شب نامه اَشکِ مَهتآب
Открыть в Telegram
جایی مثل یک گالری هنری -خوشا که عشق و وطن داستان ما باشد. (ما همیشه شبا بازیم) این منم تنها و حیران، نیمه شب ؛ کرده ام همراز خود، مهتاب را… گویم امشب بینم آن گل را به خواب؟ من مگر در خواب بینم ، خواب را.. t.me/BluChtBot?start=67a5ac02bcd4a3808e
Больше490
Подписчики
-524 часа
+927 дней
+8430 день
Архив постов
از عهدِ آدم
تا من که هر دم
غم بر سرِ غم می گذارم
آن غمگسارِ غمگساران را به جان
خواندیم
وز راه و بی راه
عاشق وَش از قرنی به قرنی سوی او راندیم
وان آرزوانگیزِ عیار
هر روز صبری بیش می خواهد ز عاشق
دیدار را جان پیش می خواهد ز عاشق
وانگه که رویی می نماید
یا چشم و ابرویی پری وار
بازش نمی دانند
نقشش نمی خوانند
دل می گریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینه ی تار !
هرگز نیامد بر زبانم حرفِ نادلخواه
اما چه گفتم ؟ هر چه گفتم ، آه
پای سخن لنگ است و دستِ واژه کوتاه است
از من به من فرسنگ ها راه است.
خاموشم اما
دارم به آوازِ غمِ خود می دهم گوش
وقتی کسی آواز می خوانَد
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کرده ست
اینجا سراپا گوش باید بود :
درد از نهادِ آدمیزاد است !
آن پیرِ شیرین کارِ تلخ اندیش
حق گفت ،
آری آدمی در عالمِ خاکی نمی آید به دست ، اما
این بندیِ آز و نیازِ خویش
هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟
یا آدمی دیگر ؟!
سایه
سلام بچهها
اگه سقف روزانه کارت بالا پر شده بود،
میتونید به این دوتا کارتم واریز کنید
مرسی از مهربونیتون 🥲
6104338735994283
6037997477682109
سلام به همه
من یکی از دوستام درگیر سرطان مغز استخوان شده
برا هزینه های پیوندش که خیلی زیاده به کمک همه نیاز داریم
خودش دانشجوعه و پدرش کارگره درآمدشون روهم ۱۵ میلیون تومنه
الان ما بهش گفتیم که برا هزینه های درمانیش داریم از خیریه کمک میگیریم که قبول کنه ولی داریم از اطرافیان پول جمع میکنیم براش.
ممنون میشم اگه کسی میتونه کمک کنه مبلغیو واریز کنه بتونیم کمکش کنیم.
خانواده اش انقدر وضع مالیشون بده که نمیتونن تهران بیان بمونن پیش دختره و کل مراحل درمانشو تنهایی داره طی میکنه
شماره کارت به نام خودم:
6219861975820878
سفید مرغی بودم بر شاخ پسته
فلک برهم زده بالم شکسته
به هر جا می روم نه قوم و خویشی
غبار بی کسی بر من نشسته
آواز: ابراهیم شریف زاده
قیچک: غلامحسین سمندری
تاریخ ضبط: ۱۳۷۰
@dootari
یک حکایت لهستانی:
یه ببر و یه خر دربارهٔ رنگ چمن دعواشون شد. خر میگفت رنگ علف آبیه و ببر با حیرت چمن را به خر نشان میداد و میگفت: «سبزه.»
کار این دعوا به پادشاه جانوران، یعنی شیرِ جنگل، رسید. هر دو به حضور شیر رسیدند و ماجرا را گفتند.
شیر گفت: «خر درست میگه. رنگ چمن آبیه و ببر باید مجازات بشه.»
مجازات ببر این بود که تا پنج سال اصلا حرف نزنه. خر از خوشی خرمست شد و فریادزنان بیرون از دادگاه رفت که: «ای بیایید ببینید! من درست میگفتم و پیروز شدم.»
اما ببر که هنوز از فرمان شیر متعجب بود، در غیاب خر از شیر پرسید:
«یعنی تو واقعا فکر میکنی رنگ چمن آبیه؟»
شیر گفت: «ابدا. رنگ چمن سبزه.»
ببر گفت: «پس چرا مرا مجازات کردی؟»
شیر گفت: «مجازات تو به خاطر این نبود که گفتی رنگ چمن سبزه. تو تنبیه شدی چون وقتت را صرف مجاب کردن یه احمق کردی.»
یک حکایت لهستانی:
یه ببر و یه خر دربارهٔ رنگ چمن دعواشون شد. خر میگفت رنگ علف آبیه و ببر با حیرت چمن را به خر نشان میداد و میگفت: «سبزه.»
کار این دعوا به پادشاه جانوران، یعنی شیرِ جنگل، رسید. هر دو به حضور شیر رسیدند و ماجرا را گفتند.
شیر گفت: «خر درست میگه. رنگ چمن آبیه و ببر باید مجازات بشه.»
مجازات ببر این بود که تا پنج سال اصلا حرف نزنه. خر از خوشی خرمست شد و فریادزنان بیرون از دادگاه رفت که: «ای بیایید ببینید! من درست میگفتم و پیروز شدم.»
اما ببر که هنوز از فرمان شیر متعجب بود، در غیاب خر از شیر پرسید:
«یعنی تو واقعا فکر میکنی رنگ چمن آبیه؟»
شیر گفت: «ابدا. رنگ چمن سبزه.»
ببر گفت: «پس چرا مرا مجازات کردی؟»
شیر گفت: «مجازات تو به خاطر این نبود که گفتی رنگ چمن سبزه. تو تنبیه شدی چون وقتت را صرف مجاب کردن یه احمق کردی.»
#حكايت #حماقت #زندگى #وقت #منيرو_روانى_پور
