پنجه به خالی
Открыть в Telegram
♾پدیدهای که خودش علت و عامل آشفتگیها و مسایل است اکنون به دروغ نقش رفعکنندهٔ مسائل را بر عهده گرفته است. و این فریب است.
Больше426
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
+430 дней
Архив постов
426
او برای همیشه به او قول داد
نمی دانست که او قو اشتباهی بود.
جایی زیر ماه، اودت هر کلمه را شنید.
دریاچه سوان
قسمت دوم
426
الهام گرفته از فیلمهای قدیمی باربی، چایکوفسکی، باله و عشق بیپایان من به پرندگان.
همیشه چیزی جادویی در مورد دریاچه قو وجود داشت - نرمی، حرکت، پرها، حس چیزی شکننده و ماورایی.
دریاچه قو 🦢
قسمت اول
426
اگر کام دشمن پر از خنده است
اگر سینه از درد، آکنده ست
بخوان با صدایِ رسا رو به باد
که ایران چو خورشید، پاینده باد
چو ایران نباشد تن من مباد
شعر زیبا از پوریا جان سوری⭐️💎
@pooryasoori
Video: @amin_khatibi
If the enemy laughs with delight,
If the heart is heavy with pain,
Sing out aloud, into the wind:
“May Iran endure, like the sun, forever bright.
If Iran should cease to be,
Then let my own life be no more
#iran #negarezazi #ایران #پوریاسوری #نگار_اعزازی
426
اعتیاد، سرگرمی یا بازی سیاسی؟
این روزها در فضای مجازی، بعضی بلاگرها با ساختن ویدئوهای طنز، تریاک را به قهوه اضافه میکنند، از مصرفش شوخی میسازند و آن را در قالب رفتاری جذاب و خندهدار به مخاطب عرضه میکنند.
اما من این نمایشها را صرفاً سرگرمی نمیبینم. از نگاه من، این بخشی از یک بازی سیاسی است؛ پروپاگاندایی که میتواند با تغییر تدریجی نگرش جامعه، چیزی را که روزی خطرناک و نگرانکننده تلقی میشد، به رفتاری عادی و حتی جذاب تبدیل کند.
سالهاست که اعتیاد یکی از عواملی است که توان فردی و اجتماعی جامعه را فرسوده میکند. جامعهای که درگیر وابستگی، ناامیدی و فرسودگی است، بخشی از انرژی خود را بهجای ساختن زندگی و تغییر شرایط، صرف دستوپنجه نرم کردن با پیامدهای این آسیبها میکند. از نگاه من، تضعیف جامعه از مسیر اعتیاد را نمیتوان جدا از بازیهای قدرت و سیاست بررسی کرد.
حالا در چنین شرایطی، عادیسازی مصرف تریاک با خنده و شوخی در فضای مجازی را چگونه باید دید؟
بلاگری که تریاک را به کافه میبرد و از آن نمایشی سرگرمکننده میسازد، شاید بگوید هدفش فقط جذب مخاطب و افزایش بازدید است. اما نتیجه محتوای او میتواند فراتر از نیت شخصیاش باشد. وقتی مصرف مواد از خطر و پیامدهایش جدا میشود و در قالب یک تجربه جذاب به نمایش درمیآید، مرزهای ذهنی مخاطب، بهویژه جوانان، تغییر میکند.
پروپاگاندا همیشه با شعار و دستور پیش نمیرود. گاهی از مسیر سرگرمی، تکرار و عادیسازی وارد ذهن جامعه میشود؛ آنقدر آرام که مخاطب حتی متوجه تغییر نگرش خودش هم نمیشود.
و خطاب به بلاگرهایی که برای چند هزار بازدید، هر چیزی را به نمایش میگذارند، باید گفت که شما فقط محتوا تولید نمیکنید. محتوای شما میتواند نگرش بسازد، رفتار را عادی کند و بر انتخاب دیگران اثر بگذارد. اگر مسئولیت اجتماعی برایتان اهمیتی ندارد، دستکم وانمود نکنید که هر چیزی را میتوان پشت عنوان سرگرمی پنهان کرد.
مردم ایران بهاندازه کافی با فشارهای زندگی دستوپنجه نرم میکنند. دیگر چه نیازی است که اعتیاد هم با لبخند، موسیقی و شوخی به زندگیشان راه پیدا کند؟
من این نمایشها را در خلأ نمیبینم. وقتی عادیسازی یک آسیب اجتماعی در کنار منافع سیاسی و سازوکارهای قدرت قرار میگیرد، باید درباره نقش و هدف آن پرسید. قرار نیست هر ویدئو بهتنهایی سند یک برنامه سازمانیافته باشد، اما تکرار یک الگو میتواند زنگ خطری باشد که نباید نادیده گرفته شود.
