کانال حمید آصفی
前往频道在 Telegram
https://t.me/hamidasefichannel2 صفحه یوتیوب https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
显示更多📈 Telegram 频道 کانال حمید آصفی 的分析概览
频道 کانال حمید آصفی (@hamidasefichannel2) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 18 194 名订阅者,在 政治 类别中位列第 3 144,并在 伊朗 地区排名第 18 233 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 18 194 名订阅者。
根据 13 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 160,过去 24 小时变化为 -4,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 37.51%。内容发布后 24 小时内通常能获得 22.96% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 6 824 次浏览,首日通常累积 4 176 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 64。
- 主题关注点: 内容集中在 وقت, اعتراض, جا, اقتصاد, خیابان 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo”
凭借高频更新(最新数据采集于 14 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 政治 类别中的关键影响点。
18 194
订阅者
-424 小时
+627 天
+16030 天
帖子存档
18 193
جنگ سوم، چهره واقعی خود را نشان داد
هدف، فتح تهران نیست؛ تصمیمستانی است
در مقاله پیشین، این فرضیه مطرح شد که جنگ سوم ایران و آمریکا، جنگ اشغال سرزمین نیست؛ جنگ اشغال تصمیم است. اکنون، با استمرار درگیریها، تشدید فشارهای نظامی، اقتصادی، اطلاعاتی و دیپلماتیک و گسترش دامنه تقابل، به نظر میرسد این فرضیه بیش از گذشته ظرفیت تبیین تحولات جاری را یافته است.
آنچه امروز در برابر ما قرار دارد، صرفاً یک بحران نظامی نیست؛ بلکه نشانههای شکلگیری الگویی تازه در منازعات قرن بیستویکم است؛ الگویی که میتوان آن را «دکترین تصمیمستانی» نامید.
در دکترین تصمیمستانی، هدف اصلی نه اشغال خاک، نه سقوط پایتخت و نه حتی نابودی کامل توان نظامی دشمن است. هدف، سلب استقلال تصمیم راهبردی از رقیب است؛ یعنی ایجاد شرایطی که دولت مقابل، زیر فشار همزمان نظامی، اقتصادی، اطلاعاتی، رسانهای و دیپلماتیک، تصمیمی بگیرد که در شرایط عادی هرگز حاضر به پذیرش آن نبود.
به همین دلیل، کسانی که هنوز جنگ سوم را با معیارهای جنگهای قرن بیستم تحلیل میکنند، احتمالاً مهمترین تحول راهبردی عصر حاضر را نادیده میگیرند. امروز، میدان اصلی نبرد نه فقط آسمان و دریا، بلکه ذهن تصمیمگیران است. جنگ سوم، پیش از آنکه نبرد ارتشها باشد، نبرد محاسبات است.
در این چارچوب، موشک تنها یکی از ابزارهای جنگ است؛ همانگونه که تحریم، جنگ سایبری، عملیات اطلاعاتی، جنگ روایتها، فشار دیپلماتیک و کنترل گلوگاههای ژئوپلیتیکی نیز ابزارهای همین نبرد هستند. هیچیک از این ابزارها بهتنهایی هدف نیستند؛ همه اجزای یک سامانهاند که مقصد نهایی آن، تغییر محاسبات راهبردی طرف مقابل است.
اگر از این زاویه به رفتار آمریکا نگاه کنیم، الگوی اقدامات آن معنا پیدا میکند. واشنگتن بهخوبی میداند که اشغال نظامی ایران، گزینهای پرهزینه و فاقد تضمین موفقیت است. ازاینرو، راهبرد خود را بر افزایش تدریجی هزینههای تصمیمگیری تهران استوار کرده است؛ راهبردی که میکوشد بدون اشغال سرزمین، استقلال تصمیم را هدف قرار دهد.
در مقابل، ایران نیز تلاش میکند همین معادله را علیه آمریکا به کار گیرد. حفظ اهرمهای ژئوپلیتیکی، نقش راهبردی تنگه هرمز، ظرفیتهای منطقهای و افزایش هزینههای هرگونه تشدید تنش، همگی بخشی از تلاشی هستند که هدف آن، جلوگیری از تصمیمستانی طرف مقابل است.
بنابراین، آنچه امروز میان تهران و واشنگتن جریان دارد، بیش از آنکه رقابت بر سر جغرافیا باشد، رقابت بر سر استقلال محاسبات راهبردی است.
اما این جنگ به کجا خواهد انجامید؟
سه سناریو بیش از همه قابل تصور است.
نخست، فرسایش متقابل و بازگشت به مذاکره؛ اما نه از موضع گذشته، بلکه پس از آنکه هر دو طرف، هزینههای این تقابل را در محاسبات خود بازتعریف کرده باشند.
