شامِ آخر
رفتن به کانال در Telegram
Azadchehr | they/them | Writer Humanities student. Bot: @Azadchehrbotbot Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
339
مشترکین
-324 ساعت
+137 روز
+7230 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
اکتبر '26اکتبر '26
اکتبر '260
در 0 کانالها
سپتامبر '26
+107
در 14 کانالها
Get PRO
اوت '26
+309
در 10 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 02 اکتبر | 0 | |||
| 01 اکتبر | 0 |
پستهای کانال
| 2 | بدون متن... | 36 |
| 3 | اکتبر سال پیش من عاشق بودم و دیوانه، مجنون خود و افکار و آنی بودم که حال هرآنچه دارم از اوست! امسال نه او را میبینم و نه عاشقم، آه نه، اشتباه میکنم، من عاشقم درست مانند همیشه. دقیق نمیدانم عاشق این فصلم یا که او، یا که جفتش باشد، چرا که اکتبر سال پیش ماهی بود که او در روزگارم ظهور کرد. اثرش هنوز باقیست و من عاشقش هستم، عاشق این ماه و هرآنچه که از اوست! | 63 |
| 4 | اکتبر عزیزم، بگذار امسال من عاشق تو باشم. درست مانند همیشه، روز به روزت در زندگینامه کوچکم در دفترم که هیچ، در روحم نیز جای داشته باشد. | 64 |
| 5 | عزیز من هستی شما، همچنین. خیلی ممنونم بابت وقتی که برای نوشته های من گذاشتید و ارزشی که به اونها دادید. | 9 |
| 6 | اینکه در یک پیام ساده انقدر قشنگ تونستید حستون رو توصیف کنید خودش بیانکننده اینه که بیشتر زیبایی متون من از برای ذهنیت و برداشت قوی شما بوده، یا که به اصطلاح چشماتونه که قشنگ میبینه. | 1 |
| 7 | من مینویسم برای اشخاصی مثل شما، که به واژگان من دقت میکنن و نه تنها اونهارو احساس میکنن بلکه برای من تعریف میکنن چیزی که تجربه کردن رو. | 17 |
| 8 | باعث افتخارمه واقعا که تونستم درون شخص با ارزش و محترمی مثل شما که وقت میگذاره و نوشته های پیش و پا افتادهٔ بنده رو میخونه چنین احساسی رو ایجاد کنم | 17 |
| 9 | بله عزیزم خودم مینویسم | 19 |
| 10 | راستش نمیدونم باید چی بگم. خوندن این پیام به معنی واقعی شبِ حوصله سر بر و مزخرفی مثل امشب رو برام ساخت. | 20 |
| 11 | درود بر شما
من چنل شما رو با کمک یک چنل رابط پیدا کردم نمیدونم متن هاتون رو خودتون مینویسید یا نه اما از زمانی که به خوانش اونها پراختم متوجه زمان نشدم حالت چهرم تحت کنترل خودم نبود و چندین بار انقدر متون ادبی و واژگان به جانم رسوخ کرد که اشکانم سرازیر شد
خواستم بگم ممنون برای وجودتون | 37 |
| 12 | راستش نمیدونم باید چی بگم. خوندن این پیام به معنی واقعی شبِ حوصله سر بر و مزخرفی مثل امشب رو برام ساخت. | 1 |
| 13 | درود بر شما
من چنل شما رو با کمک یک چنل رابط پیدا کردم نمیدونم متن هاتون رو خودتون مینویسید یا نه اما از زمانی که به خوانش اونها پراختم متوجه زمان نشدم حالت چهرم تحت کنترل خودم نبود و چندین بار انقدر متون ادبی و واژگان به جانم رسوخ کرد که اشکانم سرازیر شد
خواستم بگم ممنون برای وجودتون | 1 |
| 14 | مردم برات | 1 |
| 15 | بدون متن... | 1 |
| 16 | امشب نور خوب نیست | 40 |
| 17 | همیشه امروز شاهکار تر از دیروز و فردا شاهکار تر از امروز مینویسی اما موضوع اینه که همشون شاهکارن کاموجان چیکار میکنی با ما | 55 |
| 18 | گمان میکنی تصمیمت چه باشد؟ یک خیالپردازی یا یک تصمیم که رویش فکر شده باشد.
سرم را در سراسر اتاق میگردانم منبع صدا مشخص نیست.
چند دوست در یک خانه بیدار میشوند. همه چیز عادی به نظر میرسد، اما تنها "به نظر" میرسد.
از صفحهی نمایش تصویر یک موجود تشنه به خون پخش میشود، آنقدر نزدیک است که گمان میبرم شاید همینجا باشد. آزمایش را من شروع کردم؟ یا خود را درگیر یک آزمایش کردهام. چهرهی همه درهم میرود، قلب ها تندتر میتپد. به نظر میرسد کسانی میخواهند به خانه هجوم بیاورند. آنان کیستند؟ چه میخواهند؟ تلاش میکنیم تا خانه را مقاوم کنیم. تنها میدانیم باید ما زنده بیرون بیاییم، نه آنها. کسی لبش را گاز میگیرد، کسی پاهایش را تکان میدهد. کسی نمیداند که چرا. چیزی از درون میخواهد تنمان را بشکافد. تکرار میشود اما پایانی در کار نیست. دوستان به جان هم میفتند. صداها وحشتناکتر میشود. با صدای بلند میگویم آنها ناامیدی مارا میخواهند. همهمه ها میخوابد. به محض فهمیدن این موضوع سوال اول در ذهنم پدیدار میشود. سوال را تنها من شنیدم؟ یا بقیه فقط یادشان نمیآید؟
فکر میکنی در آن زمان انسان باقی بمانی؟ بازهم سقف تا مرز فرو ریختن میرود. بازهم ترس. کسی بلند میشود، راه میرود. میگوید میدانید چه بدترش میکند؟ صدایی از کسی درنمیآید. به یکدیگر نگاه میکنند.
میگوید یکی از ما.
به چهرهی همه نگاه میکنم، که میتواند باشد؟ صفحهی نمایش میشکند.
ناگهان همهشان را میبلعم. | 30 |
| 19 | منتها اگر قرار است همین باشد، اشکالی ندارد، من انسان منعطفی هستم، فقط جسارتاً کمی عجله کنید، یعنی اگر قرار است بدتر از اینها بشود، بشود تا من ببینم در این خرابشده جایی برای آویزان شدن هست یا نه. | 26 |
| 20 | آخر هفته یک چالش بامزه و پاییزی میذارم. لطفاً تا اون موقع دوستم داشته باشید. | 47 |
