Saved Messages
Открыть в Telegram
2 452
Подписчики
+224 часа
-57 дней
+48430 дней
Архив постов
2 452
هرچیزی که افشای آن پسندیده نباشد، امانت است. اگرچه پنهان کردنش را درخواست نکرده باشند
امام علی علیهالسلام
2 452
Repost from پَناه
من اما میتوانستم، همه را دوست داشته باشم اگر دوست داشتن را با تو شروع نکرده بودم.
2 452
آرزو میکردم که دست کم یکبار، هیچکدام از ما بهخاطر از دست دادن داشتههایمان نترسیم! مطمئن باشیم که چیزی را که با تمام وجود میخواهیم، از دست نخواهیم داد
2 452
Repost from Saved Messages
به آسمان خیره مانده بود.
گفتم: ماه را دوست داری؟
گفت: بله. و همچنین خورشید و ستارگان را. اما فکر میکنم بیش از همهی اینها دریا را دوست داشته باشم. افسوس، از غرق شدن میترسم.
گفتم: گمان کنم همهی ما از آن چیز که عاشقش هستیم کمی میترسیم و به او خیره ماندم.
2 452
Repost from Saved Messages
سپس لبخندی زد و گفت اگر شبی زیر آسمان در آغوشم به خواب بروی، به کنایه از شب خواهم پرسید که ماه در آغوش او زیباست یا ماه در آغوش من.
2 452
Repost from پَناه
باور کن همان چیزی که از دست دادنش برای انسان سختترین کارهاست، سرانجام همانی است که دیگر رغبتی به آن ندارد.
2 452
و از دیگر خطاهای بزرگم آن بود که لحظات دلخوشی را سرسری میگذراندم اما غم و اندوه را با همه وجود زندگی میکردم. گویی که پیوند عمیقی بین من و غمها بود
2 452
همهچیز پوچ و بینمک است و هیچچیز میل و رغبتی در آدم زنده نمیکند. همهچیز محض گذران وقت و تفریح است عزیزم، سطحی و بیمایه
2 452
گفت به دنبال پناهگاهی اما خودت را آواره میکنی. در آوارگی و بیپناهتر کردن خویش، چه پناهی وجود دارد؟
گفتم، شاید آنکه آواره و بیپناه است، با تمام وجود به دنبال پناهگاه میگردد
2 452
براى آنچه از دست رفته است اندوه به دلت راه مده كه تو را از آنچه مىآيد باز مىدارد
2 452
آیا تا به حال پیش آمده که در میان یک رنج بزرگ، یک اندوه عمیق، ناگهان بایستید و به این فکر کنید که آیا همهی اینها واقعیاست؟ همهی اینها اتفاق افتاده؟
که انسان چگونه نجات پیدا میکند و چگونه دوام میآورد؟
2 452
زندگی فراتر از اینهاست عزیزدلم. یا بهتر بگویم، زندگی به بلندی صدای مورچهی کوچکیست که تو آن را نمیشنوی و زیر پا میگذاریاش
زندگی از کوچکی بسیار است که بزرگ است.
هروقت در خلوت خویش مینشینم و احوالم خوش است، طعم گیلاس کیارستمی را ریواچ میکنم و آنجا که آقای باقری میگفت یک توت ما را نجات داد، عشق میکنم. که واقعا یک توت ما را نجات میدهد گاهی!
یک تابش نور کوچک. یک املت و دوغ آبعلی. یک آغوش ذوقزده. یک تلفن مخفیانه پانزده ثانیهای گاهی آنچنان امیدت میبخشد که مثل سگ، میدوی تا باشگاه و پانزده دقیقه بیوقفه الاپتیکال میزنی و شب را هم چیزی نمیخوری! شروع میکنی به درس خواندن، نمرههایت بالا میرود، موسیقیات فاخر میشود و کتابهایت آگاه میشوند. سطح فکرت جامپ میکند و تمام اینها از مشوق کوچکی آغاز میشود گاهی
اکنون که برایت مینویسم زندگیام را دوست دارم. خون چیزی نجس است اما میان سینهی گاو که میچرخد، عالمی را سبز میکند و شیر میدهد. تجاوزی که به روح و ذهن من وارد شد آنچنان نجس بود که با آب جاری هم پاک نمیشود، اما گویی زیر پایم را سبز کرد. فکرم را باز کرد. حالم را بهتر کرد. من خوبم. یک اتفاق بد گاهی مسبب حال خوبت میشود
من خوبم و امید دارم که حال تو نیز، خوب باشد …
2 452
Repost from N/a
من آن طبیب زمینگیر زار و بیمارم
که هر چه زهر به خود می دهم نمی میرم
