uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

Saved Messages

Saved Messages

Відкрити в Telegram

دیوانه نپرهیزد؛ t.me/BChatPlusBot?start=sc-Xi7DxAhCqN6t

Показати більше
2 453
Підписники
-424 години
-77 днів
+48130 днів
Архів дописів
‏به اندازه‌ی تموم حرف‌هایی که بهت نزدم، شب که شد بارون بارید.

‏به اندازه‌ی تموم حرف‌هایی که بهت نزدم، شب که شد بارون بارید

‏به اندازه‌ی تموم حرف‌هایی که بهت نزدم، بارون بارید عزیزم

‏به اندازه‌ی تموم حرف‌هایی که بهت نزدم، بارون بارید

یک عمر در انتظاری تا بیابی آن را که درکت کند و تو را همان‌گونه که هستی بپذیرد، و عاقبت درمی‌یابی که "او" از همان آغاز، خودت بوده‌ای

آدم‌هایی که درد می‌کشند، اگر با دردهایشان مواجه نشوند می‌توانند درد بدهند

مسیر رویاپردازی‌ها برای کسب چیزی تا تلاش برای فراموش کردن آن، دردناک است و در زندگی من همیشگی

Repost from N/a
من بی‌صدا احساس هیچ‌کسی دارم به معنای کسی که هیچ‌کس نیست. نه اینکه خودم را مثلا گم کرده باشم یا نیابم، من حس لمس زمان و مکان را از دست داده‌ام. انگار در فضای خالی و بی‌وزن درون خود معلق‌ام. مثل فضانورد شناور در سفینه

آدم‌هایی که درد می‌کشند اگر با دردهایشان مواجه نشوند، می‌توانند درد بدهند

آدم‌هایی که درد می‌کشند اگر با دردشان مواجه نشوند، می‌توانند درد بدهند

آدم‌هایی که درد می‌کشند اگر با دردهایشان مواجه نشوند، می‌توانند درد بدهند

آدم‌هایی که درد می‌کشند، اگر با دردشان مواجه نشوند می‌توانند درد بدهند

می‌دانی در آن سال‌ها، چگونه شکست‌ را تحمل می‌کردم؟ در غمگین‌ترین روزهای سال به ضعیف‌ترین احتمال پیروزی‌ام با تو و کنار تو فکر می‌کردم. حضور تو، دلیل بود. حجت، انگیزه، توان، شعف

وقتی شخصیتی خیال‌پرداز همانند من، با واقعیت‌ رو به رو می‌شد، تمام زندگی‌اش را زیر آوار می‌دید

بعد از آن همه جنگ، خیلی چیزها معنایش را از دست داد؛ که یکی از آن‌ها پناه‌گاه بود
بعد از آن همه جنگ، خیلی چیزها معنایش را از دست داد؛ که یکی از آن‌ها پناه‌گاه بود

دو سه روزه که بهم پیام می‌دن و می‌گن تو چرا اینقدر جدی و خشکی. گفتم این رو از بقیه هم بپرسم ببینم چطور به نظر میام مگه؟ به نظر شما آیا من خشک و جدی هستم؟! https://t.me/HarfinoBot?start=50ed6fe20bf5de7

زمانی که ناراحت بودم، به او گفتم نمی‌خواهم او را ببینم. پس چراغ‌‌ها را خاموش کرد و در کنارم ماند

وای اگر آخر این قصه‌ی پائیز آذرش بی‌تو به یلدا برسد ...

بخشی از وجود او در درون من زنده ماند و بخشی از وجود من، برای همیشه با او مرد

از تو فقط اندوه فراوان برای من به جا ماند، مانند پای قطع شده‌ی مردی در جنگ