ch
Feedback
پنجه به خالی

پنجه به خالی

前往频道在 Telegram

♾پدیده‌ای که خودش علت و عامل آشفتگی‌ها و مسایل است اکنون به دروغ نقش رفع‌کنندهٔ مسائل را بر عهده گرفته است. و این فریب است.

显示更多
426
订阅者
+124 小时
+47 天
+1430 天
帖子存档
photo content

«تنهایی از نداشتنِ آدم‌ها در اطرافمان به‌وجود نمی‌آید، بلکه از ناتوانی در بیان آن چیزهایی سرچشمه می‌گیرد که برای ما اهمیت دارند، یا از داشتن باورهایی که دیگران آن‌ها را غیرقابل‌پذیرش می‌دانند. — کارل یونگ»

گذشته‌ای که هر بار دوباره ساخته می‌شود ما گذشته را مستقیماً به یاد نمی‌آوریم، بلکه هر بار آن را از میان حافظه، احساسات و معنایی که امروز به آن می‌دهیم بازسازی می‌کنیم. به همین دلیل ممکن است یک اتفاق واحد، سال‌ها بعد برای ما معنایی کاملاً متفاوت داشته باشد. اما این تغییرِ روایت، خودِ اتفاق را تغییر نمی‌دهد. آنچه تغییر می‌کند، رابطه‌ی امروز ما با آن اتفاق است. شاید به همین دلیل گذشته نه کاملاً قابل اعتماد است و نه کاملاً بی‌اعتبار. واقعیتی رخ داده، اما تصویری که اکنون از آن داریم، لزوماً همان واقعیت نیست. آنچه در اختیار ماست، لحظه‌ی اکنون است؛ جایی که می‌توانیم گذشته را دوباره ببینیم، بدون اینکه مجبور باشیم اسیر روایتی بمانیم که سال‌ها درباره‌ی خودمان و زندگی‌مان ساخته‌ایم. ح. هامون

🎥 Rashomon (1950

🎤🎧 سلین دیون؛ زنی که گفت برمی‌گردم و برگشت! چند سال پیش، بیماری نادر و ناشناخته‌ای که زندگی و توانایی خواندنش را به‌شدت تحت‌تأثیر قرار داده بود، او را از صحنه دور کرد؛ روزهایی که حتی ایستادن و حرف‌زدن برایش به یک مبارزه تبدیل شده بود. اما سلین دیون تسلیم نشد. در همان روزهای سخت، یک جمله را بارها تکرار کرد: «من برمی‌گردم.» حالا تصاویر آن روزهای تلخ، کنار تصاویر اجرای دیشب قدرتمند و مسلط او در پاریس قرار گرفته‌اند؛ زنی که دوباره ایستاده، می‌خواند و به جهانی که برای بازگشتش منتظر مانده بود، سلام می‌کند. شاید این فقط بازگشت یک خواننده به صحنه نباشد؛ روایت انسانی باشد که به ما یادآوری می‌کند گاهی بزرگ‌ترین پیروزی زندگی، دوباره ایستادن است. سلین برگشت؛ درست همان‌طور که قول داده بود.... #بیلبورد_فارسی

