uk
Feedback
کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

Відкрити в Telegram

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
1 798
Підписники
-124 години
+287 днів
+5630 день
Архів дописів
بچه‌ها، بالای پنجاه‌ تا فوروارد؟ جداً شرمنده‌ام کردید 💔

کاش همزمان با توی غار رفتن، با خانوادم می‌شد سه‌ماه کات کرد.

اولین ترک از آلبومِ تیمارستان They Made You Forget امشب منتشر می‌شه.

جایی که همیشه رویای زندگی کردن رو داشتم.

شاید در همین راستا یک نویسنده هم می‌شدم. می‌نشستم و داستانِ زندگی‌ام را می‌نوشتم؛ نه آن‌طور که واقعاً اتفاق افتاده، بلکه آن‌طور که دوست داشتم اتفاق بیفتد. برای خودم یک شخصیت می‌ساختم؛ یک آدمِ کمی عجیب، کمی خسته، کمی بدشانس، که یک روز همه‌چیز را ول می‌کند و با یک ونِ قدیمی و یک سگ راه می‌افتد دنبالِ دنیا. هر شهری که می‌رسد، چیزی از خودش جا می‌گذارد و چیزی از آن شهر با خودش می‌برد. گاهی عاشق می‌شود، گاهی شکست می‌خورد، گاهی پولش تمام می‌شود، گاهی گم می‌شود و گاهی هم فقط یک شبِ طولانی را در یک کافه‌ی ناشناس می‌نشیند و به آدم‌هایی نگاه می‌کند که هیچ‌وقت دوباره نخواهد دید. بعد همه‌ی این‌ها را می‌نوشتم. شاید یک روز کسی کتابم را می‌خواند و فکر می‌کرد این یک داستانِ تخیلی‌ست. نمی‌دانست نویسنده فقط کمی حقیقت را دستکاری کرده تا زندگی قابل‌تحمل‌تر به نظر برسد. شاید اصلاً تمام این سال‌ها داشتم برای نوشتن همین کتاب زندگی می‌کردم. شاید تمام شهرهایی که از دست دادم، تمام آدم‌هایی که آمدند و رفتند، تمام خانه‌هایی که دیگر خانه نیستند و تمام شب‌هایی که تنهایی گذشتند، فصل‌های همان داستان بودند. فقط هنوز نمی‌دانم آخرش چه می‌شود و شاید این، بهترین قسمتِ ماجرا باشد. چون اگر قرار بود پایانش را از قبل بدانم، دیگر اسمش زندگی نبود. داستان بود. یک داستانِ تخمی تخیلی.

بازگشت به روزهای خاموشی؛ یادداشتِ چهارم . اجازه بدهید این زندگیِ سگی‌ای را که این روزها درگیرش هستم، نپذیرم. حداقل تن ندهم به این جریانی که تمام عمر در آن دویدم، فقط برای اینکه در نهایت برگردم به همان نقطه‌ی اول؛ به یک شهرِ کوچک، یک شغلِ دولتی، یک ساعتِ ورود و خروج مشخص، چند همکار که اسمشان را می‌دانم و زندگی‌ای که هر روز دقیقاً شبیه روز قبلش باشد. یک زندگیِ ربات‌وار و کسالت‌بار که هیچ‌کس واقعاً آرزویش را ندارد، اما به هر حال همه طوری زندگی می‌کنند که انگار تنها گزینه‌ی موجود است. من برای این نیامده‌ام. یا حداقل دوست ندارم باور کنم برای این آمده‌ام. نمی‌خواهم تمام آن سال‌هایی که دویدم، کار کردم، ساختم، نوشتم، خراب کردم و دوباره از اول شروع کردم، در نهایت به این ختم شود که یک روز صبح از خواب بیدار شوم و بفهمم تبدیل شده‌ام به آدمی که فقط منتظر تعطیلات آخر هفته است. نمی‌خواهم تمام هدف زندگی‌ام بشود اینکه پنج‌شنبه برسد. نمی‌خواهم یکشنبه شب‌ها از آمدن دوشنبه بترسم و جمعه‌ها را صرف شمردن ساعت‌هایی کنم که تا تمام شدنشان وقت دارم. شاید دیوانگی باشد، شاید هم حماقت. اما هنوز دلم می‌خواهد زندگی‌ام یک چیزی بیشتر از این باشد. دلم می‌خواهد اتفاقی بیفتد. حتی اگر اتفاق خوبی نباشد. حتی اگر دوباره همه‌چیز را به هم بریزد. حداقل چیزی باشد که بتوانم بعدها درباره‌اش بنویسم و بگویم: «آن روز، زندگی‌ام از اینجا عوض شد.» فعلاً نمی‌دانم قرار است کجا بروم. فقط می‌دانم نمی‌خواهم دوباره برگردم به جایی که تمام عمر برای فرار از آن دویدم. . اگر دستِ من بود، جهان‌گرد می‌شدم. سوار یک ونِ مسافرتی، با یک سگ که احتمالاً از من اجتماعی‌تر بود، یک دوربین روی شانه‌ام، یک گوشی در دستم و یک عالمه وسیله که نصفشان را هیچ‌وقت استفاده نمی‌کردم. صبح‌ها از خواب بیدار می‌شدم و لازم نبود بدانم امروز کجا هستم. کافی بود بدانم قرار است کجا بروم. از یک شهر به شهرِ دیگر، از یک کشور به کشورِ دیگر. جاده، کوه، دریا، جنگل، آدم‌های عجیب و غذاهایی که اسمشان را نمی‌توانستم تلفظ کنم. عکاسی می‌کردم، فیلم می‌گرفتم، ولاگ می‌ساختم و شب‌ها در همان ون می‌نشستم و ویدئوی روزم را ادیت می‌کردم. بعد هم یک روز، یک ویدئو ناگهان می‌ترکید و من معروف می‌شدم. البته احتمالاً در دنیای واقعی هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها نمی‌افتاد. مثلاً بعد از سه روز می‌فهمیدم حمام ون خراب شده، بعد از پنج روز پولم تمام می‌شد و بعد از یک هفته هم سگم از من متنفر می‌شد و تصمیم می‌گرفت مستقل زندگی کند. اما حتی با همه‌ی این‌ها، باز هم ترجیح می‌دادم همان‌جا باشم. چون حداقل هر روز یک داستان تازه داشتم. یک روز در جاده‌ای وسط ناکجاآباد بیدار می‌شدم، روز بعد در یک شهر غریبه قهوه می‌خوردم، روز بعدش گم می‌شدم و مجبور بودم از یک پیرمرد محلی آدرس بپرسم؛ و احتمالاً هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها آن‌قدر مهم نبودند، اما دست‌کم چیزی برای تعریف کردن داشتم. شاید حتی معروف هم می‌شدم. یک یوتیوبرِ جهان‌گرد که مردم صبحانه‌شان را می‌خوردند و ویدئوهای سفرش را نگاه می‌کردند و زیرش می‌نوشتند: «داداش چقدر خوشبختی.» و من هم پشت دوربین، در حالی که حساب بانکی‌ام سه یورو و چهل سنت موجودی داشت، لبخند می‌زدم و می‌گفتم: «آره بچه‌ها، زندگی خیلی خوبه.» شاید رویای احمقانه‌ای باشد. اما راستش را بخواهی، من از آن زندگیِ احمقانه بیشتر خوشم می‌آید تا یک زندگیِ کاملاً منطقی که هیچ‌چیز برای هیجان‌زده شدن در آن وجود ندارد. شاید من برای یک زندگیِ مرتب و قابل پیش‌بینی ساخته نشده‌ام. شاید باید کمی گم شوم. کمی بیشتر بروم. کمی کمتر بدانم فردا قرار است چه اتفاقی بیفتد. شاید تمام چیزی که می‌خواهم، یک جاده‌ی طولانی‌ست، یک دوربین، یک سگ، یک ونِ قدیمی و این اطمینان که هر صبح، یک جای تازه از خواب بیدار خواهم شد و اگر آخرش هم یوتیوبر معروف نشدم، خب… حداقل سگم می‌تواند بگوید صاحبش تمام عمر سعی کرد یک زندگیِ جالب داشته باشد.