دوم، تشدید تدریجی درگیریها بر اثر خطاهای محاسباتی؛ وضعیتی که میتواند دامنه بحران را به عرصههای جدید بکشاند و کنترل روند تحولات را برای هر دو طرف دشوارتر کند.
و سوم، تثبیت یک وضعیت میان جنگ و صلح؛ نه آتشبس پایدار و نه جنگی تمامعیار، بلکه یک رویارویی فرسایشی که با موجهای متناوب فشار نظامی، اقتصادی، اطلاعاتی و سیاسی ادامه یابد.
در شرایط کنونی، سناریوی سوم از دو سناریوی دیگر محتملتر به نظر میرسد؛ زیرا نه واشنگتن نشانهای از آمادگی برای عقبنشینی کامل بروز داده و نه تهران آمادگی پذیرش یک تغییر تحمیلی در محاسبات راهبردی خود را دارد. این همان بنبست تصمیمستانی است؛ وضعیتی که هر دو طرف میکوشند اراده دیگری را تغییر دهند، بیآنکه خود ناچار به تغییر اراده شوند.
شاید مهمترین تفاوت جنگ سوم با همه جنگهای پیشین همین باشد؛ در گذشته، کشورها با از دست دادن سرزمین شکست میخوردند، اما در عصر دکترین تصمیمستانی، کشورها زمانی شکست میخورند که استقلال تصمیم راهبردی خود را از دست بدهند.
به همین دلیل، مهمترین میدان این جنگ نه آسمان خاورمیانه و نه آبهای خلیج فارس، بلکه اتاقهای تصمیمگیری در تهران و واشنگتن است؛ جایی که آینده این تقابل، پیش از شلیک هر موشک، با کیفیت محاسبات راهبردی رقم میخورد.
جنگ سوم، جنگ فتح خاک نیست؛ جنگ فتح محاسبات است.
شاید سالها بعد، تحلیلگران از این دوره بهعنوان نقطه عطفی در تحول ماهیت جنگها یاد کنند؛ دورانی که در آن، پیروزی دیگر با تعداد شهرهای تصرفشده یا حجم آتش سنجیده نمیشد، بلکه با توانایی هر طرف در اثرگذاری بر تصمیم و محاسبات راهبردی رقیب تعریف میشد.
اگر چنین باشد، «دکترین تصمیمستانی» نه فقط کلید فهم جنگ سوم ایران و آمریکا، بلکه یکی از کلیدهای فهم جنگهای آینده جهان خواهد بود.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
18 193
ترامپ پرده را کنار زد؛ جنگ سوم ایران و آمریکا وارد فاز رسمی شد
جنگ سوم برای فتح تهران نیست، برای فتح تصمیم تهران است
✍️ حمید آصفی
تحولات اخیر نشان میدهد که مناسبات ایران و آمریکا وارد مرحلهای شده که میتوان آن را «جنگ سوم» نامید؛ مرحلهای که اگرچه هنوز به شکل یک جنگ کلاسیک برای اشغال سرزمین تعریف نمیشود، اما از منظر راهبردی، ابعاد آن از بسیاری از درگیریهای متعارف گستردهتر و پیچیدهتر است.
این جنگ را نمیتوان با معیارهای قرن بیستم سنجید. دیگر معیار پیروزی، تصرف شهرها، انهدام پایگاهها یا پیشروی تانکها نیست. جنگ سوم، نخستین جنگِ «تصرف تصمیم» است؛ جنگی که در آن، هدف اشغال خاک نیست، بلکه اشغال فرآیند تصمیمسازی حریف است.
اعلام رسمی دونالد ترامپ به کنگره مبنی بر آغاز دور جدید عملیات نظامی، صرفاً یک گزارش حقوقی به قوه مقننه نبود؛ بلکه اعلام یک دکترین جدید بود. واشنگتن میخواهد این پیام را منتقل کند که از نگاه آن، مرحلهای تازه از تقابل آغاز شده است؛ مرحلهای که دیگر با عملیاتهای مقطعی تعریف نمیشود، بلکه با فشار مستمر برای تغییر رفتار راهبردی ایران معنا پیدا میکند.
اگر این برداشت درست باشد، اکنون دیگر پرسش اصلی این نیست که آیا جنگ آغاز شده است یا خیر؛ بلکه باید پرسید ماهیت این جنگ چیست و چه اهدافی را دنبال میکند؟
یکی از مهمترین تفاوتهای جنگ سوم با دو مرحله پیشین، تغییر کانون اهداف آمریکا است. در مراحل قبل، تمرکز اصلی بر تضعیف توان هستهای، موشکی و زیرساختهای نظامی ایران قرار داشت؛ اما اکنون نشانهها حکایت از آن دارد که میدان اصلی رقابت، ژئوپلیتیک خلیج فارس و بهویژه تنگه هرمز است.