رنج، بیماری یا مواجهه شاید یکی از خطاهای ما این باشد که می‌خواهیم برای هر رنجی نامی پیدا کنیم. تشخیص می‌دهیم تا اضطراب قابل توضیح شود، توضیح می‌دهیم تا قابل کنترل شود، و کنترل می‌کنیم تا دوباره به زندگی عادی برگردیم. اما همیشه چیزی در این میان باقی می‌ماند که با هیچ تشخیصی تمام نمی‌شود. ترس می‌تواند اختلال باشد، اما می‌تواند لحظه‌ای باشد که انسان برای نخستین بار بی‌پناهی خودش را می‌بیند. پوچی می‌تواند نشانه باشد، اما شاید گاهی پرده‌ای باشد که کنار رفته و چیزی را نشان داده که پیش‌تر با عادت و روزمرگی پنهانش کرده بودیم. با این حال، از این نباید نتیجه گرفت که رنج مقدس است یا باید آن را تحمل کرد تا چیزی از آن بیاموزیم. بعضی رنج‌ها فقط باید درمان شوند. فهمیدن رنج و درمان کردنش دو دشمن یکدیگر نیستند. حتی مغز و معنا هم در برابر یکدیگر قرار ندارند. انسان نه فقط شیمی مغز است و نه فقط داستانی که درباره خودش ساخته. شاید مسئله از جایی آغاز می‌شود که یکی را حقیقت کامل و دیگری را توهم بدانیم. تشخیص می‌تواند راهی برای کمک باشد، اما وقتی انسان خودش را با تشخیصش یکی می‌کند، چیزی خطرناک رخ می‌دهد. دیگر نمی‌گوید من اضطراب دارم، می‌گوید من مضطربم. رنج از یک تجربه به هویت تبدیل می‌شود. برای من شاید مهم‌ترین پرسش این نباشد که با رنج چه کنیم، بلکه این باشد که پیش از درمان یا انکارش، آیا توانسته‌ایم واقعاً آن را ببینیم. چون بعضی چیزها را باید درمان کرد، بعضی چیزها را فهمید، و بعضی چیزها را فقط باید بی‌آنکه برایشان معنای جعلی بسازیم، تحمل کرد. ح. هامون

Shahram Shokoohi - Eshgh Mamnoo ✨️✨️

photo content

او در یک روز ۵۰ کیلو آرد برای عکاسی مصرف کرد. شاید عجیب به نظر برسد؛ اما یاکوفلوف آرد را برای پوشاندن بدن‌ها نریخت. او می‌خواست چیزی را آشکار کند که دیده نمی‌شود: حرکت. در پروژه‌ی The Mirages | سراب‌ها، رقصنده‌ها در میان ابری از آرد حرکت می‌کنند و ذرات معلق، مسیر بدن را در هوا ترسیم می‌کنند؛ دست، پا، چرخش و پرش، ردّی از خود به جا می‌گذارند. اما چرا باله؟ برای الکساندر یاکوفلوف (Alexander Yakovlev)، هر رقصنده زبان بدن خودش را دارد. باله، با انضباط و دقتِ وضعیت‌های بدن، به او امکان می‌دهد حرکت را به چیزی قابل ثبت تبدیل کند. اینجا آرد دیگر فقط یک ماده نیست؛ ردّ بدن است در فضایی که لحظه‌ای بعد خالی خواهد شد. رقصنده حرکت می‌کند، آرد در هوا می‌پیچد، و عکاس درست در همان لحظه‌ای که حرکت می‌خواهد ناپدید شود، آن را متوقف می‌کند. شاید «سراب‌ها» نام دقیقی برای این تصاویر باشد؛ چون آنچه می‌بینیم، چیزی میان بدن، حرکت و خیال است. الکساندر یاکوفلوف، عکاس روس متولد ۱۹۸۰، بخش مهمی از فعالیت خود را به عکاسی از رقص اختصاص داده است. او در آثارش بارها تلاش کرده مرز میان بدن، حرکت و تصویر را جابه‌جا کند. اینجا اما یک پرسش باقی می‌ماند: اگر حرکت را نمی‌توان دید، پس این عکس‌ها دقیقاً چه چیزی را ثبت کرده‌اند؟ #AlexanderYakovlev #TheMirages #DancePhotography #FineArtPhotography #عکاسی_هنری

