خونهی روشن.
Closed channel
من بندهی خانههای روشنم. آخرین نامهی غزاله علیزاده. . به یاد غزالهی عزیزم؛ من چراغ این خونه رو روشن نگه داشتم.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
2 062
Subscribers
+5124 hours
+747 days
+23930 days
Posts Archive
2 072
شراب دیگر دل مرا شاد نمیکند؛ جرعهای از آن غمگینم میکند. زیاد که بنوشم، اسیر مالیخولیا میشوم. روحم ضعیف و ناتوان است؛ مهمیز لذت را بیهوده در پهلویش فرو میکنم، دیگر نمیتواند، دیگر نمیتواند در آن جهش شاهانهاش خود را بالا بکشد. من همه پندارهایم را از کف دادهام. بیهوده میکوشم خود را به دست شادی بیکران بسپارم؛ او هم نمیتواند مرا از جا بلند کند، یا بهتر بگویم، من نمیتوانم خود را از جا بلند کنم.
- یا این یا آن؛ سورن کییرکگور.
2 072
Repost from کافه کتاب📚
حالا خودمانیم، عشقی که با بدبختی مراقبش باشی، به چه درد میخورد؟ عشقی که با حصار و بند و غل و زنجير محافظت بشود، چه ارزشی دارد.
داستایفسکی
2 072
عشق اشتها میآورد، اشتها را میبرد، گرسنه میکند، سیر میکند، عشق همهکار میکند، عشق خود زندگی است، زندگی کامل است. در ادارۀ تعیین مشاغل از من پرسیدند: «در زندگی چهکار میخواهی بکنی؟»
میخواهم دوست بدارم، دوست بدارم. این بود جوابی که میبایست داده باشم. در زندگی چهکار میخواستم بکنم؟ میخواستم دوست بدارم، چه چیز از این سادهتر.
- کریستیان روشفور؛ بچههای کوچک قرن.
2 072
زوربا با شور و شدت همیشگیاش میگوید وقتی پسرش مُرد، بهجای فرو رفتن در اندوه، رقصید؛ چون باور داشت اگر خودش را به غم بسپارد، نابود میشود. او میگوید وقتی درد خیلی بزرگ است، باید برخیزی، زندگی کنی، بخوری، بنوشی و برقصی؛ چون این تنها راه زنده ماندن است.
زوربای یونانی؛ نیکوس کازانتزاکیس.
2 072
زوربا: چرا جوونها میمیرن؟
چرا آدم باید بمیره؟ بگو دیگه!
بازیل: نمیدونم!
زوربا: پس فایده این همه کتابهایی که خوندی چیه!؟
اگه این همه کتاب به این سؤال جواب نمیدن، پس دربارهی چی حرف میزنن!؟
بازیل: دربارهی رنجِ آدمهایی که نمیتونن به این سؤالها جواب بدن.
- نیکوس کازانتزاکیس؛ زوربای یونانی.
2 072
زوربا با شور و شدت همیشگیاش میگوید وقتی پسرش مُرد، بهجای فرو رفتن در اندوه، رقصید؛ چون باور داشت اگر خودش را به غم بسپارد، نابود میشود. او میگوید وقتی درد خیلی بزرگ است، باید برخیزی، زندگی کنی، بخوری، بنوشی و برقصی چون این تنها راه زنده ماندن است. - زوربای یونانی.
2 072
اگه به ادبیات، هُنر و موسیقی علاقه داری اینجا برای توئه، همین حالا عضو شو ✅
https://t.me/+C8CpZgI93dw2NzRk
2 072
ولی من دیگه نمیخوام دلتنگ بمونم. میخوام وقتی مردم، بشم قطرههای بارون و از ابرهایی که تو آسمون آبی هستن، ببارم رو زمین. هر قطرهام که بباره، بره تو دل خاک و باعث بشه یه گیاه از عمق زمین جوانه بزنه. ریشههام اون قدر بره جلو که هر طرف نگاه کنی، یه درخت از من ببینی. اون وقت دیگه هیچکس نمی تونه بگه من رفتم؛ چون من میشم همون پناهگاهی که پرندهها تو شاخههاش لونه میسازن. دیگه نه دردی هست، نه دوری؛ من دقیقا همون جایی هستم که زندگی جریان داره. رازهای قشنگ دنیا رو زمزمه میکنم و با هر نسیمی که از لای برگهام رد میشه، لبخند میزنم. و من دوباره و دوباره شکوفه میزنم.
2 072
ولی من دیگه نمیخوام دلتنگ بمونم. میخوام وقتی مردم، بشم قطرههای بارون و از ابرهایی که تو آسمون آبی هستن، ببارم رو زمین. هر قطرهام که بباره، بره تو دل خاک و باعث بشه یه گیاه از عمق زمین جوانه بزنه. ریشههام اون قدر بره جلو که هر طرف نگاه کنی، یه درخت از من ببینی. اون وقت دیگه هیچ کس نمی تونه بگه من رفتم؛ چون من میشم همون پناهگاهی که پرندهها تو شاخههاش لونه میسازن. دیگه نه دردی هست، نه دوری؛ من دقیقا همون جایی هستم که زندگی جریان داره. رازهای قشنگ دنیا رو زمزمه میکنم و با هر نسیمی که از لای برگ هام رد میشه، لبخند میزنم. و من دوباره و دوباره شکوفه میزنم.
2 072
آدمیزاد از اول که شکل نداشت. بارون بود، آفتاب بود، آواز پرندهها بود. میخندید، میشد یه دشت پر از گل بنفش. اشک میریخت، میشد صدای بارون و پنجره. رویا میبافت، میشد خواب فرشتهها. نفس میکشید، زمین رو تازه میکرد. یهو یه روزی به خودش غره شد. خیال برش داشت! نشست و یه قالب برای خودش ساخت؛ قالبی که زیبا بود ولی اصلا زیبا نبود. قالب چسبید به تنش و شد جزئی از وجودش. و آدمیزاد گیر کرد تو زندونی که خودش با دست خودش ساخته بود. از اون روز به بعد، بارون و آفتاب و آواز پرندهها دیگه هیچ ربطی به آدمیزاد نداشتن. با این حال آدمی دلتنگ بود. دلتنگِ اون شکلی که نداشت، دلتنگِ زیبایی خودش. و سالهاست که آدمیزاد دلتنگِ خودشه. دلتنگ همون روزهایی که میتونست بارون باشه، آفتاب باشه، آواز پرندهها باشه. دلتنگِ همون جایی که زندگی جریان داشت و هیچ قالبی به تنش نچسبیده بود.
