uk
Feedback
حرة

حرة

Відкрити в Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
242
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
+330 днів
Архів дописів
استاد می‌گه با چاقو آشپزخونه می‌شه بیشتر حس کشتن آدم رو پیدا کنید یا قمه؟ منی که در همون لحظه دارم به این فکر می‌کنم چون شلیل
استاد می‌گه با چاقو آشپزخونه می‌شه بیشتر حس کشتن آدم رو پیدا کنید یا قمه؟ منی که در همون لحظه دارم به این فکر می‌کنم چون شلیل سفته باهاش خیلی راحت می‌شه یکی رو زد کشت.

بابا عابدینی من تو رو همین‌طوری سرانگشتی از همه عالم بیشتر دوست دارم. دیگه بررسی تخصصی‌تر که بماند.

هر آن کس که به آرمان فلسطین باور دارد، با من هم‌وطن است.
+1
هر آن کس که به آرمان فلسطین باور دارد، با من هم‌وطن است.

از شدت چرت و پرتی محتواهای راجع به هوش مصنوعی هربار می‌شنوم از گوش‌هام ممکنه خون بزنه بیرون. خدایا من اصلا قرن ۱۶ایم.

شاید فکر کنید دیشب که بلند شدم رفتم دوستیمون تموم شد ولی خب باید بگم امروز صبح هم که متن‌ها رو تکمیل می‌کردم، کله سحر اومد کن
شاید فکر کنید دیشب که بلند شدم رفتم دوستیمون تموم شد ولی خب باید بگم امروز صبح هم که متن‌ها رو تکمیل می‌کردم، کله سحر اومد کنارم نشست. اگه کوله‌ام جا داشت با خودم می‌بردمش.

مثلا ما امشب به ایشون ماکارونی دادیم و الان باهام دوست شده و کنارم نشسته.
+3
مثلا ما امشب به ایشون ماکارونی دادیم و الان باهام دوست شده و کنارم نشسته.

بالذاته آدما دوست‌داشتنی هستند و دوستشون دارم ولی آدمایی که گربه‌ها رو دوست دارن یک‌بار بیشتر.

این دوره اولین دوره‌ای بود که بدون دونستن سین محتوایی، اسم اساتید، محل دوره، چیزهایی که قراره آموزش بدن و... رفتم ثبت‌نام کردم و الان روز اوله و این‌طوریم که چقدر همه‌چیز خوبه.

اطلاعیه دادنبا لپتاپ بیاید کلاس، من حتی سیم شارژر برای شارژر کردن گوشی هم همرام نیست.🗿

خیلی دوست دارم به حشرهای جدید دست بزنم چون تاحالا نمونه‌اش رو جایی ندیدم و اولین‌باره می‌بینمشون اما می‌ترسم اولین بار آخرین‌بار بشه و به جای سلام علیک با حشرات جدید می‌رم کارخواستم رو تکمیل کنم تا عابدینی تو دریاچه‌ای که برامون تدارک دیده، غرقم نکنه.

صفر کیلومتر؛ گوشم بین راه می‌گیرد و صدای ایرپاد در ازدحام جاده گم می‌شود. از شدتِ تاب خوردن، سرم گیج می‌رود. زیاد، نسبتی با آدم‌های جدید نمی‌توانم برقرار کنم. این هم از بداقبالی فرزندِ آدم است که در برهه‌ای که باید ببیند، بشنود، بخواند و بخواهد، ترجیح بدهد گوشه‌ای دور از همه، به وزشِ بادِ میان نارون‌ها نگاه کند. می‌آیم غُر بزنم. با خودم البته غُر می‌زنم و به آدم‌هایی که دیالوگ‌هایشان را می‌شنوم، لبخند‌. می‌آیم کلافه شوم اما وسطِ لقمه دوم، وقتی روی میزهای وسط‌ِ محوطه‌ نشسته‌ام، به این فکر می‌کنم خب برخی آدم‌ها این‌طوری هستند دیگر. غذایشان لابد سرد نشده، نان و ماست نخورده‌اند، بالشت زیر سرشان چادر و کوله نبوده است، نشسته نخوابیده‌اند، در یک وجب‌جا خودشان را نچپانده‌اند. بینِ تردید برای خوردن ماست و ترشی کنار غذا، درحالی که با عذاب وجدان با ناخنم در ظرف را دایره‌ای خراش می‌دهم، به این فکر می‌کنم ملحفه‌ی شخصی آوردن، با چمدان سفر کردن، سر ساعت خوابیدن، وعده‌های غذایی را سر ساعت خوردن، نرم بودن زیر کمر موقع خوابیدن و هزارجور از این چیزها، شاید منطقی‌تر از دیوانه‌بازی‌های ماها باشد. به جای غر زدن، سعی می‌کنم اول ماست را بخورم آخر سر ترشی را تا لااقل هم‌زمانی نداشته باشند و سعی می‌کنم به جای این‌که به این فکر کنم چرا آدم‌ها انقدر زندگی را جدی‌ گرفته‌اند که حتما به اندازه قد خودشان جا برای خوابيدن پیدا کنند، و کلافه شوم از مواجهه‌شان با وقایع جاری که رخ می‌دهد، دست خودم را بگیرم و این فائزه‌ی بی‌حوصله‌ی فراری از آدم‌ها را هل بدهم بینِ جمع‌هایی که فکر می‌کنم زندگی را بر اثر زیادی حساس بودنشان، باخته‌اند. بیست و هشتم تیرماه/۱۴۰۵.

