uk
Feedback
خونه‌ی روشن.

خونه‌ی روشن.

Відкрити в Telegram

من بنده‌ی خانه‌های روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بی‌حرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
1 536
Підписники
+2924 години
+947 днів
+9430 днів
Архів дописів
photo content

حس می‌کنم که عمرم را باخته‌ام... و خیلی کم‌تر از آن‌چه که باید بدانم، می‌دانم. شاید علتش این است که هرگز زندگی روشنی نداشته‌ام. - نامه‌ی فروغ فرخزاد؛ به ابراهیم گلستان.

عشق، فراگیر است. عشق، گسترهٔ کامل احساسات انسانی را پذیراست، حتی احساساتی که پنهان می‌کنیم و یا از آن‌ها می‌ترسیم. یونگ می‌گوید: من ترجیح میدم کامل باشم تا خوب! تا کنون چند نفر از ما خود را زیر پا نهاده‌ایم تا خوب، دوست‌داشتنی و قابل قبول باشیم؟ -نیمهٔ تاریک وجود؛ دبی فورد، ترجمه فرناز فرود

احساس عشق کامل به رنگ سفید شبیه است. بسیاری گمان می‌کنند که سفید به معنای بی‌رنگی ست، در حالی‌که سفید تمامی رنگ‌ها را در بر دارد. سفید از ترکیب همهٔ رنگ‌ها ایجاد می شود. به همین ترتیب، عشق نیز فقدان احساساتی از قبیل تنفر، خشم، شهوت و حسادت و پنهان‌کاری نیست، بلکه حاصل جمع تمامی احساس‌هاست؛ حاصل جمع هر آنچه که هست. -گفتگو باخدا؛ نیل دونالد والش

نیمهٔ تاریک وجود | دبی فورد
نیمهٔ تاریک وجود | دبی فورد

منم آن شمعی که زِشب تا به‌سحر در سوز و گدازم .. 0:23

‌همه خفتند به غير از من و پروانه و شمع قصه‌ی ما دو سه ديوانه دراز است هنوز

گفت: روزی همه‌ی جهان را در آغوش خواهی کشید.
گفت: روزی همه‌ی جهان را در آغوش خواهی کشید.

آدم گاهی دلش می‌خواهد در یک بعدازظهرِ گرم، تکیه بدهد به پنجره؛ وقتی برف چنان می‌بارد که گویی پایانِ جهان است. فقط بنشیند و تماشا کند؛ تماشایِ فروپاشیِ آرامِ همه چیز را.

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست عمری است در هوای تو می سوزم و خوشم. -شهریار.

عقل همچون پروانه است و معشوق چون شمع. هر چند که پروانه خود را بر شمع زند، بسوزد و هلاک شود، امّا پروانه آن است که هر چند بر او آسیب آن سوختگی و الم می‌رسد، از شمع نشکیبد. - فیه ما فیه؛ مولانا.

عشقِ تو را من اختراع کردم، تا در زیر باران، بدون چتر نباشم. پیام‌های دروغین از عشقِ تو برای خودم فرستادم! عشقِ تو را اختراع کردم، بسانِ کسی که در تاریکی تنها می‌خواند، تا نترسد!

امروز بعد از ظهر، ذهنم پر از حس‌هایی بود که نمی‌توان آن را به زبان آورد و به اتفاق‌هایی می‌اندیشم که در هیچ واژه و جمله‌ای نمی‌گنجد و باید آن را به دید یک چسب زخم نگریست. چسب زخمی که می‌تواند تکه پاره‌های خاطرات کودکی‌ام را که نه شکلی دارد و نه هیچ معنایی، به هم بچسباند. یک تک‌کلمه، وقتی به زبان بیاید، کافی است تا همه‌چیز را زیرورو کند. و من،‏ به جای تمام کلماتی که نتوانستم ‏با تو حرف بزنم، گریه کرده‌ام. گریه کردم، ‏گریه هم این بار آرامم نکرد؛ ‏هر چه کردم، هر چه ‏آه، ‏انگار آرامم نکرد. گویا حالا، بهشت را باور کرده‌ام؛ همین‌جا، در رگ‌های اندوهم.

‏شعر عاشقانه، شعری است که شاعر عاشق پس از گفته شدن شعر، بدان به دیده حسرت و حسادت می‌نگرد. یعنی با خود می‌گوید: چرا این کلمات، این همه به معشوق نزدیک‌ترند و من نیستم؟

پيش از آن‌که در اشک، غرقه‌ شوم؛ ‏از عشق، چيزی بگو! ‏هر چه باشد.
پيش از آن‌که در اشک، غرقه‌ شوم؛ ‏از عشق، چيزی بگو! ‏هر چه باشد.

شب‌ها. شب‌ها، این شب‌های پر خوف هولناک. شب‌هایی که هر ثانیه‌اش، هر دمش، شب‌هاست. این شبِ شبِ شبِ شب. این شب‌های غمزده. -عباس نعلبندیان؛ وصال در وادی هفتم

شب‌هایتان را با لمیدن روی یک نیمکت میگذرانید، بعد از آنجا به رختخواب می‌روید، با پنجره‌های بسته می‌خوابید، چراغ گازی را شب‌ روشن می‌گذارید، هر روز خبرهای عذاب دهنده دریافت می‌کنید، احساس می‌کنید از خانواده‌تان به دور افتاده‌اید و در نتیجه رنج می‌برید.. در این صورت حتی سالم‌ترین سرها هم نمی‌تواند یکباره حمله همه جانبه از هر سو را تحمل کند. -نامه به گرته بلوخ؛ فرانتس کافکا

عالیه! عزیزم! گمان نمی‌بردم در این شب تاریک برای کسی که اگر او را به هر جای عالم ببندند، وصله‌ی ناجور عالم است، کاغذ بنویسی. چندین ساعت است چیز می‌نویسم، حس می‌کنم خون‌ریزی‌های مهمی عنقریب می‌خواهد در عالم رخ بدهد. چرا از این ستاره آتش می‌بارد؟ -نیما یوشیج

photo content

یک‌بار هم نشستم مثل ابر بهار گریه کردم که تمام شود، که تابستان[زمستان] شود؛ تازه ساعت سه‌ی نصف شب شده بود.