وقتی رنج یک جامعه به ابزار سرگرمی تبدیل میشود، باید پرسید چه کسی از این عادیسازی سود میبرد و چه کسی هزینهاش را میپردازد؟
#نه_به_عادیسازی_اعتیاد
#پروپاگاندا
#اعتیاد_شوخی_نیست
#آگاهی_اجتماعی
#بازی_سیاست
426
اعتیاد، سرگرمی یا بازی سیاسی؟
این روزها در فضای مجازی، بعضی بلاگرها با ساختن ویدئوهای طنز، تریاک را به قهوه اضافه میکنند، از مصرفش شوخی میسازند و آن را در قالب رفتاری جذاب و خندهدار به مخاطب عرضه میکنند.
اما من این نمایشها را صرفاً سرگرمی نمیبینم. از نگاه من، این بخشی از یک بازی سیاسی است که سالهاست هزینهاش را مردم میپردازند.
جمهوری اسلامی از ابتدای قدرتگیریاش، با جامعهای روبهرو بوده که آگاهی، اراده و توان ایستادگیاش برای هر ساختار سرکوبگری اهمیت دارد. جامعهای گرفتار اعتیاد، فرسودهتر و آسیبپذیرتر میشود. وقتی بخشی از توان و انگیزه انسان صرف وابستگی به مواد میشود، توان او برای ساختن زندگی و ایستادن در برابر شرایط نیز میتواند تضعیف شود.
حالا در چنین شرایطی، عادیسازی مصرف تریاک با خنده و شوخی در فضای مجازی را چگونه باید دید؟ بلاگری که تریاک را به کافه میبرد و با آن نمایش سرگرمکننده میسازد، شاید ادعا کند فقط دنبال بازدید است؛ اما نتیجه محتوایش میتواند فراتر از نیت شخصی او باشد. وقتی مصرف مواد از زشتی و خطر تهی میشود و به یک تجربه جذاب تبدیل میشود، مرزهای ذهنی مخاطب، بهویژه جوانان، جابهجا میشود.
بازی سیاست همیشه با دستور و بخشنامه پیش نمیرود. گاهی از مسیر سرگرمی، عادتسازی و تغییر تدریجی ذهن جامعه پیش میرود.
و خطاب به این بلاگرها، اگر قرار است برای چند هزار بازدید، هر چیزی را به نمایش بگذارید، دستکم بدانید که سرگرمی شما ممکن است بهای سنگینی برای زندگی دیگران داشته باشد. شما شاید فقط یک ویدئو منتشر کنید، اما کسی در آن سوی صفحه ممکن است همان شوخی را نقطه شروع یک وابستگی بداند.
مردم ایران بهاندازه کافی زیر فشارند. دیگر نیازی نیست اعتیاد هم با لبخند و موسیقی و شوخی به زندگیشان راه پیدا کند.
