uk
Feedback
`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

Відкрити в Telegram

"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا می‌خوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
403
Підписники
-224 години
+27 днів
+1030 днів
Архів дописів
«کمال‌گرایی یعنی تمام روز را بی‌وقفه کار کنی، حتی فرصت نشستن یا نوشیدن یک فنجان چای هم نداشته باشی؛ اما آخر شب باز هم با این فکر بخوابی که کم‌کاری کرده‌ای، عملکردت کافی نبوده و می‌توانستی بهتر از این باشی.»

"دارم تمام توانم را صرف می‌کنم تا اوضاع همین‌طور نماند؛اما هرچه بیشتر دست‌وپا می‌زنم،انگار سهمم از این همه تلاش،فقط سکون است و سکوت."

17 - Arianfar.mp313.05 MB

"دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رود؛ دلم می‌خواهد پرده‌های خانه را بکشم، نور را از این خانه تبعید کنم، و در گوشه‌ای بنشینم؛ فقط بنشینم و به آینده‌ای فکر کنم که هرچه بیشتر به آن خیره می‌شوم، مبهم‌تر می‌شود."

این هوای گرفته او را کاملاً غمگین ساخت. فکر کرد: کاش دوباره کمی می‌خوابیدم تا همه این مزخرفات را فراموش بکنم…
مسخ، فرانتس کافکا

"هزار سال هم که بگذرد، غمِ این روزها از روی استخوان‌هایم پاک نخواهد شد."

بیدار هر که گشت در ایران رود به دار بیدار و زندگانی بیدارم آرزوست
-عارف قزوینی

این جوانی، هدیه‌ی کسانی بود که آب‌ و برق مجانی می‌خواستند و کیسه‌های زرشان به شکم چسبیده بود. اشتباه از ما بود که فکر می‌کردیم چنین خسیس مآبانی می‌توانند هدیه‌ های خوبی برایمان کنار بگذارند.

Repost from N/a
طلوع خورشید را به دار می‌کشند آواز پرنده را به دار می‌کشند آمدن بهار را به دار می‌کشند چوبه دارشان تا به کی تاب ظلمشان را می‌آورد #دوک

"هیچ واژه‌ای توانِ توصیفِ عمقِ اندوهِ جان‌دادنِ انسان برای آزادی را ندارد"

4_5929280039496455926.mp37.25 KB

بنویسید که آن شب، طنابِ دار ظالمان، از اشکِ مادران و دعاهای نرسیده به آسمان، محکم‌تر بود.

"چگونه می‌شود خوابید، وقتی می‌دانی تا چند دقیقه‌ی دیگر، سه رؤیا را به دار خواهند کشید و شهر، بی‌آنکه از خواب بپرد، صبحش را آغاز خواهد کرد؟ وحشتناک‌تر از طناب، سکوتِ مردمی‌ست که به طلوع عادت کرده‌اند؛ حتی اگر آفتاب از پشتِ چوبه‌ی دار بالا بیاید."

Repost from N/a
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است آبی که بر آسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است باشد که یکی هم به نشانی بنشیند بس تیر که در چله این کهنه کمان است از روی تو دل کندنم آموخت زمانه این دیده از آن روست که خونابه فشان است ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی دردیست در این سینه که همزاد جهان است از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند یارب چقدر فاصله ی دست و زبان است خون می چکد از دیده در این کنج صبوری این صبر که من می کنم افشردن جان است از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود گنجی است که اندر قدم راهروان است -هوشنگ ابتهاج

"من مجموعه‌ای از شیشه‌های شکسته و اتفاقات ناگوارم؛ همان‌هایی که در گلو گیر می‌کنند و آدم‌ها نامش را دوام آوردن می‌گذارند."

Repost from N/a
• کسی که ریشه رنجش را نشناسد محکوم به تکرار آن است♻️ [زیگموند فروید] 〰〰〰〰〰 @sepehrrahimypsy🌱
• کسی که ریشه رنجش را نشناسد محکوم به تکرار آن است♻️ [زیگموند فروید] 〰〰〰〰〰 @sepehrrahimypsy🌱