ru
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Открыть в Telegram
1 962
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
-1830 день
Архив постов
بیش از هر زمان از این چرخه‌ی تکراری که شادی و امیدی را با خون‌دل به چنگ آورم و درونم اندوخته کنم و کمی بعد غمی ناگهانی و سیل‌آسا تمام اندوخته‌ام را با خود ببرد و مرا به ناامیدی بکشاند، خسته‌ام

مرا دوست بدار. حتی کم، حتی کوچک، که در این زندگی سرتاسر شب، آدمیزاد باید یک چراغ داشته باشد

با ریشه‌ی نازک امیدی که تازه در زندگی‌ام روییده بود، زخم ناعمیق‌اش را بخیه زد و رفت. برای همین ردی که از من روی تن‌اش باقی‌ست تا همیشه از جنس امید باقی خواهد ماند

Repost from N/a
سلام بر تو و شب. به روزنه‌ها‌ی غریب و ظریف امید و تلاطم دریا در دل‌های کوچک منتظر

Repost from N/a
photo content

مامان بدون شك مامان
مامان بدون شك مامان

+ مادرم
+ مادرم

زیاد با حرف‌هایی که بهم میزنن تنها میمونم. زیاد با حرف‌هایی که بهت میزنن تنها نمون

خیلی چیزها را نمی‌شود شعر کرد. غم‌هایی هست که هیچ‌وقت هیچ‌کس پیش دیگری از آن‌ها حرفی نزده و واژه‌هایی هست که هنوز برای شرح احوال ما اختراع نشده‌اند. بیهوده با هم سخن می‌گوییم و انتظار فهمیده شدن داریم. آدمیزاد، عمیقا تنهاست

می‌گفت دوست داشتن آدم‌ها یعنی خواستن اون‌ها به همون شکلی که واقعاً هستن، تیره، زیبا، زخمی، شکسته، ادامه دهنده

نمود فیزیکی غم همیشه اشک نیست. گاهی اون دم و بازدم عمیقیه که بعد یه فکر سراغت میاد

من دریافته بودم که خوشبختی، ربطی به اتفاقات بزرگ ندارد. احساس خوشبختی، بیشتر به جزئیات روزانه‌ی آدمی‌زاد مربوط است

من فهمیده‌ام خوشبختی ربطی به اتفاقات بزرگ ندارد، احساس خوشبختی، بیشتر به جزئیات روزانه‌ی آدمی‌زاد مربوط است

سرانجام، تو هم یک روز از منظرگاهی که من دارم، به موضوع نگاه می‌کنی -البته نه دیگر موضوع من.- بسیار از تو ممنون می‌شوم اگر قضاوتت درباره‌‌ام تا آن روز به تعویق بیفتد

حتی زمانی که من، از سنگ شده بودم، باز این من بود که می‌شکست

سلام بچه‌ها کانال‌هاتون رو بذارید این زیر 🌕

و در نهایت، دست از همه چیز کشیدم. نه به خاطر ضعف، بخشش یا حس رهایی. من خطرناک و خسته شده بودم و اگر غم، تنها یک چیز را به من یاد داده باشد، این است که گاهی باید رها کنی تا خوشبخت شوند. و متاسفانه من همیشه خودم را یک غم بزرگ دست و پا دار یافتم، ادامه‌دار و مهلک. و حالا دلخوشی اندکم از آنجاست که می‌دانم از تو دورم، از آدم‌ها دورم، از هرکسی که در زندگی‌اش هنوز احساسی را زنده نگه داشته. من از اینکه به هیچ کس آسیبی نمی‌رساندم به این زندگی بی‌دلیل امیدوار بودم و هرگز برایم مهم نبود که غمم، که سردم، و هر روز دور از تو و آدم‌ها، در حال مرگ

و در نهایت، دست از همه چیز کشیدم. نه به خاطر ضعف، بخشش یا حس رهایی. من خطرناک و خسته شده بودم و اگر غم، تنها یک چیز را به من یاد داده باشد، این است که گاهی باید رها کنی تا خوشبخت شوند. و متاسفانه من همیشه خودم را یک غم بزرگ دست و پا دار یافتم، ادامه‌دار و مهلک. و حالا دلخوشی اندکم از آنجاست که می‌دانم از تو دورم، از آدم‌ها دورم، از هرکسی که در زندگی‌اش هنوز احساسی را زنده نگه داشته. من از اینکه به هیچ کس آسیبی نمی‌رساندم به این زندگی بی‌دلیل امیدوار بودم و هرگز برایم مهم نبود که غمم، که سردم، و هر روز دور از تو و آدم‌ها، در حال مرگ

همه‌چیز ناگهان آزارش می‌داد و ظرف امیدش که با جان کندن کمی پر شده بود، وارونه می‌شد