وقتی رنج یک جامعه به ابزار سرگرمی تبدیل میشود، باید پرسید چه کسی میخندد و چه کسی هزینه این خنده را میپردازد؟
#نه_به_عادیسازی_اعتیاد
#اعتیاد_شوخی_نیست
#آگاهی_اجتماعی
#بازی_سیاست
426
رقص با آهنگ «Bad times» اثر @imael_angel 🎶؛ اما حسابی بهمون خوش گذشت 🇦🇺😏
اجرای بداههی ما در رویداد @best_of_the_best_wcs 📍
و اولین تجربهی رقص و تدریس ما در استرالیا ♥️
426
من هنوز آن مرد جوان خارجی هستم
که برایت عاشقانه خواند
که یکشنبهها را اختراع کرد
که تو را به سفر برد
من تغییر نکردهام
من هنوز آن پسر کمی دیوانه هستم
که برایت از آمریکا گفت
اما به اندازه کافی ثروتمند نبود
که تو را به کورفو ببرد
و تو هم تغییر نکردهای
هنوز همان عطر ملایم
هنوز همان لبخند کوچک
که خیلی چیزها را بدون اینکه واقعاً بگوید میگوید
نه، تو هم تغییر نکردهای
میخواستم از تو محافظت کنم
که تو را نگه دارم، مال تو باشم
میخواستم پیش تو برگردم
من تغییر نکردهام
من هنوز همان شاگرد خنیاگر هستم
که برایت شعر نوشته است
که با "دوستت دارم" شروع شد
و با "فردا" تمام شد
من تغییر نکردهام
هنوز مسیری را انتخاب میکنم که مرا خوشحال میکند
فقط یک مسیر روی زمین
موفق شده مرا خوشحال کند
همان مسیری که با هم رفتیم
و تو هم تغییر نکردهای
تغییر کردهام
هنوز همان عطر ملایم
هنوز همان لبخند کوچک
که خیلی چیزها را بدون اینکه واقعاً بگوید میگوید
نه، تو تغییر نکردهای یا
میخواستم از تو محافظت کنم
تا تو را نگه دارم، تا متعلق به تو باشم
میخواستم پیش تو برگردم
و تو هم تغییر نکردهای
هنوز همان عطر ملایم را داری
هنوز همان لبخند کوچک را داری
این خیلی چیزها را میگوید، بدون اینکه واقعاً بگویی
نه، تو هم تغییر نکردهای
میخواستم از تو محافظت کنم
تا تو را نگه دارم، تا متعلق به تو باشم
میخواستم پیش تو برگردم
426
«من تغییر نکردهام» (Je n'ai pas changé) یک شاهکار موسیقی عاشقانه است که توسط خواننده مشهور اسپانیایی خولیو ایگلسیاس در سال ۱۹۷۹ اجرا شد. اشعار صمیمانه این آهنگ توسط شاعر و آهنگساز برجسته فرانسوی، کلود لمسل، سروده شده است، در حالی که ملودی دلربای آن توسط موسیقیدان اسپانیایی، دینو راموس، با همکاری خود خولیو ساخته شده است. این آهنگ در آلبوم تحسینشده فرانسوی «À vous les femmes» منتشر شد.
این آهنگ به سبک یک تصنیف عاشقانه کلاسیک جریان دارد و با نتهای گرم گیتار اسپانیایی که به تدریج با ارکستر زهی ادغام میشوند، عمق دراماتیکی به ملودی میبخشد. در این چارچوب موسیقیایی، خولیو، با سبک آرام اما گیرای خود، داستان مردی را روایت میکند که پس از سالها جدایی با معشوق سابق خود دوباره دیدار میکند. و به او اطمینان میدهد که با وجود سفر، شهرت، توجه و گذشت زمان، قلب و روحش بدون تغییر باقی مانده؛ او هنوز همان معشوق وفاداری است که او زمانی میشناخت. اجرای جذاب خولیو با لهجه اسپانیایی جذابش که به زبان فرانسوی میخواند، هنوز هم به این آهنگ جادویی جاودانه میبخشد که آن را در خاطرات میلیونها نفر در سراسر جهان زنده نگه داشته است.
426
Nadie llena un jarrón de girasoles por decoración.
Van Gogh esperaba a Gauguin. Le admiraba, le había convencido para montar un taller juntos en el sur, y no tenía nada con que recibirle. Así que cortó girasoles de madrugada, los pintó a toda prisa mientras se le morían entre las manos, y colgó el cuadro en el cuarto donde iba a dormir su amigo.
Gauguin tardó meses en llamar a esa puerta.
No es el cuadro lo que cuenta. Es el hombre que preparó una habitación vacía por si alguien venía.
#VanGogh #Gauguin #LosGirasoles #ObrasDeArteALaVida #higglsfield
هیچکس گلدانی را برای تزئین با گلهای آفتابگردان پر نمیکند.
ون گوگ منتظر گوگن بود. او را تحسین میکرد، او را متقاعد کرده بود که با هم در جنوب یک استودیو راهاندازی کنند و چیزی برای استقبال از او نداشت. بنابراین، صبح زود گلهای آفتابگردان را چید، آنها را با عجله رنگ کرد، در حالی که در دستانش پژمرده میشدند، و نقاشی را در اتاقی که دوستش میخواست در آن بخوابد، آویزان کرد.
ماهها طول کشید تا گوگن در آن را بزند.
این نقاشی نیست که مهم است. این مردی است که یک اتاق خالی را برای مواقعی که کسی میآید، آماده کرده است.