هرمز دیگر یک آبراه نیست؛ «اهرم ژئوپلیتیک جهان» است. هر کشوری که بر معادلات هرمز اثر بگذارد، بر امنیت انرژی، تجارت جهانی و موازنه قدرت نیز اثر خواهد گذاشت. از همین رو، نبرد بر سر هرمز، نبرد بر سر یک تنگه نیست؛ نبرد بر سر معماری نظم آینده خاورمیانه و بازتعریف توازن قدرت در منطقه است.
در چنین شرایطی، نبرد نیز ماهیت تازهای پیدا کرده است. این جنگ را نمیتوان صرفاً با تعداد موشکها، حملات هوایی یا میزان خسارتهای نظامی سنجید. آنچه اکنون جریان دارد، بیش از هر چیز «فرسایش راهبردی» است؛ جنگی که در آن هر طرف میکوشد هزینههای طرف مقابل را آنقدر افزایش دهد تا او ناچار به تغییر محاسبات سیاسی خود شود.
در این نبرد، قدرت با میزان ویرانگری اندازهگیری نمیشود؛ قدرت، توانِ تغییر دادن تصمیم حریف است.
آمریکا تلاش میکند بدون گرفتار شدن در یک جنگ زمینی گسترده و پرهزینه، سطح فشارها را بهگونهای افزایش دهد که ایران در نهایت به پذیرش خواستههای واشنگتن تن دهد. در مقابل، ایران نیز میکوشد نشان دهد که قادر است هزینههای حضور و فشار آمریکا را افزایش دهد، بیآنکه وارد یک رویارویی مستقیم و تمامعیار شود.
از همین منظر، اطلاعرسانی ترامپ به کنگره را نباید صرفاً یک الزام قانونی دانست. این اقدام، اعلام ورود به مرحلهای جدید از مخاصمه است؛ مرحلهای که در آن، کاخ سفید میخواهد نشان دهد دیگر با یک عملیات محدود یا پاسخ مقطعی روبهرو نیست، بلکه راهبردی بلندمدت را در دستور کار قرار داده است. البته این به معنای اجماع کامل در داخل آمریکا نیست و همچنان درباره حدود اختیارات رئیسجمهور و پیامدهای ادامه این درگیری، اختلافنظرهای جدی وجود دارد.
در عین حال، مهمترین تهدیدی که این مرحله از جنگ را از دو مرحله قبل خطرناکتر میکند، خطای محاسباتی است. تاریخ نشان داده است که بسیاری از جنگهای بزرگ، نه به دلیل تصمیم آگاهانه، بلکه به دلیل سوءبرداشت از نیت طرف مقابل گسترش یافتهاند. هرچه این تقابل طولانیتر شود، احتمال سرایت آن به عراق، خلیج فارس، دریای عمان و دیگر نقاط منطقه افزایش خواهد یافت.
با وجود همه این تحولات، به نظر میرسد هنوز هدف اصلی واشنگتن سرنگونی جمهوری اسلامی نیست. آنچه بیش از هر چیز دنبال میشود، تغییر رفتار راهبردی ایران و بازتعریف موازنه قدرت در منطقه است. اگر آمریکا به این جمعبندی برسد که این هدف از طریق فشار نظامی قابل دستیابی نیست، احتمال بازگشت به مسیر مذاکره همچنان وجود خواهد داشت. اما اگر هر دو طرف بر تشدید فشارها اصرار ورزند، جنگ سوم میتواند به طولانیترین، پیچیدهترین و پرهزینهترین مرحله تقابل ایران و آمریکا تبدیل شود.
👇متن کامل را اینجا بخوانید
https://t.me/hamidasefichannel2
18 193
🔺روبیو: آمریکا کارزار برچیدن دیوان کیفری بینالمللی را آغاز کرد؛ پیام این تصمیم چیست؟
اعلام مارکو روبیو مبنی بر آغاز کارزار برای برچیدن دیوان کیفری بینالمللی، صرفاً یک اختلاف حقوقی با یک نهاد بینالمللی نیست؛ این خبر، بیانگر تغییری عمیقتر در نگاه دولت ترامپ به نظم جهانی است. پیام این موضع روشن است: آمریکا میخواهد خود را از هر سازوکار حقوقی فراملی که بتواند قدرتش را محدود کند، خارج نگه دارد.
در این نگاه، حقوق بینالملل تا زمانی معتبر است که علیه رقبا به کار گرفته شود؛ اما اگر همان قواعد بتواند عملکرد آمریکا یا متحدانش را مورد پرسش قرار دهد، ناگهان به «تهدیدی علیه حاکمیت ملی» تبدیل میشود. این همان استاندارد دوگانهای است که سالها یکی از مهمترین انتقادها به سیاست خارجی آمریکا بوده است.