میل، چیزی که تمام نمی‌شود ما معمولاً فکر می‌کنیم چیزی را می‌خواهیم چون آن را نداریم. به دستش می‌آوریم، برای مدتی آرام می‌شویم، و بعد چیزی دیگر پیدا می‌شود که بخواهیمش. انگار رسیدن، پایان میل نیست، فقط مقصد آن را عوض می‌کند. شاید به همین دلیل انسان را سیری‌ناپذیر می‌دانیم. اما شاید مسئله فقط این نیست که خواسته‌های ما تمام نمی‌شوند. شاید ما به خودِ خواستن عادت کرده‌ایم، به اینکه همیشه چیزی جلوتر از اکنون وجود داشته باشد تا زندگی را به سمت آن بکشاند. گاهی حتی پیشرفت هم می‌تواند شکل محترمانه‌ای از نارضایتی باشد. مدام باید بهتر شویم، بیشتر داشته باشیم، بیشتر بدانیم، جلوتر برویم. نه لزوماً چون آنچه داریم بد است، بلکه چون ماندن در اکنون برای ذهنی که با فقدان تعریف شده، دشوار است. شاید رسیدن، توهم ارضای کامل را از بین نمی‌برد، بلکه فقط برای لحظه‌ای آن را عقب می‌اندازد. خواسته‌ای برآورده می‌شود و بلافاصله جای خالی تازه‌ای پیدا می‌شود. در این چرخه، ما همیشه چیزی برای خواستن داریم و همین، میل را زنده نگه می‌دارد. اما سؤال شاید جای دیگری باشد. اگر روزی چیزی برای خواستن باقی نماند، آیا زندگی بی‌معنا می‌شود، یا تازه آن‌وقت می‌توان فهمید که زندگی الزاماً قرار نبوده همیشه حرکت از یک فقدان به فقدان بعدی باشد؟ شاید مسئله این نیست که میل را نابود کنیم، بلکه بفهمیم کدام خواستن واقعاً از ما می‌آید و کدام خواستن فقط ادامه عادتی است که نمی‌گذارد با آنچه اکنون هستیم، روبه‌رو شویم. ح. هامون

⁨ ⁨ . «تیلدا سویینتن» بازیگر اهل بریتانیا، در این ویدئو بیانیه‌اش را که تحت عنوان «یادداشت‌هایی برای زندگی رادیکال» منتشر کرده، از رو می‌خواند... #تامل ✨☕️

معرفی آهنگ Fairytaleآهنگ Fairytale از الکساندر ریباک (Alexander Rybak) یکی از مشهورترین آهنگ‌های مسابقه Eurovision 2009 است. این آهنگ توانست برای کشور نروژ مقام اول را بیاورد و در تمام اروپا محبوب شود. این ترانه داستان یک عشق قدیمی و افسانه‌ای را روایت می‌کند؛ عشقی که هم شیرین بوده و هم دردناک. چرا آهنگ Fairytale خاص است؟ ملودی ویولن بسیار جذاب است. متن آهنگ ساده و قابل‌فهم است و برای یادگیری زبان عالی است. داستانی جهانی دارد: عشق شیرین ولی پایان تلخ. ترکیب موسیقی فولکلور و پاپ باعث ماندگار شدن آن شده است. یکی از چیزهایی‌ که آهنگ Fairytale رو متفاوت می‌کنه، استفاده از موسیقی فولکلور (Folk Music) هست. موسیقی فولکلور به معنی موسیقی محلی و سنتی یک ملت یا منطقه است که معمولاً با سازهای قدیمی و داستان‌های مردمی همراهه. الکساندر ریباک در این آهنگ از ملودی و ریتمی الهام گرفته که ریشه در موسیقی محلی اروپای شرقی و نروژ داره. ترکیب این فولکلور با موسیقی پاپ مدرن باعث شده آهنگش هم ریشه‌دار و اصیل باشه، هم برای شنونده‌های امروزی جذاب. به همین خاطر Fairytale فقط یک آهنگ عاشقانه ساده نیست؛ بلکه پلی بین فرهنگ سنتی و موسیقی پاپ جهانی هم محسوب میشه. 

