en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

Open in Telegram

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
2 236
Subscribers
+624 hours
+1547 days
+27130 days
Posts Archive
می‌ریزم توی خودم. با بیل و کلنگ هم خاک می‌ریزم روش. انقدر می‌ریزم تو خودم تا بالا بیارم. بالاخره یه جایی ظرفیتم تموم می‌شه و از این حجم حرف و غم و خشم و نفرتی که ریختم تو خودم و زبون نیاوردم منفجر می‌شم.

خیلی دوست دارم بدونم چی می‌شه که یک نفر جلوی روت یه جور رفتار می‌کنه و پشت سرت یه‌ جور دیگه. بخدا من ترجیح می‌دم طرف توی چشمام نگاه کنه فحش بده بهم و اعتراف کنه حالش ازم بهم می‌خوره تا اینکه بخواد فاز داداشی و رفاقت برداره و پشت سرم یه جور دیگه حرف بزنه.

کاش همونقدری که برای حفظِ یک ارتباط یا رفاقی تلاش می‌کردید، برای نگه داشتنش هم تلاشی می‌کردید و بی‌دلیل آدم‌ها و دوستی‌ها رو کنار نمی‌‌ذاشتید.

همین ‌الانش می‌تونم بدم هوش مصنوعی کار رو‌ در بیاره به این صورت، ولی خب چه فایده داره وقتی خودت می‌دونی خروجیش اول‌ و آخرش هوش مصنوعیه؟ یک اثر موقعی لذت بخشه که صفر تا صد کار با خودت باشه. وگرنه مُفت نمی‌ارزه. شایدم زیادی دارم سختش می‌کنم، نمی‌دونم. به هرحال ریدم تو این همه گرونی‌ای که خریدنِ همه چی رو غیرممکن کرده برام. هرچی دارم از قبل دارم.

عمیقاً دلم می‌خواد بشینم حرفه‌ای انیمیشن سازی یاد بگیرم. فقط به یک تلنگر قوی نیاز دارم و یه سیستم حرفه‌ای. نمی‌دونم این لپتاپی که از زمان مدرسه‌‌ام تا الانی که ۲۶ سالمه دارمش چقدر برای این کار مناسب‌ باشه، حس می‌کنم‌ دیگه پیر شده، چندوقت پیش داشتم فکر می‌کردم حداقل برم با قلم نوری طراحی کنم و نقاشیام رو خودم گرافیکی کنم، قیمتا رو دیدم به پشیمون شدم...