البته این به معنای دفاع بیقیدوشرط از دیوان کیفری بینالمللی نیست. این دادگاه در دو دهه گذشته بارها به سیاسیکاری، اجرای گزینشی عدالت، تمرکز نامتوازن بر کشورهای ضعیف، ناتوانی در اجرای احکام علیه قدرتهای بزرگ و کندی و بروکراسی فرساینده متهم شده است. بسیاری معتقدند که دیوان، هنگامی که پای قدرتهای بزرگ یا متحدان آنها به میان میآید، از کارآمدی لازم برخوردار نیست و همین امر به اعتبار آن آسیب زده است. اما همه این ضعفها، مجوز انحلال یک نهاد بینالمللی نیست. همانگونه که ضعف یا فساد یک دستگاه قضایی، دلیل بر حذف اصل دادگستری نیست، کاستیهای دیوان نیز باید با اصلاح برطرف شود، نه با برچیدن آن.
اگر دیوان کیفری بینالمللی تضعیف یا بیاعتبار شود، نخستین برندگان آن، دولتهایی خواهند بود که بیش از دیگران در معرض اتهام ارتکاب جنایتهای جنگی قرار دارند. در چنین فضایی، رهبرانی مانند نتانیاهو با محدودیتهای حقوقی کمتری روبهرو خواهند شد و هزینه سیاسی و قضایی اقدامات نظامی آنان کاهش مییابد. از این منظر، کارزار دولت ترامپ صرفاً دفاع از «حاکمیت ملی» نیست؛ بلکه تلاشی است برای آنکه قدرت، بیش از گذشته، خود را از قید پاسخگویی حقوقی رها کند.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
18 193
لیندسی گراهام؛ بلندگوی راست افراطیِ جنگسالار آمریکا
مرگ یک سیاستمدار، نه جای شادی است و نه جای سوگواری؛ بلکه فرصتی برای داوری درباره میراث سیاسی اوست. انسانها میروند، اما اندیشهها، شبکهها و راهبردهایشان باقی میمانند. از این منظر، اگر کارنامه را مرور کنیم، با یکی از جنجالیترین چهرههای سیاست معاصر آمریکا روبهرو هستیم؛ سیاستمداری که بسیاری او را از برجستهترین صداهای راست افراطیِ جنگطلب در ساختار قدرت آمریکا میدانستند. او در سالهای اخیر به یکی از اثرگذارترین چهرههای همسو با جریانهای راست افراطی و مداخلهجوی غرب تبدیل شد؛ جریانی که امنیت را نه در گفتوگو، بلکه در افزایش فشار، تهدید و نمایش قدرت نظامی جستوجو میکند.
گراهام تنها یک سناتور نبود؛ بلندگوی راست افراطیِ جنگسالار بود. از تریبون سنا، ادبیات تهدید را به سیاست رسمی تزریق میکرد و از لابیگری، «جنگافروزیِ قانونمند» میساخت. او از سیاست، تهدیدنگاری ساخت؛ از دیپلماسی، اولتیماتومسالاری؛ و از امنیت، هراسآفرینیِ راهبردی. میراث او، بیش از آنکه میراث قانونگذاری باشد، میراث تهدیدمحوری، ایرانستیزی و مداخلهگرایی بود.
او از جمله سیاستمدارانی بود که گویی «دیپلماسی» را تنها زمانی معتبر میدانست که در سایه بمبافکنها و ناوهای جنگی قرار گیرد. در منطق او، مذاکره ادامه تهدید بود و تهدید، مقدمه جنگ. این همان بحرانسالاری است؛ رویکردی که از تداوم تنش تغذیه میکند و صلح را نه یک راهحل، بلکه وقفهای موقت در مسیر تقابل میبیند.
گراهام بارها از گزینه نظامی علیه ایران دفاع کرد و از تشدید فشار و حمله سخن گفت. چنین رویکردی، در نگاه منتقدان، نه نشانه اقتدار، بلکه نشانه ناتوانی در یافتن راهحلهای پایدار بود. زیرا هر موشکی که شلیک میشود، شاید ساختمانی را ویران کند؛ اما بیاعتمادی را برای نسلها بازتولید میکند.
او فقط یک سیاستمدار نبود؛ نماد نوعی تهدیدزیستی بود؛ ذهنیتی که بقای قدرت را در تولید مداوم دشمن تعریف میکند. در این جهانبینی، صلح همواره مشروط است، اما جنگ همیشه آماده؛ گفتوگو همواره متهم است، اما تهدید همیشه مشروع.
