uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

شامِ آخر

شامِ آخر

Відкрити в Telegram

Azadchehr | he/they | Writer Humanities student. Bot: @Azadchehrbotbot Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
329
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
+130 днів

Завантажуємо дані

Схожі канали
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Хмара тегів
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
жовт '26
жовтень '26
+15
в 4 каналах
вересень '26
+107
в 14 каналах
Get PRO
серпень '26
+309
в 10 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
23 жовтня0
22 жовтня+1
21 жовтня+1
20 жовтня0
19 жовтня0
18 жовтня0
17 жовтня0
16 жовтня+3
15 жовтня0
14 жовтня0
13 жовтня+1
12 жовтня0
11 жовтня+5
10 жовтня+1
09 жовтня0
08 жовтня0
07 жовтня0
06 жовтня+1
05 жовтня+1
04 жовтня0
03 жовтня+1
02 жовтня0
01 жовтня0
Дописи каналу
وقتی گوزن تصمیم گرفت یک خانم زیبا بشه

2
شاهکار ترین بانوی زنده روی کره زمین
52
3
🦌.He's my white feather hawk tail deer hunter.+3
🦌.He's my white feather hawk tail deer hunter.
51
4
قلم قبلیم رو بدید.
1
5
برخی مواقع احساس می‌کنم نیاز دارم بدوم، بگریزم از هرآنچه که درونم زندگی می‌کند گویی می‌خواهم به پوچی مطلق برسم، بهتر از آن است که ندانم چه درونم است بهتر از آنکه یک شخص مجزا نباشم از این جاهلیت نفرت دارم، نمی‌دانم، انگار درونم من است و من، اما این دو من یکدیگر را نمی‌شناسند. یا آنقدر می‌شناسند که تردید دارند آیا دو شخص جدا هستند یا خیر. نمی‌دانم چه در من می‌گذرد، در هرکجا که نشسته‌ام، لحظه ها برایم چون خاطرات می‌شوند، خاطراتی که دلتنگشان شده‌ام... اما من اینجا هستم؛ دلتنگ چه می‌شوم؟ آیا آن دو من از گذشته و آینده رخ گرفته‌اند؟ حتی نمی‌توانم تصور کنم چجور انسجامی میان آنها شکل گرفته‌است... هرچه که است من را از خود بی‌خود می‌کند، می‌خواهم بگریزم، از آنها می‌ترسم من از تناقض درونی خود می‌ترسم اما کجا را دارم؟ مرا کجا ملاذ داده‌اند؟ در بر کی اشک بریزم؟ هیچ کجا، به گمانم گر بگریزم خانه‌ای مگر همان خویشتن ندارم.
76
6
بزرگترین باور من
21
7
Немає тексту...
25
8
هر نویسنده ای به یه لونا نیاز داره
25
9
ده بار عوضش میکنی ما هم هر ده بار قلب اتیشی میدیم
24
10
به دستبند خود می‌نگرم و با خود می‌پندارم؛ چه زیباست این آدم. هرچیزی که اطرافم است شگفتی انسان را یاد من می‌آورد‌، هرچیزی که در وجود من هست هنر تأمل اوست. زبانی که بدان می‌نویسم، حاصل نیاز به ارتباط انسانها با یکدیگر است. سقفی که بر فراز سرم قرار دارد، سقف خانه‌ای که مرا پناه داده، خوراکی که در دهان می‌گذارم و رختی که بر تن دارم... همه از ابتکارات انسان است. اما به نوبت این دستبند... به نوبت موسیقی و رقص و آواز، به نوبت نگارگری، به نوبت هنر و زیبایی _ انسان دگر فقط خالق نیست بلکه زنده است. نه گرسنه را سیر می کنند نه آدمی را مصون ز آدمخوار می‌دارد، اما جان می‌بخشند. می‌گذارند که لبخند ها معنا داشته باشند، می‌گذارند رؤیای موهوم عشق چون حقیقتی شیرین تر از واقعیت باشد؛ می‌گذارند ماهیت انسان جز زیستن باشد، می‌گذارند انسان چیزی فراتر از انسان باشد ـــــ من عاشق انسان بودن هستم چرا که انسان بودن تنها به معنای زنده بودن نیست، به معنای رسیدن به آخر و انجام آنچه که باید نیست... انسان از نادانی، بهتر گویم از ناچاری بر خویشتن امر می‌کند، نه چیزی به یاد دارد نه او را راهنمایی داده‌اند. تنها است، بی نام و نشان، پوست و گوشت تنش کرده‌اند و او را به خاک انداخته‌اند. از ناچاری، از پوچی، از آنکه خدای خویش را نمی‌شناسد... از آنجا که نمی‌داند خالقش کیست؛ خود دست به آفرینش میزند. خود خالق می‌شود؛ چرا که خالقش را نمی‌شناسد. آه، چه بسا که من عاشق انسان بودن هستم ـــ .
79
11
