شب نامه اَشکِ مَهتآب
Open in Telegram
جایی مثل یک گالری هنری -خوشا که عشق و وطن داستان ما باشد. (ما همیشه شبا بازیم) این منم تنها و حیران، نیمه شب ؛ کرده ام همراز خود، مهتاب را… گویم امشب بینم آن گل را به خواب؟ من مگر در خواب بینم ، خواب را.. t.me/BluChtBot?start=67a5ac02bcd4a3808e
Show more489
Subscribers
-524 hours
+927 days
+8430 days
Posts Archive
سفید مرغی بودم بر شاخ پسته
فلک برهم زده بالم شکسته
به هر جا می روم نه قوم و خویشی
غبار بی کسی بر من نشسته
آواز: ابراهیم شریف زاده
قیچک: غلامحسین سمندری
تاریخ ضبط: ۱۳۷۰
@dootari
یک حکایت لهستانی:
یه ببر و یه خر دربارهٔ رنگ چمن دعواشون شد. خر میگفت رنگ علف آبیه و ببر با حیرت چمن را به خر نشان میداد و میگفت: «سبزه.»
کار این دعوا به پادشاه جانوران، یعنی شیرِ جنگل، رسید. هر دو به حضور شیر رسیدند و ماجرا را گفتند.
شیر گفت: «خر درست میگه. رنگ چمن آبیه و ببر باید مجازات بشه.»
مجازات ببر این بود که تا پنج سال اصلا حرف نزنه. خر از خوشی خرمست شد و فریادزنان بیرون از دادگاه رفت که: «ای بیایید ببینید! من درست میگفتم و پیروز شدم.»
اما ببر که هنوز از فرمان شیر متعجب بود، در غیاب خر از شیر پرسید:
«یعنی تو واقعا فکر میکنی رنگ چمن آبیه؟»
شیر گفت: «ابدا. رنگ چمن سبزه.»
ببر گفت: «پس چرا مرا مجازات کردی؟»
شیر گفت: «مجازات تو به خاطر این نبود که گفتی رنگ چمن سبزه. تو تنبیه شدی چون وقتت را صرف مجاب کردن یه احمق کردی.»
یک حکایت لهستانی:
یه ببر و یه خر دربارهٔ رنگ چمن دعواشون شد. خر میگفت رنگ علف آبیه و ببر با حیرت چمن را به خر نشان میداد و میگفت: «سبزه.»
کار این دعوا به پادشاه جانوران، یعنی شیرِ جنگل، رسید. هر دو به حضور شیر رسیدند و ماجرا را گفتند.
شیر گفت: «خر درست میگه. رنگ چمن آبیه و ببر باید مجازات بشه.»
مجازات ببر این بود که تا پنج سال اصلا حرف نزنه. خر از خوشی خرمست شد و فریادزنان بیرون از دادگاه رفت که: «ای بیایید ببینید! من درست میگفتم و پیروز شدم.»
اما ببر که هنوز از فرمان شیر متعجب بود، در غیاب خر از شیر پرسید:
«یعنی تو واقعا فکر میکنی رنگ چمن آبیه؟»
شیر گفت: «ابدا. رنگ چمن سبزه.»
ببر گفت: «پس چرا مرا مجازات کردی؟»
شیر گفت: «مجازات تو به خاطر این نبود که گفتی رنگ چمن سبزه. تو تنبیه شدی چون وقتت را صرف مجاب کردن یه احمق کردی.»
#حكايت #حماقت #زندگى #وقت #منيرو_روانى_پور
من و زنم با سیمین و جلال آلاحمد و اِپریم رفتیم یک سفر چندروزه به مازندران برای گردش. من هم میراندم. یک روز از کنار دریا میراندیم و آن طرف دیگر دشت بود و بعد کوه. در دشت گاهی میدیدیم که اسبهایی هم میچرند. سیمین یکجا رو به من گفت «گلستان من از بچگی عاشق اسب بودم» که بیمعطلی، جا در جا، اِپریم هم با همان لهجه آسوری غلیظ گفت «اخمق، تو که عاشق اسب بودی پس چرا زن خر شدی؟».
/ابراهیم گلستان/
Repost from رسانه دانشجویان دامپزشکی ایران
جلال آل احمق!
نظر پر از عقده و کینه جلال آل احمد در مورد آرامگاه فردوسی(ساخته مهندس هوشنگ سیحون: پدر معماری نوین ایران) در خوشبینانهترین حالت، نشانگر روانپریشی و دشمنی او با زیباییست.
@IranVeterinaryStudentsNews
