شب نامه اَشکِ مَهتآب
前往频道在 Telegram
جایی مثل یک گالری هنری -خوشا که عشق و وطن داستان ما باشد. (ما همیشه شبا بازیم) این منم تنها و حیران، نیمه شب ؛ کرده ام همراز خود، مهتاب را… گویم امشب بینم آن گل را به خواب؟ من مگر در خواب بینم ، خواب را.. t.me/BluChtBot?start=67a5ac02bcd4a3808e
显示更多406
订阅者
-124 小时
-17 天
-930 天
帖子存档
ما یبار در دوران جهالت با شهیار قنبری در افتادیم کلی هم ناسزا شنیدیم، ولی خب حقمون بود..، شهیار جان قنبری شما فوق العاده هستید و بی تکرار
طبیعی است که آغاز ها زیبا باشند، زیرا منطقی نیست کسی نزدت بیاید و بگوید : “سلام؛ من آدم پستی هستم.”
-داستایفسکی.
ای خزانهای خزنده در عروق سبز باغ
کاینچنین سرسبزی ما پایکوبان شماست!
از تبارِ دیگریم و از بهارِ دیگریم
میشویم آغاز از آنجایی که پایانِ شماست!
|محمّدرضا شفیعی کدکنی
به چنگ اندرون شستیازی کمند
برآمد بر بام کاخ بلند
بدید آن سیه نرگس شهرناز
پر از جادویی با فریدون به راز
دو رخساره روز و دو زلفش چو شب
گشاده به نفرین ضحاک لب
به مغز اندرش آتش رشک خاست
به ایوان کمند اندر افگند راست
نه از تخت یاد و نه جان ارجمند
فرود آمد از بام کاخ بلند
به دست اندرش آبگون دشنه بود
به خون پریچهرگان تشنه بود
ز بالا چو پی بر زمین برنهاد
بیآمد فریدون به کردار باد
بر آن گُرزهٔ گاوسر دست برد
بزد بر سرش، ترگ بشکست خرد
بیآمد سروش خجسته دمان
مزن گفت کاو را نیامد زمان
همیدون شکسته ببندش چو سنگ
ببر تا دو کوه آیدت پیش تنگ
به کوه اندرون به بود بند او
نیاید برش خویش و پیوند او
فریدون چو بشنید نآسود دیر
کمندی بیاراست از چرم شیر
به تندی ببستش دو دست و میان
که نگشاید آن بند پیل ژیان
نشست از بر تخت زرین او
بیفگند ناخوب آیین او
بفرمود کردن به در بر خروش
که هر کس که دارید بیدار هوش
نباید که باشید با ساز جنگ
نه زین گونه جوید کسی نام و ننگ
سپاهی نباید که با پیشهور
به یک روی جویند هر دو هنر
یکی کارورز و یکی گُرزدار
سزاوار هر کس پدید است کار
چو این کار آن جوید آن کار این
پرآشوب گردد سراسر زمین
به بند اندر است آن که ناپاک بود
جهان را ز کردار او باک بود
شما دیر مانید و خرم بوید
به رامش سوی ورزش خود شوید
شنیدند یکسر سخنهای شاه
از آن مرد پرهیز با دستگاه
وز آن پس همه نامداران شهر
کسی کش بد از تاج وز گنج بهر
برفتند با رامش و خواسته
همه دل به فرمانش آراسته
فریدون فرزانه بنواختشان
بر اندازه بر پایگه ساختشان
همی پندشان داد و کرد آفرین
همی یاد کرد از جهانآفرین
همی گفت کاین جایگاه من است
به نیک اختر بومتان روشن است
که یزدان پاک از میان گروه
برانگیخت ما را ز البرز کوه
بدان تا جهان از بد اژدها
به فرمان گُرز من آید رها
چو بخشایش آورد نیکیدهش
به نیکی بباید سپردن رهش
منم کدخدای جهان سر به سر
نشاید نشستن به یک جای بر
وگر نه من ایدر همی بودمی
بسی با شما روز پیمودمی
مهان پیش او خاک دادند بوس
ز درگاه برخاست آوای کوس
دمادم برون رفت لشکر ز شهر
وز آن شهر نایافته هیچ بهر
ببردند ضحاک را بسته خوار
به پشت هیونی برافگنده زار
همی راند از این گونه تا شیرخوان
جهان را چو این بشنوی پیر خوان
بسا روزگارا که بر کوه و دشت
گذشتهست و بسیار خواهد گذشت
بر آن گونه ضحاک را بسته سخت
سوی شیرخوان برد بیداربخت
همی راند او را به کوه اندرون
همی خواست کآرد سرش را نگون
بیآمد هم آن گه خجسته سروش
به خوبی یکی راز گفتش به گوش
که این بسته را تا دماوند کوه
ببر همچنان تازیان بیگروه
مبر جز کسی را که نگزیردت
به هنگام سختی به بر گیردت
بیآورد ضحاک را چون نوند
به کوه دماوند کردش به بند
به کوه اندرون تنگ جایش گزید
نگه کرد غاری بنش ناپدید
بیآورد مسمارهای گران
به جایی که مغزش نبود اندران
فرو بست دستش بر آن کوه باز
بدان تا بماند به سختی دراز
ببستش بر آن گونه آویخته
وز او خون دل بر زمین ریخته
از او نام ضحاک چون خاک شد
جهان از بد او همه پاک شد
گسسته شد از خویش و پیوند او
بمانده بدان گونه در بند او
Repost from N/a
13 تیرماه، روز ملی دماوند و جشن تیرگان فرخنده باد✨
آری آری جانٍ خود در تیر کرد آرش
کار صد با صدهزاران تیغه شمشیر کرد آرش
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد
بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم
که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد
که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آنست که با غمش برآید
مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری
تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
سعدی
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