426
نیک میدانم چشمهایی هست_غمگینترین چشمان جهان_ که در ژرفایشان هیچ سری مستور نمیماند…
👤شارل بودلر
پ.ن: این موزیک شاهکاره ❤️🩹
426
وایبی که فیلمهای عاشقانه کلاسیک دارن، انگار توی هیچ فیلم جدیدی پیدا نمیشه…
همهچیز توی اون فیلمها یه جور عجیبی واقعی بود؛ از نگاهها و سکوتها گرفته تا دیالوگها و عشقهایی که بدون اغراق، عمیق و ماندگار بودن.
انگار آدمها واقعاً عاشق میشدن، نه فقط برای اینکه قصه جلو بره…
«سابرینا» یکی از همون فیلمهاست؛ قصهای لطیف و تماشایی که با حضور ماندگار آدری هپبورن و همفری بوگارت، هنوز هم بعد از سالها همون حالوهوای جادویی سینمای کلاسیک رو داره.
جایی که عشق، ظرافت و زیبایی هنوز ساده و بیادعا روایت میشن.
🎬Sabrina (1954)
426
در این میان، «تریاق» معنایی فراتر از پادزهر پیدا میکند. شاید چیزی که نجاتمان میدهد، حذف درد نباشد، بلکه بیرون آمدن از نظمی باشد که درد را به سرنوشت محتوم ما تبدیل کرده است. با این حال، خود ویرانی هم الزاماً رهایی نیست. آدم میتواند از زندانی بیرون بزند و زندان را با خودش حمل کند.
و آنجا که میگوید «این من نیست، صدای قافلهس»، مرز میان فرد و جمع، میان صدای شخصی و رنجی مشترک، محو میشود. گویی آنچه از حنجره یک نفر بیرون میآید، حاصل زخمهایی است که پیش از او وجود داشتهاند و پس از او نیز ادامه خواهند یافت.
شاید تلخترین وجه این قطعه همین باشد. انسان برای نجات خودش میجنگد، اما در این جنگ ممکن است به همان چیزی تبدیل شود که از آن گریخته بود. گاهی درد ما را بیدار میکند و گاهی چنان در آن فرو میرویم که خود درد، هویت ما میشود.
تریاق، وعده نجات نیست. یادآوری این امکان است که پادزهر را نمیتوان همیشه در چیزی بیرون از خود جستوجو کرد، بهخصوص وقتی بخشی از زهر، همان تصویری است که از خود ساختهایم.
ح. هامون
426
هنر، زخمی که قرار نیست ببندد
هنر قرار نیست ما را نجات دهد.
شاید حتی قرار نیست چیزی به ما اضافه کند.
گاهی فقط آنقدر از عادتهایمان کم میکند که چیزی را میبینیم که پیش از آن، نه به خاطر نبودنش، بلکه به خاطر خو گرفتنمان به آن نمیدیدیم.
ما معمولاً معنا را تا جایی میخواهیم که بتوانیم با آن زندگی کنیم. اخلاق، امید، هویت و حتی تصویری که از خودمان ساختهایم، اغلب بخشی از نظمی هستند که نمیخواهیم فرو بریزد.
هنر، اگر واقعاً هنر باشد، میتواند همین نظم را مختل کند.
نه با موعظه، نه با پاسخ، بلکه با لحظهای که دیگر نمیتوانی به همان شکل قبلی به خودت، جهان و زندگی نگاه کنی.
و شاید پیوند هنر با مرگ دقیقاً همینجاست.
هنر به ما یادآوری نمیکند که روزی میمیریم؛ این را از قبل میدانیم. هنر گاهی کاری میکند که فانی بودن را، پیش از مرگ، در خودِ زندگی احساس کنیم.
یک موسیقی تمام میشود، یک تصویر دیگر ادامه پیدا نمیکند، یک فیلم به سیاهی میرسد، و چیزی در ما میماند که میداند هیچ تجربهای قرار نیست برای همیشه ادامه داشته باشد.
شاید هنر، تمرینِ مردن نباشد،
تمرینِ زندگی کردن با این دانستن باشد.
و اگر هنری واقعاً تکانت دهد، شاید برای این نباشد که چیزی به تو بدهد،
برای این باشد که چیزی را از تو بگیرد که بدون آن، دیگر نمیتوانی به زندگی قبلیات برگردی.
هنر شاید زیباترین شکلِ یادآوریِ این باشد که هر چیزی که دوست داریم، پیشاپیش در حال از دست رفتن است.
ح. هامون
426
هنر شاید زیباترین شکلِ یادآوریِ این باشد که هر چیزی که دوست داریم، پیشاپیش در حال از دست رفتن است.
ح.هامون
