uk
Feedback
خونه‌ی روشن.

خونه‌ی روشن.

Відкрити в Telegram

من بنده‌ی خانه‌های روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بی‌حرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
1 564
Підписники
+4124 години
+657 днів
+6530 днів
Архів дописів
photo content

ﻣﺮﺩ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯽﺭﻭﺩ، ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﻧﻤﯽبرﺩ. ﻏﻠﺖ ﻣﯽزﻧﺪ. ﻣﻠﺤﻔﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽاﻧﺪﺍﺯﺩ. ﺳﯿﮕﺎﺭﯼ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﮐﻤﯽ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭼﺮﺍﻍ ﺭﺍ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽتوﺍﻧﺪ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ. ﺳﺎﻋﺖ ﺳﻪ ﺻﺒﺢ ﺑﻠﻨﺪ می‌شود. ﺩﺭِ ﺧﺎﻧﻪﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﻭ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﯽﺯﻧﺪ، ﭘﯿﺶ ﺍﻭ ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ میﮔﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﻧﻤﯽﺑﺮﺩ. ﺍﺯ ﺍﻭ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯾﯽ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ. ﺩﻭﺳﺘﺶ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻗﺪﻣﯽ ﺑﺰﻧﺪ. ﺷﺎﯾﺪ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﻮﺩ. ﺑﻌﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺟﻮﺷﺎﻧﺪﻩﯼ ﺑﺮﮒ ﺯﯾﺮﻓﻮﻥ ﺑﻨﻮﺷﺪ ﻭ ﭼﺮﺍﻍ ﺭﺍ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﻨﺪ. ﻫﻤﻪﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﺧﻮﺍﺑﺶ نمیﺑﺮﺩ. ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﯽﺭﻭﺩ. ﭘﺰﺷﮏ ﻫﻢ ﻃﺒﻖ معموﻝ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽﺯﻧﺪ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ نمی‌تواند ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ. ﺳﺎﻋﺖ ﺷﺶﺻﺒﺢ ﺗﭙﺎﻧﭽﻪﺍﯼ ﺭﺍ ﭘﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﻣﻐﺰﺵ ﺭﺍ ﻣﺘﻼﺷﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﻣَﺮﺩ ﻣُﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﻧﻤﯽﺑﺮﺩ. -بی‌خوابیِ مرد.

photo content

استکانی چای دارم و هزارو یک اندوه.
استکانی چای دارم و هزارو یک اندوه.

گمان می‌بری که خواب درمانت می‌کند، اما غمگین‌تر بیدار می‌شوی.

تو مستِ خوابِ خوش شبها، چه دانی حالِ بیداران؟ - اهلی شیرازی.

می‌گوید: «آدمی که خسته‌ست قرص می‌خورد می‌خوابد.»  می‌گویم: «آدمی، از خواب اطرافیانی که بیدارنمی‌شوند خسته شده، می‌میرد.» -ناگهان؛ عباس نعلبندیان.

زن چراغ آشپزخانه را روشن می‌کند ساعت، دو و بیست‌وسه دقیقه را نشان می‌دهد کتری را روی گاز می‌گذارد، اما پیش از آنکه آب بجوشد خاموشش می‌کند. گلدان‌ها را آب می‌دهد؛ خاکشان از خودش خواب‌آلوده‌تر است به مادرش زنگ می‌زند. گوشی خاموش است به دوستی پیام می‌دهد آنلاین است، اما جوابی نمی‌آید. پنجره را باز می‌کند. صدای رفتگر، صدای یک گربه، صدای کامیونی دوردست همه چیز بیدار است، جز خواب. سپیده که می‌زند، به داروخانه می‌رود قرص می‌خرد، بروشورش را تا آخر می‌خواند، اما جرئت نمی‌کند یکی بخورد. عصر، روی مبل می‌نشیند و برای اولین بار احساس می‌کند شاید خواب چیزی نبوده که از او فرار کرده شاید خودش سال‌هاست از خواب فرار می‌کند. آن شب زودتر از همیشه به رختخواب می‌رود چشم‌هایش را می‌بندد. تا صبح، فقط پلک می‌زند.  -بی‌خوابیِ زن.