آدم‌ها با خوش‌حالی بهم آدرس می‌دن و من چون که سیستم فهم نقشه و آدرس روم وصل نیست، درحال خارج شدن از کره زمینم.
آدم‌ها با خوش‌حالی بهم آدرس می‌دن و من چون که سیستم فهم نقشه و آدرس روم وصل نیست، درحال خارج شدن از کره زمینم.

photo content

شما یک چیزی رو از حضرت ام‌البنین.س. بخواید، اگر همون یا بهترش رو بهتون ندادند، اصلا بیاید بزنید زیر گوش من.

Repost from N/a
امیدوارم که همه ی آدما تو زندگی شون کسی رو داشته باشند که وقتی وسط مشکلات ایستادند بیاد سراغشون و بگه چی شده عزیز دلم؟ و اون مشکلاتو حلشون کنه.

علت علاقه‌ام به رفتن فقط متقی بود. خیلی قشنگ بوت‌کمپ رو تو کانالش پوشش داد و گول خوردم. الان که صوت‌ها رو دارم گوش می‌دم می‌تونم خوش‌حال باشم بابت این گول خوردن چون چیزهای خیلی جالبی داره گفته می‌شه.

اگر بتونم تا فردا بالغ بر ۹ صوت دارالملل رو گوش بدم و کارخواست تحویل بدم، باعث می‌شه به خودم امیدوار بشم.

در غربت مرگ، بيم تنهایى نيست ياران عزيز، آن طرف بيش‌ترند
در غربت مرگ، بيم تنهایى نيست ياران عزيز، آن طرف بيش‌ترند

تردید، می‌خزد زیر ناخن‌هایم و هربار به چیزی دست می‌زنم، می‌چکد و جلوی چشمم را تار می‌کند. به زهرا پیام می‌دهم تا صوت‌های دارالملل را بگیرم تا خودم را هفته بعد برسانم بهشهر‌. اولین‌بار است که محتوای دوره برایم فرع از فضاست. دلم برای بچه‌های امت تنگ شده. خیلی هم تنگ شده. آخرین‌بار، خیلی وقت پیش بود همه‌شان را یک‌جا باهم دیدم، آن هم عجله، عجله‌ای. تردید، می‌پیچد دور پاهایم و معده‌ام یخ می‌کند. این مدت، همه‌اش بینِ خواستن و نخواستن گیر کرده بودم. هربار که می‌خواهم یک رج ببافم، به طرح اصلی که فکر می‌کنم و شک، مثل مورچه‌ای سیاه، روی تخته‌سنگی سیاه‌تر، در تاریکی مطلق شب، می‌خزد بینِ کلاف‌ها. بلیت‌ها را چک می‌کنم. ساعت رسیدن را چک می‌کنم. صندلی را انتخاب می‌کنم. می‌روم صوت‌ها را گوش بدهم تا کارخواست بنویسم و برای پشتیبان ارسال کنم که باز، تردید، محفظه‌ی قلبم را پُر می‌کند. پرداخت نمی‌زنم. سرسجاده نشسته‌ام و با سر انگشت‌هایم برای گل‌های بی‌جان کوک شده به قالی، گلدان می‌کشم. نوشته بودم این زندگی شبیه تصوراتم نیست! اما از چیزهایی که برای خودم تصور کرده بودم، ملیح‌تر و لطیف‌تر و خواستنی‌تر است. پارسال این موقع‌ها اگر می‌گفتند سال بعد، در این نقطه قرار می‌گیری، یا ده‌سال قبل مثلا اگر گفته بودند، حدفاصل ۹۵ تا ۴۰۵، سیبی که به هوا پرتاب کرده‌ای می‌چرخد، می‌چرخد، می‌چرخد و وقتی می‌خواهد بیافتد پایین، شکوفه‌های سفیدِ بهاری می‌شود و روی گوشه‌ی پیراهنت، نقش می‌بندد، ابدا باور نمی‌کردم. این زندگی شبیه تصوراتم نیست و چقدر خوب، که شبیه‌اش نیست و نشده. اگر همان‌طوری شده بود که فکر می‌کردم، وقتی می‌خواستم عرض خیابان را رد کنم، وقتی به شمارش معکوس چراغ قرمز نگاه می‌کردم، لبخند نمی‌زدم، نفس نمی‌گرفتم و روی زمین، پرواز، نمی‌کردم. پنجشنبه؛ بیست‌وپنج تیرماه/۱۴۰۵.