uk
Feedback
حرة

حرة

Відкрити в Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
242
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
+330 днів
Архів дописів
خیلی بدجنسم که دارم با این زیرنویس چهره به آدما نگاه می‌کنم ولی خب اگه این‌طوری نگاه نکنم حرصم خالی نمی‌شه.🗿

دانشگاهش.🗿

مثلا مدرسه‌ای که درس خونده.🗿

خیلی تلاش می‌کنم پیش‌داوری‌هام راجع به انسان‌ها به وجود نیاد ولی خب وقتی به یکی نگاه می‌کنی تا اتمسفری که توش زیست کرده هم درمیاد.🗿

دانشگاه‌های حکمرانی را تعطیل کنید.

واقعا از روی غرض نیست ولی دوست دارم از دانش‌پژوه‌ها سر طرحشون سؤال بپرسم. اصلا کاش داور بودم. البته اگر داور باشم اشکِ شرکت‌کننده رو در میارم.

وای.۲

انقدر خوبه آدم از کیفیت کار خودش و تلاشش مطمئن باشه. مثلا ما از این ارائه کلی منفی هم بگیریم ناراحت نمی‌شیم چون طرحمون، کارمون، میزان تلاشمون و همکاری موفقیت آمیزی داشتیم.

امیدوارم یک روز مجموعه خودم رو بزنم و کارهایی که دوست دارم رو انجام بدم.

دیگه اسم شمال میاد تروماتایز می‌شم. من بعد از ۹سال اومدم جنگل ببینم و دریا و الان داریم ملاحظات اجرایی می‌نویسیم.🗿

احساس می‌کنم کم لطفیه که این گربهه رو نبریم، یعنی نبرم خونه. این بچه هرجا می‌رم میاد می‌شینه کنارم. انگار روح نگهبانه. کلا بهم احساس کافی بودن می‌ده.

موز نصفه خوشحال.
موز نصفه خوشحال.

اگه این آدم ته دوره بخواد نقد کنه، من قبل از جواب دادن ماگم رو پرت می‌کنم. واقعا تلاش سختیه که جلوی پرتاب شدن خودکارم رو می‌گیرم.

ساعت دو و نیمه از چشمام داره اشک میاد، بچه‌ها می‌پرسن گریه می‌کنی؟ گفتم آره اشک شوق بازگشته. می‌گن جدی؟ و خب این‌ها یعنی دیگه
ساعت دو و نیمه از چشمام داره اشک میاد، بچه‌ها می‌پرسن گریه می‌کنی؟ گفتم آره اشک شوق بازگشته. می‌گن جدی؟ و خب این‌ها یعنی دیگه نمی‌کشم. فقط چندتا بلیت به تانزانیا می‌تونه خوشحالمون کنه.

من مغزم رو خاموش کردم و درحال حاضر فقط با استخاره الوخدا پیش می‌رم.🗿

یک کیلومتر و نیم. صدای لولای‌های تاب، از میانِ ایرپاد می‌گذرد و جیرجیر می‌کند. بینِ تاریکی و شرجی هوا و انبوه درخت‌ها، نشسته‌ام. قبل‌ترها، وقتی به هفت‌اکتبر فکر می‌کردم، علامتِ سؤال بزرگی کاسه سرم را پر می‌کرد. یعنی، درست بود؟ آن همه هزینه؟ آن همه سوگ؟ آن همه فقدان؟ پاسخ روشنی برایشان نداشتم. تاب می‌خورم و برگِ بامبویی که پیدا کرده‌ام را بین انگشتانم سُر می‌دهم. صدای موسیقی بینِ صدای پسربچه‌های کنارم، گُم می‌شود. می‌گوید، همین که آمریکایی و اسرائیلی نیستم، خوبه. پس و پیش حرف‌هایش را نمی‌فهمم. فرهنگ و خانواده‌ای که در آن زیسته را نمی‌دانم. جمله‌اش را برای خودم تکرار می‌کنم؛ همین‌که آمریکایی و اسرائیلی نیستم خوبه! احتمالا از این به بعد وقتی به هفت‌اکتبر فکر کردم، خودم را به صحبتِ آن پسربچه می‌رسانم. همینکه کودکی که آینده به او تعلق دارد، فهمیده انسانِ آمریکایی و اسرائیلی نبودن، فخر است برای آدمی، شاید کافی باشد. شاید این‌که هرکسی فقط بفهمد اگر نسبتی با آن‌ها نداشته باشد، خوب است، واقعا کافی باشد. شب، تماس می‌گیرم، می‌گویند: برخی کشورهای آفریقایی حتی نام غزه را نشنیده بودند و بعد از طوفان الاقصی نگاه‌هایشان به سمتِ آن قطعه از زمین که مولودگاه پیامبران است، و آرمان آزادگان، خیره مانده است. بیست‌‌وهشتم و بیست‌ونهم تیرماه/۱۴۰۵.

حتی تو وقت‌های استراحت هم میاد می‌شینه کنارم.🍓 آقا ما بهت فقط یه ماکارونی دادیم.
حتی تو وقت‌های استراحت هم میاد می‌شینه کنارم.🍓 آقا ما بهت فقط یه ماکارونی دادیم.

مثلا من دوسال قبل از این‌جا رفتم، چوبش هم خوردم.🚬

خداروشکر که بازگشت همه به سوی امت است.

آخر کلاس نشستن کلا باعث می‌شه آدم نخواد درس رو گوش کنه.