مدافعانش او را میهنپرست مینامیدند؛ اما میهنپرستی تنها با برافراشتن پرچم سنجیده نمیشود. میهنپرستی، حفظ منافع بلندمدت یک ملت است، نه گرفتار کردن آن در چرخههای بیپایان بحران و دشمنتراشی. کشوری که امنیت خود را بر ترس دیگران بنا کند، دیر یا زود خود نیز اسیر همان ترس خواهد شد.
خطرناکترین سیاستمداران، همیشه کسانی نیستند که فرمان شلیک میدهند؛ بلکه آناناند که شلیک را به عادت سیاست، جنگ را به ابزار حکومت و تهدید را به زبان دیپلماسی تبدیل میکنند. این همان جنگاندیشیِ مزمن است؛ بیماریای که هر اختلافی را میدان نبرد میبیند و هر مذاکرهای را نشانه ضعف.
مرگ یک چهره سیاسی، پایان یک پرونده نیست. پرونده واقعی، اندیشهای است که اگر نقد نشود، با چهرهای دیگر بازخواهد گشت. تاریخ بارها نشان داده است که افراد میروند، اما اگر جنگسالاریِ ذهن، بحرانسالاریِ قدرت و تهدیدزیستیِ سیاست باقی بماند، جانشینان آنان نیز از راه خواهند رسید.
آنچه جهان امروز بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز دارد، حذف اشخاص نیست؛ عبور از منطق «تهدید برای بقا» و حرکت به سوی منطق «گفتوگو برای امنیت» است. زیرا صلح از مرگ جنگطلبان زاده نمیشود؛ صلح، از شکست اندیشه جنگطلبی متولد میشود.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
18 193
جدال بر سر زمان؛ آیا باخت ترامپ، برد جمهوری اسلامی است؟
در بخشی از بلوک قدرت جمهوری اسلامی، تحلیلی در حال تکرار است؛ تحلیلی که میگوید: توافق را آنقدر به تعویق بیندازید، تنش را آنقدر کش بدهید و مذاکرات را آنقدر فرسایشی کنید تا ترامپ انتخابات میاندورهای کنگره و سنا را ببازد. گویی شکست او، خودبهخود یک پیروزی راهبردی برای ایران خواهد بود.
اما پرسش اساسی اینجاست: بعد از آن چه؟
فرض کنیم ترامپ اکثریت کنگره را از دست داد. فرض کنیم در واشنگتن به رئیسجمهوری زخمی و محاصرهشده تبدیل شد. سود این سناریو برای ایران چیست؟
اینجاست که تقویمسالاری سیاسی جای راهبرداندیشی را میگیرد؛ یعنی این تصور که با ورق خوردن چند برگ از تقویم، موازنه قدرت نیز خودبهخود تغییر خواهد کرد. حال آنکه در سیاست، زمان بهتنهایی هیچ مسئلهای را حل نمیکند؛ این قدرت، ابتکار و تصمیم است که معادلات را تغییر میدهد.
ترامپ، اگر انتخابات میاندورهای را ببازد، دیگر نامزد دوره بعدی ریاستجمهوری نخواهد بود. او آخرین دوره خود را میگذراند. در چنین موقعیتی، چه تضمینی وجود دارد که یک رئیسجمهور تضعیفشده، خویشتندارتر شود؟ برعکس، آیا ممکن نیست به رئیسجمهوری رها از ملاحظات انتخاباتی تبدیل شود؟ رئیسجمهوری که دیگر دغدغه رأی ندارد و ممکن است برای ثبت میراث سیاسی خود، تصمیمهایی متفاوت و حتی پرهزینه بگیرد.
این همان نقطهای است که سیاستِ فرسایش میتواند به فرسایشِ سیاست تبدیل شود.
این تصور که «هرچه ترامپ ضعیفتر شود، ایران قویتر میشود»، بیش از آنکه تحلیل باشد، آرزواندیشی ژئوپلیتیک است. در روابط بینالملل، گاه تضعیف یک بازیگر نه به مهار او، بلکه به افزایش رفتارهای پیشبینیناپذیر میانجامد.
باید از خود پرسید: آیا راهبرد جمهوری اسلامی، خرید زمان است یا حراج فرصت؟ آیا به تعویق انداختن توافق، یک سرمایهگذاری راهبردی است یا صرفاً سوزاندن پنجرهای که شاید دیگر هرگز گشوده نشود؟
اگر تمام محاسبات بر این فرض استوار باشد که ترامپ پس از شکست در انتخابات میاندورهای، ناگزیر به عقبنشینی خواهد شد، این دیگر تحلیل نیست؛ شرطبندی راهبردی بر یک احتمال نامطمئن است.
پرسش اساسی همچنان پابرجاست: جمهوری اسلامی از شکست احتمالی ترامپ دقیقاً چه چیزی به دست میآورد؟ او که دیگر امکان نامزدی برای یک دوره دیگر ریاستجمهوری را ندارد. اگر احساس کند آخرین فرصت سیاسی خود را میگذراند، چه تضمینی وجود دارد که به جای حرکت به سمت توافق، به سمت تصمیمهای تهاجمیتر نرود؟
سیاست خارجی را نمیتوان بر پایه امید به رفتار مطلوب رقیب بنا کرد. راهبردی که بر یک پیشبینی اثباتنشده استوار باشد، بیش از آنکه آیندهنگر باشد، قمار راهبردی است؛ و در سیاست، قمار اگر ببازد، هزینه آن را ملتها میپردازند، نه طراحان آن.
در سیاست، زمان همیشه به سود کسی که صبر میکند کار نمیکند؛ گاهی زمان، فقط فرصتهای از دسترفته را بیشتر میکند. این همان نکتهای است که در هیاهوی «بگذارید ترامپ ببازد» نباید از نظر دور بماند.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
18 193
پیروزیِ بیترجمه؛ چگونه جمهوری اسلامی دستاورد نظامی ایران را به فرصت سیاسی و اقتصادی تبدیل نکرد؟
بخش سوم | پیروزی سیاسی یا پیروزیسوزی؟
مشکل جمهوری اسلامی، کمبود ابزار قدرت نیست؛ اسارت در «اقتدارنماییِ بیبازده» است. گویی هر فرصت ملی باید بیدرنگ خرج نمایش قدرت شود، نه آنکه به سرمایهای برای آینده ایران تبدیل گردد.
قدرت واقعی، آن نیست که هر روز به نمایش گذاشته شود؛ قدرت واقعی، آن است که دیگران بر اساس وجود آن، رفتار و محاسبات خود را تغییر دهند.
مهمترین سرمایهای که پس از جنگ برای ایران شکل گرفت، تصویری بود که بخش مهمی از افکار عمومی جهان از کشوری در حال دفاع از خود دریافت کرد؛ سرمایهای که جمهوری اسلامی با تصمیمهای شتابزده میتواند آن را نیز از میان ببرد.
مردم ایران هزینه این ایستادگی را با جان، امنیت، اقتصاد و آینده خود پرداخت کردهاند. طبیعی است که انتظار داشته باشند نتیجه این هزینهها، کاهش تحریمها، گشایش اقتصادی، افزایش سرمایهگذاری، آرامش و ثبات باشد؛ نه ورود به دور تازهای از بحران.
سیاست، هنر جلوگیری از جنگ بعدی است؛ نه مقدمهچینی برای آن.
به همین دلیل، ارزش واقعی هر پیروزی نظامی زمانی آشکار میشود که به پیروزی سیاسی و سپس به پیروزی اقتصادی ترجمه شود.
اگر این ترجمه انجام نشود، تاریخ درباره تعداد موشکها، عملیاتها و شعارها داوری نخواهد کرد؛ بلکه خواهد نوشت چگونه حکومتی، یکی از مهمترین دستاوردهای ژئوپلیتیکی ایران را به دلیل ناتوانی در مدیریت سیاسی و غلبه نگاه ایدئولوژیک، از میان برد.
امروز جمهوری اسلامی بار دیگر بر سر همان دوراهی همیشگی ایستاده است؛ انتخاب میان تأمین منافع ملی یا اسارت در ایدئولوژی و شعار. تجربه چهار دهه گذشته، متأسفانه امید چندانی به انتخاب نخست باقی نگذاشته است.
اگر حکومتی با اولویت دادن به منافع ملی بر ایران حاکم بود، تنگه هرمز میتوانست به سکوی رفع تحریمها، بازسازی اقتصاد، شکلدهی به نظم امنیتی جدید منطقه و افزایش قدرت چانهزنی ایران تبدیل شود. اما تجربه جمهوری اسلامی نشان داده است که اغلب فرصتهای بزرگ، قربانی محاسبات ایدئولوژیک و امنیتی شدهاند.
امروز مسئله اصلی، دفاع یا مخالفت با یک حکومت نیست؛ مسئله، دفاع از منافع ملی ایران است. حکومتی که نتواند یک دستاورد ژئوپلیتیکی را به رفاه مردم، امنیت پایدار و افزایش قدرت چانهزنی کشور تبدیل کند، در حقیقت سرمایهای را که ملت با سنگینترین هزینهها به دست آورده است، به هدر داده است.
جنگ، یک دستاورد ژئوپلیتیکی برای ایران ایجاد کرد؛ اما تجربه جمهوری اسلامی نشان داده است که این نظام، بیش از آنکه در ساختن فرصتها مهارت داشته باشد، در سوزاندن آنها سابقه دارد. اگر این بار نیز دستاورد تنگه هرمز، به جای آنکه به رفع تحریمها، بازسازی اقتصاد و تقویت جایگاه ایران بینجامد، صرف نمایشهای پرهزینه و شعارهای ایدئولوژیک شود، تاریخ این شکست را نه به پای جنگ، بلکه به پای سوءمدیریت جمهوری اسلامی خواهد نوشت.
گاه یک تصمیم ایدئولوژیک، خسارتی به ایران وارد میکند که هزار موشک دشمن قادر به ایجاد آن نیست.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
18 193
نجات ایران یا انتقام از حکومت؟ اگر ایران نماند، هیچ چیز نمیماند
در این گفتوگو، تلاش کردهام به یکی از مهمترین پرسشهای امروز سیاست ایران پاسخ دهم: آیا هر اقدامی که به تضعیف حکومت منجر شود، الزاماً به سود ایران و مردم ایران است؟
در این برنامه، از زوایای مختلف درباره نسبت تغییر، منافع ملی، جنگ، تحریم، گذار سیاسی و آینده ایران سخن گفتهام و توضیح دادهام که چرا نباید میان تغییر و ویرانی علامت مساوی گذاشت. همچنین به این موضوع پرداختهام که چگونه جنگ، تحریم و امنیتیشدن فضای کشور، پیش از هر چیز، جامعه، نهادهای مدنی و ظرفیتهای توسعه ایران را هدف قرار میدهد و چرا یک گذار پایدار، تنها بر پایه جامعهای زنده، آگاه و توانمند امکانپذیر است.
اگر دغدغه آینده ایران را دارید و مایلید این موضوع را با نگاهی تحلیلی و متفاوت دنبال کنید، از شما دعوت میکنم این گفتوگو را ببینید و دیدگاهتان را در بخش نظرات با من و دیگر مخاطبان در میان بگذارید. نقدهای شما برای من ارزشمند است و به پربارتر شدن این گفتوگوها کمک میکند.
اگر این نوع تحلیلها را مفید میدانید، خوشحال میشوم با سابسکرایب کردن کانال، فعال کردن زنگوله اعلانها و به اشتراک گذاشتن ویدئو، مرا در ادامه این مسیر همراهی کنید.
پیشاپیش از همراهی، اعتماد و نقدهای ارزشمندتان صمیمانه سپاسگزارم.
https://youtu.be/Ohi8QB6t6WY?si=5BRYzxiEbPW_ViIO
18 193
پیروزیِ بیترجمه؛ چگونه جمهوری اسلامی دستاورد نظامی ایران را به فرصت سیاسی و اقتصادی تبدیل نکرد؟
بخش دوم | سیاست؛ میدان اصلی پس از جنگ
جنگ، هرقدر هم سخت و پرهزینه باشد، سرانجام روزی پایان مییابد؛ اما آزمون واقعی حکومتها از همان روز آغاز میشود. تاریخ، فرماندهان را با پیروزیهای نظامی به یاد میآورد، اما حکومتها را با کیفیت مدیریت همان پیروزیها قضاوت میکند.
پس از پایان درگیری نظامی، مسئله اصلی دیگر میدان نبرد نیست؛ مسئله، ناتوانی جمهوری اسلامی در تبدیل دستاوردهای نظامی به منافع پایدار برای ایران است. اگر دستاوردهای نظامی به دستاوردهای سیاسی و اقتصادی تبدیل نشوند، پیروزی بهتدریج فرسوده میشود و سرمایهای که با هزینههای سنگین به دست آمده، در اثر سوءمدیریت از میان میرود.
بزرگترین خطای راهبردی آن است که تصور شود قدرت نظامی، بهتنهایی ضامن امنیت و اقتدار است. قدرت نظامی فقط دروازه را میگشاید؛ عبور از آن دروازه، وظیفه دیپلماسی است. هرجا دیپلماسی از حرکت بازمانده، دستاوردهای نظامی نیز دیر یا زود به بنبست رسیدهاند.
جنگ اخیر، محاسبات امنیتی منطقه را تغییر داد. بسیاری از کشورهای عربی دریافتند که امنیت خلیج فارس را دیگر نمیتوان بدون در نظر گرفتن ایران تعریف کرد. آنان همچنین دیدند که تکیه کامل بر قدرتهای فرامنطقهای، نهتنها امنیت پایدار ایجاد نکرد، بلکه خود به منشأ بحران تبدیل شد.
این، سرمایهای کمنظیر برای ایران است؛ سرمایهای که جمهوری اسلامی اگر از اسارت نگاه امنیتی و ایدئولوژیک خارج میشد، میتوانست آن را به پایهگذار ترتیبات جدید امنیتی منطقه تبدیل کند.
