خونهی روشن.
Открыть в Telegram
من بندهی خانههای روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بیحرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
1 536
Подписчики
+2924 часа
+947 дней
+9430 дней
Архив постов
1 524
جذام سمت چپ قلبم را خورده و دیگر نمیتوانم کسی را دوست داشته باشم. این بار اما درد در مغزم شروع شده؛ گمان میکنم قلبم از بین رفته باشد. اما چه کسی میداند که در رگهایم جذام عشق جریان دارد؟ و آن زخم کوچک دلم جذام شد و این شور دیگریست. دل بیعشق را چه در سینه نگه داشتهاید؟! جذام همان زیباییِ گمشدهست و همان عشق.
1 524
چرا این تصویر شما که روی بالکن ایستادهاید و به دوردستها خیره شدهاید و احساس تنهایی میکنید از مغزم بیرون نمیرود؟
- از میان نامهی اولگا کنیپر؛ به آنتوان چخوف.
1 524
یک سنگ سیاه بزرگ هر صبح روی سینهام سنگینی میکند. از خواب که بیدار میشوم پاهایم مثل مشک بیبی رعنای شما باد میکند. خوابم خیلی آشفته است. باید در اولین فرصت بیایم تو را ببینم.
- از میان نامهی دریابند؛ به عزالدین.
1 524
شبها را با بیدار شدن ها و خواب دیدن ها و از خواب پریدن ها سحر میکنم؛ دیگر قرصهای خواب آور هم هرقدر قوی باشند، به فریادم نمیرسند؛ و آنوقت وقتی سپیده میزند اندکی راحت میشوم و از چنگال خیالها و خاطراتم رهایی مییابم.
- ملکوت؛ بهرام صادقی.
1 524
ﻣﺮﺩ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯽﺭﻭﺩ، ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﻧﻤﯽبرﺩ. ﻏﻠﺖ ﻣﯽزﻧﺪ. ﻣﻠﺤﻔﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽاﻧﺪﺍﺯﺩ. ﺳﯿﮕﺎﺭﯼ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﮐﻤﯽ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭼﺮﺍﻍ ﺭﺍ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽتوﺍﻧﺪ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ.
ﺳﺎﻋﺖ ﺳﻪ ﺻﺒﺢ ﺑﻠﻨﺪ میشود. ﺩﺭِ ﺧﺎﻧﻪﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﻭ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﯽﺯﻧﺪ، ﭘﯿﺶ ﺍﻭ ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ میﮔﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﻧﻤﯽﺑﺮﺩ. ﺍﺯ ﺍﻭ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯾﯽ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ. ﺩﻭﺳﺘﺶ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻗﺪﻣﯽ ﺑﺰﻧﺪ. ﺷﺎﯾﺪ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﻮﺩ. ﺑﻌﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺟﻮﺷﺎﻧﺪﻩﯼ ﺑﺮﮒ ﺯﯾﺮﻓﻮﻥ ﺑﻨﻮﺷﺪ ﻭ ﭼﺮﺍﻍ ﺭﺍ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﻨﺪ. ﻫﻤﻪﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﺧﻮﺍﺑﺶ نمیﺑﺮﺩ.
ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﯽﺭﻭﺩ. ﭘﺰﺷﮏ ﻫﻢ ﻃﺒﻖ معموﻝ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽﺯﻧﺪ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ نمیتواند ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ. ﺳﺎﻋﺖ ﺷﺶﺻﺒﺢ ﺗﭙﺎﻧﭽﻪﺍﯼ ﺭﺍ ﭘﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﻣﻐﺰﺵ ﺭﺍ ﻣﺘﻼﺷﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﻣَﺮﺩ ﻣُﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺍﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﻧﻤﯽﺑﺮﺩ. -بیخوابیِ مرد.
1 524
میگوید: «آدمی که خستهست قرص میخورد میخوابد.»
میگویم: «آدمی، از خواب اطرافیانی که بیدارنمیشوند خسته شده، میمیرد.»
-ناگهان؛ عباس نعلبندیان.
1 524
زن چراغ آشپزخانه را روشن میکند ساعت، دو و بیستوسه دقیقه را نشان میدهد کتری را روی گاز میگذارد، اما پیش از آنکه آب بجوشد خاموشش میکند. گلدانها را آب میدهد؛ خاکشان از خودش خوابآلودهتر است به مادرش زنگ میزند. گوشی خاموش است به دوستی پیام میدهد آنلاین است، اما جوابی نمیآید.
پنجره را باز میکند. صدای رفتگر، صدای یک گربه، صدای کامیونی دوردست همه چیز بیدار است، جز خواب.
سپیده که میزند، به داروخانه میرود قرص میخرد، بروشورش را تا آخر میخواند، اما جرئت نمیکند یکی بخورد.
عصر، روی مبل مینشیند و برای اولین بار احساس میکند شاید خواب چیزی نبوده که از او فرار کرده شاید خودش سالهاست از خواب فرار میکند.
آن شب زودتر از همیشه به رختخواب میرود چشمهایش را میبندد.
تا صبح، فقط پلک میزند. -بیخوابیِ زن.
1 524
کسی چه میداند در این لحظه که من با دلسردی کلمات را پشت سر هم میگذارم تو چه حال و روزی داری؟ عزیزم، زندگی خیلی بیمقدار است و فقط کسی که میداند چطور با شلاق وارد معرکه شود برنده میشود.
فقط بخواب، بخواب!
تنها در خواب میتوان در میان ارواح نیکوکار بود. بیداریِ زیاد مرگ را به همراه میآورد.
-فرانتس کافکا؛ نامه به فلیسه.