photo content

کسی چه می‌داند در این لحظه که من با دلسردی کلمات را پشت سر هم می‌گذارم تو چه حال و روزی داری؟ عزیزم، زندگی خیلی بی‌مقدار است و فقط کسی که می‌داند چطور با شلاق وارد معرکه شود برنده می‌شود. فقط بخواب، بخواب! تنها در خواب می‌توان در میان ارواح نیکوکار بود. بیداریِ زیاد مرگ را به همراه می‌آورد. -فرانتس کافکا؛ نامه به فلیسه.

به تو که فکر می‌کنم، پرنده‌ای می‌آید می‌نشیند گوشه‌ی قلبم. مثل دویدن کودکی در سراشیبی‌ست؛ به تو فکر کردن، اندکی هیجان، اندکی هراسِ زمین‌خوردن… کاش می‌توانستم بعضی دقیقه‌ها را، لابلای دستمال‌های ابریشمی بپیچم و نگه‌شان‌ دارم.‏

فقط یکم آفتاب می‌خوام.

می‌‌خواهم هرصبح که پنجره را باز می‌کنی آن درخت روبه‌‌رو من باشم، فصل تازه من باشم، آفتاب من باشم، استکان چای من باشم و هر پرن
می‌‌خواهم هرصبح که پنجره را باز می‌کنی آن درخت روبه‌‌رو من باشم، فصل تازه من باشم، آفتاب من باشم، استکان چای من باشم و هر پرنده‌ای که نان از انگشتان تو می‌گیرد.

بی تو نه بوی خاک نجاتم داد، نه‌ شمارش ستاره‌ها تسکینم. چرا صدایم کردی؟ چرا؟

رمان و شعر، نه آواز پرنده‌اند و نه منظرۀ فرونشستن آفتاب در افق؛ چون رمان و ادبیات، نه تصادفی به‌وجود آمده‌اند و نه زاییدۀ طبیعت اند. این دو، پیامد آفرینش انسان اند. آفریده‌های ادبی، به‌صورت اشباحِ بی‌شکل، در خلوتِ آگاهی نویسنده زاده می‌شوند و عاملی که این اشباح را به آگاهی او رانده، ترکیبی است از ناخودآگاه نویسنده و حساسیتِ او در برابر دنیای پیرامونش و نیز عواطف او. همین‌ چیزها هست که شاعر یا راوی ـ در کشمکشی که با کلمات دارد ـ رفته رفته به آن‌ها جسمیت، حرکت، ضرب‌آهنگ، هماهنگی و زنده‌گی می‌بخشد. این زنده‌گی، البته زند‌گی ساخته‌گی است؛ زند‌گی خیالی، زند‌گی ساخته شده از کلمات است؛ با این همه، مردان و زنان در طلب این زندگی ساخته‌گی هستند. - چرا ادبیات؟ - ماریو بارگاس یوسا.

ما باید بخندیم و گریه کنیم. عشق بورزیم، کار کنیم، لذت ببریم و رنج بکشیم. با نوسانی بسیار در تمام طول حیات. به گمان من، انسان همین است.

دیوانه‌وار سعی‌ام‌ را می‌کنم‌، عشق‌ می‌ورزم‌ و در عالم‌ ادبیات‌ پرسه می‌زنم‌، کشیک‌ می‌کشم‌ و در این‌ فضا حلقه‌ ازلی‌ زدم‌، به‌ همین‌ دلیل‌ از این لحاظ‌ خوشبختم...

قبول نداری خیلی معرکه است که از شر همه چی و همه کس خلاص شوی و بروی جایی که هیچ کس تو را نشناسد؟ گاهی دلم می‌خواهد همین کار را بکنم.

مرا در جایی پیدا کن که جمعیت کمتر باشد، آسمان آبی باشد و باد آزاد باشد. مرا در میان فراموش شده‌ها بیاب. رهاشده به آن‌که جویای حضور من است. مرا در جمع غیب بیاب.

photo content