به دستبند خود می‌نگرم و با خود می‌اندیشم؛ چه زیباست این آدم. هرچیزی که اطرافم است شگفتی انسان را یاد من می‌آورد‌، هرچیزی که در وجود من هست هنر تأمل اوست. زبانی که بدان می‌نویسم، حاصل نیاز به ارتباط انسانها با یکدیگر است. سقفی که بر فراز سرم قرار دارد، سقف خانه‌ای که مرا پناه داده، خوراکی که در دهان می‌گذارم و رختی که بر تن دارم... همه از ابتکارات انسان است. اما به نوبت این دستبند... به نوبت موسیقی و رقص و آواز، به نوبت نگارگری، به نوبت هنر و زیبایی _ انسان دگر فقط خالق نیست بلکه زنده است. نه گرسنه را سیر می کنند نه آدمی را مصون ز آدمخوار می‌دارد، اما جان می‌بخشند. می‌گذارند که لبخند ها معنا داشته باشند، می‌گذارند رؤیای موهوم عشق چون حقیقتی شیرین تر از واقعیت باشد؛ می‌گذارند ماهیت انسان جز زیستن باشد، می‌گذارند انسان چیزی فراتر از انسان باشد ـــــ من عاشق انسان بودن هستم چرا که انسان بودن تنها به معنای زنده بودن نیست، به معنای رسیدن به آخر و انجام آنچه که باید نیست... انسان از نادانی، بهتر گویم از ناچاری بر خویشتن امر می‌کند، نه چیزی به یاد دارد نه او را راهنمایی داده‌اند. تنها است، بی نام و نشان، پوست و گوشت تنش کرده‌اند و او را به خاک انداخته‌اند. از ناچاری، از پوچی، از آنکه خدای خویش را نمی‌شناسد... از آنجا که نمی‌داند خالقش کیست؛ خود دست به آفرینش میزند. خود خالق می‌شود؛ چرا که خالقش را نمی‌شناسد. آه، چه بسا که من عاشق انسان بودن هستم ـــ .
1
12
من عاشق انسان بودن هستم چرا که انسان بودن تنها به معنای زنده بودن نیست، به معنای رسیدن به آخر و انجام آنچه که باید نیست... انسان از نادانی، بهتر گویم از ناچاری بر خویشتن امر می‌کند، نه چیزی به یاد دارد نه او را راهنمایی داده‌اند. تنها است، بی نام و نشان، پوست و گوشت تنش کرده‌اند و او را به خاک انداخته‌اند. از ناچاری، از پوچی، از آنکه خدای خویش را نمی‌شناسد... از آنجا که نمی‌داند خالقش کیست؛ خود دست به آفرینش میزند. خود خالق می‌شود؛ چرا که خالقش را نمی‌شناسد.
1
13
به دستبند خود می‌نگرم و با خود می‌اندیشم؛ چه زیباست این آدم. هرچیزی که اطرافم است شگفتی انسان را یاد من می‌آورد‌، هرچیزی که در وجود من هست هنر تأمل اوست. زبانی که بدان می‌نویسم، حاصل نیاز به ارتباط انسانها با یکدیگر است. سقفی که بر فراز سرم قرار دارد، سقف خانه‌ای که مرا پناه داده، خوراکی که در دهان می‌گذارم و رختی که بر تن دارم... همه از ابتکارات انسان است. اما به نوبت این دستبند... به نوبت موسیقی و رقص و آواز، به نوبت نگارگری، به نوبت هنر و زیبایی _ انسان دگر فقط خالق نیست بلکه زنده است. نه گرسنه را سیر می کنند نه آدمی را مصون ز آدمخوار می‌دارد، اما جان می‌بخشند. می‌گذارند که لبخند ها معنا داشته باشند، می‌گذارند رؤیای موهوم عشق چون حقیقتی شیرین تر از واقعیت باشد؛ می‌گذارند ماهیت انسان جز زیستن باشد، می‌گذارند انسان چیزی فراتر از انسان باشد _ .
2
14
من عاشق انسان بودن هستم چرا که انسان بودن تنها به معنای زنده بودن نیست، به معنای رسیدن به آخر و انجام آنچه که باید نیست... انسان از نادانی، بهتر گویم از ناچاری بر خویشتن امر می‌کند، نه چیزی به یاد دارد نه او را راهنمایی داده‌اند. تنها است، بی نام و نشان، پوست و گوشت تنش کرده‌اند و او را به خاک انداخته‌اند. از ناچاری، از پوچی، از آنکه خدای خویش را نمی‌شناسد... از آنجا که نمی‌داند خالقش کیست؛ خود دست به آفرینش میزند. خود خالق می‌شود؛ چرا که خالقش را نمی‌شناسد.
1
15
به دستبند خود می‌نگرم و با خود می‌اندیشم؛ چه زیباست این آدم. هرچیزی که اطرافم است شگفتی انسان را یاد من می‌آورد‌، هرچیزی که در وجود من هست هنر تأمل اوست. زبانی که بدان می‌نویسم، حاصل نیاز به ارتباط انسانها با یکدیگر است. سقفی که بر فراز سرم قرار دارد، سقف خانه‌ای که مرا پناه داده، خوراکی که در دهان می‌گذارم و رختی که بر تن دارم... همه از ابتکارات انسان است. اما به نوبت این دستبند... به نوبت موسیقی و رقص و آواز، به نوبت نگارگری، به نوبت هنر و زیبایی _ انسان دگر فقط خالق نیست بلکه زنده است. نه گرسنه را سیر می کنند نه آدمی را مصون ز آدمخوار می‌دارد، اما جان می‌بخشند. می‌گذارند که لبخند ها معنا داشته باشند، می‌گذارند رؤیای موهوم عشق چون حقیقتی شیرین تر از واقعیت باشد؛ می‌گذارند ماهیت انسان جز زیستن باشد، می‌گذارند انسان چیزی فراتر از انسان باشد _ .
8
16
روزنامه خبر از پوسیدگی گوشت می‌دهد؛ حشراتی آکنده در حلق، قُلوه‌سنگی در بطن قلب. موجوداتی کریه بر بالینم، زمزمه می‌کنند و از قحطیِ عاطفی سُخن می‌گویند. مُحتملاً برای کرم‌خوردگی قلب خویش مرثیه می‌خوانند؟
31
17
Немає тексту...
35
18
متشکرم بابت ایده هاتونن فردا مینویسم😋
33
19
بیاید بگید درمورد چی بنویسم @azadchehrbotbot خلاق باشید🤨
48
20
خیلییی زیاد
38