است کجا بروم. فقط میدانم نمیخواهم دوباره برگردم به جایی که تمام عمر برای فرار از آن دویدم.
.
اگر دستِ من بود، جهانگرد میشدم. سوار یک ونِ مسافرتی، با یک سگ که احتمالاً از من اجتماعیتر بود، یک دوربین روی شانهام، یک گوشی در دستم و یک عالمه وسیله که نصفشان را هیچوقت استفاده نمیکردم. صبحها از خواب بیدار میشدم و لازم نبود بدانم امروز کجا هستم. کافی بود بدانم قرار است کجا بروم. از یک شهر به شهرِ دیگر، از یک کشور به کشورِ دیگر. جاده، کوه، دریا، جنگل، آدمهای عجیب و غذاهایی که اسمشان را نمیتوانستم تلفظ کنم. عکاسی میکردم، فیلم میگرفتم، ولاگ میساختم و شبها در همان ون مینشستم و ویدئوی روزم را ادیت میکردم. بعد هم یک روز، یک ویدئو ناگهان میترکید و من معروف میشدم. البته احتمالاً در دنیای واقعی هیچکدام از این اتفاقها نمیافتاد. مثلاً بعد از سه روز میفهمیدم حمام ون خراب شده، بعد از پنج روز پولم تمام میشد و بعد از یک هفته هم سگم از من متنفر میشد و تصمیم میگرفت مستقل زندگی کند. اما حتی با همهی اینها، باز هم ترجیح میدادم همانجا باشم. چون حداقل هر روز یک داستان تازه داشتم. یک روز در جادهای وسط ناکجاآباد بیدار میشدم، روز بعد در یک شهر غریبه قهوه میخوردم، روز بعدش گم میشدم و مجبور بودم از یک پیرمرد محلی آدرس بپرسم؛ و احتمالاً هیچکدام از این اتفاقها آنقدر مهم نبودند، اما دستکم چیزی برای تعریف کردن داشتم. شاید حتی معروف هم میشدم. یک یوتیوبرِ جهانگرد که مردم صبحانهشان را میخوردند و ویدئوهای سفرش را نگاه میکردند و زیرش مینوشتند: «داداش چقدر خوشبختی.» و من هم پشت دوربین، در حالی که حساب بانکیام سه یورو و چهل سنت موجودی داشت، لبخند میزدم و میگفتم: «آره بچهها، زندگی خیلی خوبه.» شاید رویای احمقانهای باشد. اما راستش را بخواهی، من از آن زندگیِ احمقانه بیشتر خوشم میآید تا یک زندگیِ کاملاً منطقی که هیچچیز برای هیجانزده شدن در آن وجود ندارد. شاید من برای یک زندگیِ مرتب و قابل پیشبینی ساخته نشدهام. شاید باید کمی گم شوم. کمی بیشتر بروم. کمی کمتر بدانم فردا قرار است چه اتفاقی بیفتد. شاید تمام چیزی که میخواهم، یک جادهی طولانیست، یک دوربین، یک سگ، یک ونِ قدیمی و این اطمینان که هر صبح، یک جای تازه از خواب بیدار خواهم شد و اگر آخرش هم یوتیوبر معروف نشدم، خب… حداقل سگم میتواند بگوید صاحبش تمام عمر سعی کرد یک زندگیِ جالب داشته باشد.
