جنگ سوم، چهره واقعی خود را نشان داد
هدف، فتح تهران نیست؛ تصمیمستانی است
در مقاله پیشین، این فرضیه مطرح شد که جنگ سوم ایران و آمریکا، جنگ اشغال سرزمین نیست؛
جنگ اشغال تصمیم است. اکنون، با استمرار درگیریها، تشدید فشارهای نظامی، اقتصادی، اطلاعاتی و دیپلماتیک و گسترش دامنه تقابل، به نظر میرسد این فرضیه بیش از گذشته ظرفیت تبیین تحولات جاری را یافته است.
آنچه امروز در برابر ما قرار دارد، صرفاً یک بحران نظامی نیست؛ بلکه نشانههای شکلگیری الگویی تازه در منازعات قرن بیستویکم است؛ الگویی که میتوان آن را
«دکترین تصمیمستانی» نامید.
در دکترین تصمیمستانی، هدف اصلی نه اشغال خاک، نه سقوط پایتخت و نه حتی نابودی کامل توان نظامی دشمن است. هدف،
سلب استقلال تصمیم راهبردی از رقیب است؛ یعنی ایجاد شرایطی که دولت مقابل، زیر فشار همزمان نظامی، اقتصادی، اطلاعاتی، رسانهای و دیپلماتیک، تصمیمی بگیرد که در شرایط عادی هرگز حاضر به پذیرش آن نبود.
به همین دلیل، کسانی که هنوز جنگ سوم را با معیارهای جنگهای قرن بیستم تحلیل میکنند، احتمالاً مهمترین تحول راهبردی عصر حاضر را نادیده میگیرند. امروز، میدان اصلی نبرد نه فقط آسمان و دریا، بلکه
ذهن تصمیمگیران است. جنگ سوم، پیش از آنکه نبرد ارتشها باشد،
نبرد محاسبات است.
در این چارچوب، موشک تنها یکی از ابزارهای جنگ است؛ همانگونه که تحریم، جنگ سایبری، عملیات اطلاعاتی، جنگ روایتها، فشار دیپلماتیک و کنترل گلوگاههای ژئوپلیتیکی نیز ابزارهای همین نبرد هستند. هیچیک از این ابزارها بهتنهایی هدف نیستند؛ همه اجزای یک سامانهاند که مقصد نهایی آن،
تغییر محاسبات راهبردی طرف مقابل است.
اگر از این زاویه به رفتار آمریکا نگاه کنیم، الگوی اقدامات آن معنا پیدا میکند. واشنگتن بهخوبی میداند که اشغال نظامی ایران، گزینهای پرهزینه و فاقد تضمین موفقیت است. ازاینرو، راهبرد خود را بر افزایش تدریجی هزینههای تصمیمگیری تهران استوار کرده است؛ راهبردی که میکوشد بدون اشغال سرزمین،
استقلال تصمیم را هدف قرار دهد.
در مقابل، ایران نیز تلاش میکند همین معادله را علیه آمریکا به کار گیرد. حفظ اهرمهای ژئوپلیتیکی، نقش راهبردی تنگه هرمز، ظرفیتهای منطقهای و افزایش هزینههای هرگونه تشدید تنش، همگی بخشی از تلاشی هستند که هدف آن، جلوگیری از
تصمیمستانی طرف مقابل است.
بنابراین، آنچه امروز میان تهران و واشنگتن جریان دارد، بیش از آنکه رقابت بر سر جغرافیا باشد،
رقابت بر سر استقلال محاسبات راهبردی است.
اما این جنگ به کجا خواهد انجامید؟
سه سناریو بیش از همه قابل تصور است.
نخست،
فرسایش متقابل و بازگشت به مذاکره؛ اما نه از موضع گذشته، بلکه پس از آنکه هر دو طرف، هزینههای این تقابل را در محاسبات خود بازتعریف کرده باشند.
دوم،
تشدید تدریجی درگیریها بر اثر خطاهای محاسباتی؛ وضعیتی که میتواند دامنه بحران را به عرصههای جدید بکشاند و کنترل روند تحولات را برای هر دو طرف دشوارتر کند.
و سوم،
تثبیت یک وضعیت میان جنگ و صلح؛ نه آتشبس پایدار و نه جنگی تمامعیار، بلکه یک رویارویی فرسایشی که با موجهای متناوب فشار نظامی، اقتصادی، اطلاعاتی و سیاسی ادامه یابد.
در شرایط کنونی، سناریوی سوم از دو سناریوی دیگر محتملتر به نظر میرسد؛ زیرا نه واشنگتن نشانهای از آمادگی برای عقبنشینی کامل بروز داده و نه تهران آمادگی پذیرش یک تغییر تحمیلی در محاسبات راهبردی خود را دارد. این همان
بنبست تصمیمستانی است؛ وضعیتی که هر دو طرف میکوشند اراده دیگری را تغییر دهند، بیآنکه خود ناچار به تغییر اراده شوند.
شاید مهمترین تفاوت جنگ سوم با همه جنگهای پیشین همین باشد؛ در گذشته، کشورها با از دست دادن سرزمین شکست میخوردند، اما در عصر
دکترین تصمیمستانی، کشورها زمانی شکست میخورند که
استقلال تصمیم راهبردی خود را از دست بدهند.
به همین دلیل، مهمترین میدان این جنگ نه آسمان خاورمیانه و نه آبهای خلیج فارس، بلکه
اتاقهای تصمیمگیری در تهران و واشنگتن است؛ جایی که آینده این تقابل، پیش از شلیک هر موشک، با کیفیت محاسبات راهبردی رقم میخورد.
جنگ سوم، جنگ فتح خاک نیست؛ جنگ فتح محاسبات است.
شاید سالها بعد، تحلیلگران از این دوره بهعنوان نقطه عطفی در تحول ماهیت جنگها یاد کنند؛ دورانی که در آن، پیروزی دیگر با تعداد شهرهای تصرفشده یا حجم آتش سنجیده نمیشد، بلکه با توانایی هر طرف در اثرگذاری بر
تصمیم و محاسبات راهبردی رقیب تعریف میشد.
اگر چنین باشد، «دکترین تصمیمستانی» نه فقط کلید فهم جنگ سوم ایران و آمریکا، بلکه یکی از کلیدهای فهم جنگهای آینده جهان خواهد بود.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo