`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
Kanalga Telegram’da o‘tish
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot https://www.instagram.com/ophelia0100?stkn=MWg1Y2MwaWNiMXQ3ag==
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
415
Obunachilar
+124 soatlar
-137 kun
+1130 kun
Postlar arxiv
414
Repost from هَسْتیـشِناسی
و بهنظرم یه جایی توی زندگی به خودت میای و میبینی تبدیل شدی به همون آدمی که همیشه دوست داشتی دیگران برات باشن؛
و همون کارهایی رو برای خودت و دیگران انجام میدی که یه زمانی آرزو داشتی یکی برای تو انجام بده.
— هَسْتیـشِناسی
414
"میتوانم در یک دقیقه، با حرفی یا فکری، بههم بریزم و تا هفتهها نتوانم دوباره خودم را جمع کنم."
414
تفنگهای پر برای شلیک به مغز های پر ساخته شدهاند و مغزهای خالی برای پر کردن این تفنگها!
-فریدریش نیچه
414
Repost from مَهدیس.
‹📮فور کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید›
یه گوشه از دنیای اسکین کر برای تو برای مراقبت، لطافت و حالِ خوب.🧴🪄
414
Repost from هَسْتیـشِناسی
شروع بعضی محاکمهها شاید با ما نبوده باشد؛
اما ادامهدادنشان چرا...
سالها بعد، وقتی دیگر هیچ قاضیای روبهرویمان ننشسته،هیچ حکمی در دستمان نیست و هیچ دادگاهی در کار نیست،باز هم خودمان را به همان جایگاه متهم برمیگردانیم و پرونده را دوباره باز میکنیم.
زندگی شاید یکبار ما را محکوم کرده باشد؛
اما ما میتوانیم تا سالها، هر روز، همان حکم را دوباره برای خودمان صادر کنیم.»
— هَسْتیـشِناسی
414
آدمی است دیگر؛
تمام داشته ها و نداشته هایش بندِ
حوصلهاش است، حوصله که نداشته باشد،
حتی ممکن است از آدم بودن استعفا دهد.
- حسین پناهی
414
"نیاز به یک خبر خوب دارم؛ از آن خبرهایی که با شنیدنشان، برای چند لحظه میانِ ناباوری و خوشحالی معلق میمانی؛ اتفاقی شیرین و دور از انتظار، آنقدر دور از باور که مدام از خودت میپرسی: «واقعاً اتفاق افتاد؟»"
414
من لش و تنبل هستم. اشتباهی بدنیا آمدهام. مثل چوب دو سر گهی، از اینجا مانده و از آنجا رانده. از همۀ نقشههای خودم چشم پوشیدم، از عشق، از شوق، از همه چیز کناره گرفتم. دیگر در جرگۀ مُردهها بشمار میآیم!
-صادق هدایت
414
"فکر میکنم ذهنم دیگر توان گذشته را ندارد. زمانی میتوانستم ساعتها در میان صفحات یک کتاب غرق شوم و با اشتیاق، جملهبهجمله پیش بروم؛ اما حالا خواندن حتی یک پاراگراف طولانی برایم دشوار است. چشمهایم روی کلمات میلغزند و ذهنم پیش از رسیدن به پایان جمله، خسته میشود. شاید دیگر مسئله بیعلاقگی به کتابها نباشد؛ شاید ذهنم آنقدر از فکر کردن، تحلیل کردن و تحمل کردن خسته شده که دیگر جایی برای خواندن و لذت بردن باقی نمانده است."
