Saved Messages
前往频道在 Telegram
1 962
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-1830 天
帖子存档
1 961
بیش از هر زمان از این چرخهی تکراری که شادی و امیدی را با خوندل به چنگ آورم و درونم اندوخته کنم و کمی بعد غمی ناگهانی و سیلآسا تمام اندوختهام را با خود ببرد و مرا به ناامیدی بکشاند، خستهام
1 961
مرا دوست بدار. حتی کم، حتی کوچک، که در این زندگی سرتاسر شب، آدمیزاد باید یک چراغ داشته باشد
1 961
با ریشهی نازک امیدی که تازه در زندگیام روییده بود، زخم ناعمیقاش را بخیه زد و رفت. برای همین ردی که از من روی تناش باقیست تا همیشه از جنس امید باقی خواهد ماند
1 961
Repost from N/a
سلام بر تو و شب. به روزنههای غریب و ظریف امید و تلاطم دریا در دلهای کوچک منتظر
1 961
زیاد با حرفهایی که بهم میزنن تنها میمونم. زیاد با حرفهایی که بهت میزنن تنها نمون
1 961
خیلی چیزها را نمیشود شعر کرد. غمهایی هست که هیچوقت هیچکس پیش دیگری از آنها حرفی نزده و واژههایی هست که هنوز برای شرح احوال ما اختراع نشدهاند. بیهوده با هم سخن میگوییم و انتظار فهمیده شدن داریم. آدمیزاد، عمیقا تنهاست
1 961
میگفت دوست داشتن آدمها یعنی خواستن اونها به همون شکلی که واقعاً هستن، تیره، زیبا، زخمی، شکسته، ادامه دهنده
1 961
نمود فیزیکی غم همیشه اشک نیست. گاهی اون دم و بازدم عمیقیه که بعد یه فکر سراغت میاد
1 961
من دریافته بودم که خوشبختی، ربطی به اتفاقات بزرگ ندارد. احساس خوشبختی، بیشتر به جزئیات روزانهی آدمیزاد مربوط است
1 961
من فهمیدهام خوشبختی ربطی به اتفاقات بزرگ ندارد، احساس خوشبختی، بیشتر به جزئیات روزانهی آدمیزاد مربوط است
1 961
سرانجام، تو هم یک روز از منظرگاهی که من دارم، به موضوع نگاه میکنی -البته نه دیگر موضوع من.- بسیار از تو ممنون میشوم اگر قضاوتت دربارهام تا آن روز به تعویق بیفتد
1 961
و در نهایت، دست از همه چیز کشیدم.
نه به خاطر ضعف، بخشش یا حس رهایی. من خطرناک و خسته شده بودم و اگر غم، تنها یک چیز را به من یاد داده باشد، این است که گاهی باید رها کنی تا خوشبخت شوند.
و متاسفانه من همیشه خودم را یک غم بزرگ دست و پا دار یافتم، ادامهدار و مهلک.
و حالا دلخوشی اندکم از آنجاست که میدانم از تو دورم، از آدمها دورم، از هرکسی که در زندگیاش هنوز احساسی را زنده نگه داشته.
من از اینکه به هیچ کس آسیبی نمیرساندم به این زندگی بیدلیل امیدوار بودم و هرگز برایم مهم نبود که غمم، که سردم، و هر روز دور از تو و آدمها، در حال مرگ
1 961
و در نهایت، دست از همه چیز کشیدم.
نه به خاطر ضعف، بخشش یا حس رهایی. من خطرناک و خسته شده بودم و اگر غم، تنها یک چیز را به من یاد داده باشد، این است که گاهی باید رها کنی تا خوشبخت شوند.
و متاسفانه من همیشه خودم را یک غم بزرگ دست و پا دار یافتم، ادامهدار و مهلک.
و حالا دلخوشی اندکم از آنجاست که میدانم از تو دورم، از آدمها دورم، از هرکسی که در زندگیاش هنوز احساسی را زنده نگه داشته.
من از اینکه به هیچ کس آسیبی نمیرساندم به این زندگی بیدلیل امیدوار بودم و هرگز برایم مهم نبود که غمم، که سردم، و هر روز دور از تو و آدمها، در حال مرگ
1 961
همهچیز ناگهان آزارش میداد و ظرف امیدش که با جان کندن کمی پر شده بود، وارونه میشد