آقای نویسنده، آگاه باشید که من هر نوع شکستی را در روابط گذشته‌ام تجربه کرده‌ام. اگر شکست عاطفی کارت عضویت داشت، احتمالاً الان عضو طلایی بودم و چند امتیاز دیگر هم جمع می‌کردم تا یک شکست رایگان هدیه بگیرم. زندگی انگار تمام نسخه‌های ممکن از تلخی را برایم کنار گذاشته بود. هر بار چیزی شبیه خوشی در دلم جوانه زد، هنوز فرصت نکرده بود دو برگ دربیاورد که یک اتفاق آمد و با کفش رفت رویش. برای همین از رابطه می‌ترسم؛ از خوشی‌هایی که تاریخ انقضا دارند، از وعده‌هایی که اولشان با «همیشه» شروع می‌شود و آخرشان به «شرایط عوض شد» می‌رسد، و از خودم؛ از اینکه دوباره بمانم با یک مشت خاطره که مثل خرده‌شیشه در ذهنم پخش شده‌اند. احساساتم تبدیل به زنجیر شده‌اند. هر بار چیزی شبیه یک حس تازه در من بیدار می‌شود، خودم اولین کسی هستم که خفه‌اش می‌کنم. عقب می‌کشم، انکار می‌کنم، فرار می‌کنم. انگار دوست‌داشتن دیگر برایم شبیهِ نزدیک‌شدن به لبه‌ی پرتگاه است. به غار تنهایی‌ام پناه می‌برم؛ اینجا حداقل کسی زخمی‌ام نمی‌کند، چیزی از دست نمی‌دهم و کسی قول ماندن نمی‌دهد که بعد رفتنش را تماشا کنم. اما مشکل غار این است که هرچقدر هم امن باشد، هنوز غار است؛ سرد است، تاریک است و خالی. گاهی از خودم می‌پرسم آیا واقعاً دارم از درد فرار می‌کنم، یا دارم خودم را از چیزی که شاید این بار واقعی باشد محروم می‌کنم؟ جوابی ندارم. فقط می‌دانم در سکوت سنگین تنهایی، هیچ کاری ساده‌تر از ادامه‌دادن فرار نیست. مدتی‌ست حتی نسبت به احساسات خودم هم غریبه شده‌ام. هر تصمیمی را چند بار زیرورو می‌کنم. هر احساس باید از هزار صافی رد شود، تأییدیه بگیرد، مدارک ارائه کند، سوءپیشینه نداشته باشد و بعد شاید اجازه بدهم چند دقیقه درونم زندگی کند. نتیجه‌اش شده یک نقاب کاملاً حرفه‌ای؛ نسخه‌ای از خودم که آرام است، منطقی‌ست، کنترل دارد، بلد است بحران را مدیریت کند اما زیر آن نقاب، اوضاع انقدر مرتب نیست. تمام آن احساساتی که سانسورشان کرده‌ام هنوز هستند. حذف نشده‌اند؛ فقط رفته‌اند پشت صحنه و منتظرند یک روز وسط اجرا برق سالن را قطع کنند. گاهی حس می‌کنم به‌جای زندگی‌کردن، در حال بازی‌کردن نقشی هستم که مخاطبش همه‌اند جز خودم، و نمی‌دانم تا کِی می‌توانم این نقاب را نگه دارم. دوست دارم هرچیزی که مرا از خودم دور کرده از بین ببرم؛ هرچیزی که مرا در زندانی از اجبار، انکار و ترس نگه داشته. از خانواده‌ای که در آن متولد شده‌ام عصبانی‌ام. از شهری که مرا به خودش گره زده عصبانی‌ام. از گذشته‌ای که انگار دستش را روی شانه‌ام گذاشته و هرجا می‌روم همراهم می‌آید، خسته‌ام. بعضی وقت‌ها دلم می‌خواهد آن‌قدر از همه فاصله بگیرم که انگار هیچ‌وقت خانواده‌ای نداشته‌ام؛ انگار از همان اول تنها بوده‌ام. اما نمی‌توانم. طناب‌هایی وجود دارند که آدم با چشم نمی‌بیندشان، ولی گاهی از هر زنجیری محکم‌ترند و من می‌ترسم؛ بیشتر از آنچه بتوانم توضیح بدهم. می‌ترسم اشتباهات آدم‌های گذشته، آینده‌ای را که هنوز نساخته‌ام خراب کنند. تا همین‌جا هم هزینه‌ی تصمیم‌هایی را داده‌ام که خودم نگرفته بودم. گاهی خشمم آن‌قدر زیاد می‌شود که در ذهنم آرزوهای وحشتناکی می‌کنم و چند دقیقه بعد، عذاب وجدان می‌آید و یقه‌ام را می‌گیرد. می‌مانم وسط این دو نفر؛ یکی که عصبانی‌ست و یکی که بابت عصبانی‌بودنش احساس گناه می‌کند. مغزم هم گوشه‌ای نشسته و برای هر دو پرونده تشکیل می‌دهد. نمی‌دانم چه می‌خواهم، نمی‌دانم کدام احساس درست است. فقط می‌دانم این ندانستن، خودش نوعی زهر است؛ زهری که اضطراب را بیشتر می‌کند و آرام‌آرام آدم را از داخل می‌جود. بابت این خشم چه کنم آقای نویسنده؟ چطور می‌توانم ایم حجم از خشم را تخلیه کنم؟ شما بگو. چطور می‌شود احساسات را منفجر کرد؟

بن‌بستِ نویسنده؛ یادداشتِ هفتم. . ۱۵ مهر ۱۴۰۵ کمی پس از نیمه شب.
بن‌بستِ نویسنده؛ یادداشتِ هفتم. . ۱۵ مهر ۱۴۰۵ کمی پس از نیمه شب.

راستی اینم بگم که من عاشقِ فیلم و سریال‌های تاریخی‌ام و اکثر معروفا رو دیدم. این وسطا اگه چیزِ قشنگی توی این سبک دیدید و دوستش داشتید معرفی کنید بهم.

نسخه‌ی با کیفیتِ Spiderman Brand new day هم منتشر شد.

فصل چهارمِ انمیه Tokyo Revengers بالاخره اومد پدرسگ.

طاعون، Habibi Come to iran من دیگر نمی‌تانم.

باز بگید پسرا احساس ندارن.

یه جوری دارم دیوانه می‌شم که کم مونده به رندوم‌ترین راننده اسنپ زنگ بزنم بگم داداش لطفاً بیا دنبالم، بریم دوردور.

به‌ پلی‌لیست‌ها از این به بعد می‌تونید با هشتگِ #پلی‌لیست دسترسی پیدا کنید.

+8
1|1 - Come Follow Me Down - George Taylor (320).mp37.60 MB

+9
1|1 - Frozen Bones - Unknown Chapters (320).mp37.90 MB

+9
1|1_Holding_Out_for_a_Hero_From_the_Trailer_for_Vikings_Series_2.mp39.70 MB

+7
1|2 - Bad - Royal Deluxe (320).mp37.67 MB

+5
1|2 - Used to the Darkness - Des Rocs (320).mp39.99 MB