با ارسالِ نظرهاتون خوشحالم کنید.

تا آلبومِ بعدی، امیدوارم از شنیدن و خوندنشون لذت ببرید. آلبومِ " تیمارستان. " به زودی.

+8
Son of Hell.pdf1.44 KB

متن و ترجمه‌ی آهنگا 👇🏻

+8
The killer was me.mp35.47 MB

photo content

خب رفقا، پس از تلاش‌های فراوان، آلبومِ "فرزندانِ نفرین شده" به پایان رسید. همینطور که می‌دونید صفر تا صدِ این آهنگا با هوشِ مصنوعی ساخته شده، متن‌های هر ترک با خودمه. به غیر از the killer و illusion of freedom ، اولی رو با کمکِ امیر نوشتم و دومی رو امیر خودش نوشته.

جدیداً خیلی به خودم می‌گیرم همه چی رو و هرکی هرچی می‌گه فکر می‌کنم‌ منظورش منم. وسطِ بازی مافیا بودیم، خانومه داشت به آقاهه تارگِت می‌زد که چرا درمورد مجسمه اون گاوه شوخی کردی که حواسمونو پرت کنی؟ تو مافیایی. آقا بلند شد به من اشاره کرد گفت بابا این گاو واسه قبل از این بود که کارت‌ها پخش بشه. بعد من فکر کردم منو می‌گه، خیلی جدی بهش گفتم من گاوم؟ گفت شما نه، مجسمه‌ی پشت‌سرت. تا نیم ساعت داشتن می‌خندیدن. هرهر و مرض.

بعضی آدما سطحِ گُنده‌گوزی‌شون اینطوریه که شما بری بهشون بگی "من گُه خوردم." طرف می‌گه: "نههه! منم گُه خوردم، تو کجا گُه خوردی؟ من توی جنگل‌های آمازون بودم، اونجا یه گوریل رید، گُه اونو خوردم، تازه توی ظرف با قاشق طلا هم خوردم." زهرمار بابا اول و آخرش گهتو خوردی دیگه، این چُسی بازیات دیگه واسه چیه.

با هربار سوختنِ کف دست و باسنم وقتی می‌نشینم روی صندلیِ ماشین، پشتِ فرمون، لَه‌لَه می‌زنم از گرمای هوا و این آفتابِ داغ، با هربار سوختنِ کونم، به یک عدد تابستون‌فن فحش می‌دم.

قضاوتِ چی؟ :/ من این همه دلقک بازی درآوردم اینجا، یعنی الان همه فکر می‌کنن من دلقکم؟

Repost from N/a
لحن حرف زدنت و کلماتی که به کار می‌بری، همگی نشان‌دهنده‌ی شخصیت و شعور تو هستن؛ پس لطفاً با دقت حرف بزن، چون ممکنه دیگران از روی نحوه‌ی صحبت کردنت، شخصیتت رو قضاوت کنن.

خیلی تلاش کردم تا پیداش کنم و بتونم اینجا بذارمش. لطفاً زیاد بهش توجه کنید.