Alexander-Rybak-Fairytaleآهنگ Fairytale توسط خواننده و ویولونیست مشهور الكساندر ریباك اجرا شد. این آهنگ در مسابقه آواز یوروویژن 2009 در مسکو مقام اول را کسب کرد و بالاترین اختلاف امتیاز را در تاریخ مسابقات یوروویژن دارد. الكساندر ریبك در مینسك ، پایتخت بلاروس متولد شد. وقتی اسکندر کوچک بود ، خانواده اش به نروژ مهاجرت کردند. در سن 10 سالگی در موسسه موسیقی در اسلو تحصیل کرد. اولین آلبوم او “Tales of the Feathers” در میان 20 آهنگ برتر در چندین کشور اروپایی از جمله روسیه و نروژ قرار داشت که در لیست شماره یک قرار گرفت.

چه کسی بر حق است؟ ❓ چارلز بوکوفسکی: «تمام چیزی که انسان نیاز داشت، امید بود. نبودِ امید است که انسان را دلسرد می‌کند.» فریدریش نیچه: «امید، در حقیقت، بدترینِ همهٔ شرهاست، زیرا تنها کاری که می‌کند این است که رنج انسان را طولانی‌تر می‌سازد.» ▪️ دو نگاه متضاد به امید: یکی آن را نیروی بقا می‌بیند، و دیگری فریبِ شیرینی که رنج را می‌کِشَد اما پایان نمی‌دهد.

«دلقک استادِ پذیرش است. او چیزها را همان‌گونه که هستند می‌پذیرد، با آن‌ها بازی می‌کند و هر لحظه را همچون هدیه‌ای از زندگی جشن
«دلقک استادِ پذیرش است. او چیزها را همان‌گونه که هستند می‌پذیرد، با آن‌ها بازی می‌کند و هر لحظه را همچون هدیه‌ای از زندگی جشن می‌گیرد. این کار همیشه آسان نیست، زیرا زندگی موقعیت‌هایی از رنج، ترس، خشم و اندوه به همراه می‌آورد. اما همیشه امیدی هست، همیشه نوری هست ، حتی اگر بسیار کوچک باشد. چهرهٔ دلقک، در نقشِ بسیار عمیق و کهن خود، می‌داند چگونه این نور را بزرگ‌تر کند، می‌داند چگونه امید را به سطح بیاورد. این اغلب از طریق خنده و شادی رخ می‌دهد. اگر دلقکی راه برود و زمین بخورد، مردم می‌خندند، زیرا شکست و ناتوانیِ خود را در او بازمی‌شناسند. این به آن‌ها آرامش می‌دهد که احساس کنند تنها نیستند؛ آن‌ها شروع به امیدواری می‌کنند، شروع به لبخند زدن می‌کنند، و آغاز به درخشیدن.» — راین‌هارد هورستکُته

فکر می‌کنم انسان ، به معنا واقعی کلمه در اطلاعات غرق خواهد شد .... #مارگریت دوراس #تامل ✨☕️

برای من، عمق «منو ببخش» در تناقضی است که خودِ عنوان می‌سازد. راوی از چیزی عذر می‌خواهد که شاید اساساً نباید بابتش عذرخواه باشد، از صادق ماندن، از شبیه جمع نشدن، از اینکه حقیقتی را که دیده به زبان می‌آورد، حتی وقتی این حقیقت برای خودش هم قابل تحمل نیست. «ببخش» اینجا زبانِ تسلیم نیست، زبانِ انسانی است که می‌داند حقیقت، لزوماً مهربان، زیبا یا پذیرفتنی نیست. و شاید تلخ‌ترین لایه‌اش همین باشد، آدم گاهی برای آنچه هست عذر نمی‌خواهد، برای آنچه نتوانسته باشد عذر می‌خواهد، برای زندگی‌ای که مطابق انتظار دیگران زندگی نکرده، برای دروغ‌هایی که نگفته، و برای اینکه هنوز چیزی درونش هست که حاضر نشده به نسخه قابل‌قبولِ جامعه تبدیلش کند. به همین دلیل «منو ببخش» برای من، بیشتر از یک عذرخواهی، اعتراف به هزینه حقیقت بودن است.