امروز بیش از هر زمان دیگری، امکان طرح دوباره ایده امنیت منطقهای با مشارکت کشورهای ساحلی وجود دارد. این همان فرصتی است که سالها به دلیل بیاعتمادی یا اتکای همسایگان به چتر امنیتی آمریکا، جدی گرفته نمیشد. اکنون شرایط تغییر کرده است. هنر سیاست، شناخت لحظههای تاریخی است؛ لحظههایی که اگر از دست بروند، شاید دههها تکرار نشوند.
در سوی دیگر، آمریکا نیز در موقعیتی پیچیده قرار دارد. فشارهای داخلی، مخالفت با گسترش جنگ و هزینههای سیاسی، فضای تازهای ایجاد کرده است. یک دیپلماسی هوشمند، از چنین شرایطی برای گشودن مسیر توافق، کاهش تنش و تأمین منافع ملی استفاده میکند؛ نه اینکه با تصمیمهای شتابزده، همه جریانهای مخالف جنگ را دوباره در یک جبهه واحد علیه ایران قرار دهد.
رفتار یک کشور پیروز، با رفتار حکومتی که اسیر هیجان پیروزی است، تفاوت دارد.
کشور پیروز، از هر دستاورد نظامی، امتیاز سیاسی میسازد.
از هر امتیاز سیاسی، منفعت اقتصادی خلق میکند.
و از هر منفعت اقتصادی، رضایت اجتماعی، سرمایه ملی و ثبات پایدار میآفریند.
این همان «زنجیره تبدیل قدرت» است؛ زنجیرهای که اگر در حلقه نخست متوقف شود، همه حلقههای بعدی نیز از میان خواهند رفت.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
18 193
اگر حکومتی با اولویت دادن به منافع ملی بر ایران حاکم بود، تنگه هرمز میتوانست به سکوی رفع تحریمها، بازسازی اقتصاد، شکلدهی به نظم امنیتی جدید منطقه و افزایش قدرت چانهزنی ایران تبدیل شود. اما تجربه جمهوری اسلامی نشان داده است که اغلب فرصتهای بزرگ، قربانی محاسبات ایدئولوژیک و امنیتی شدهاند.
جنگ، یک دستاورد ژئوپلیتیکی برای ایران ایجاد کرد؛ اما تجربه جمهوری اسلامی نشان داده است که این نظام، بیش از آنکه در ساختن فرصتها مهارت داشته باشد، در سوزاندن آنها سابقه دارد. اگر این بار نیز دستاورد تنگه هرمز به جای آنکه به رفع تحریمها، بازسازی اقتصاد و تقویت جایگاه ایران بینجامد، صرف نمایشهای پرهزینه و شعارهای ایدئولوژیک شود، تاریخ این شکست را نه به پای جنگ، بلکه به پای سوءمدیریت جمهوری اسلامی خواهد نوشت.
گاه یک تصمیم ایدئولوژیک، خسارتی به کشور وارد میکند که هزار موشک دشمن قادر به ایجاد آن نیست.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
18 193
حتماً. نسخه زیر، بخش دوم نهایی است که تمام اصلاحات پیشنهادی را عیناً در خود مقاله اعمال کردهام و همچنین تمام واژگان کلیدی و جملات ضربآهنگ را بولد کردهام.
پیروزیِ بیترجمه؛ چگونه جمهوری اسلامی دستاورد نظامی ایران را به فرصت سیاسی و اقتصادی تبدیل نکرد؟
بخش دوم | سیاست؛ میدان اصلی پس از جنگ
جنگ، هرقدر هم سخت و پرهزینه باشد، سرانجام روزی پایان مییابد؛ اما آزمون واقعی حکومتها از همان روز آغاز میشود. تاریخ، فرماندهان را با پیروزیهای نظامی به یاد میآورد، اما حکومتها را با کیفیت مدیریت همان پیروزیها قضاوت میکند.
پس از پایان درگیری نظامی، مسئله اصلی دیگر میدان نبرد نیست؛ مسئله، ناتوانی جمهوری اسلامی در تبدیل دستاوردهای نظامی به منافع پایدار برای ایران است. اگر دستاوردهای نظامی به دستاوردهای سیاسی و اقتصادی تبدیل نشوند، پیروزی بهتدریج فرسوده میشود و سرمایهای که با هزینههای سنگین به دست آمده، در اثر سوءمدیریت از میان میرود.
بزرگترین خطای راهبردی آن است که تصور شود قدرت نظامی، بهتنهایی ضامن امنیت و اقتدار است. قدرت نظامی فقط دروازه را میگشاید؛ عبور از آن دروازه، وظیفه دیپلماسی است. هرجا دیپلماسی از حرکت بازمانده، دستاوردهای نظامی نیز دیر یا زود به بنبست رسیدهاند.
جنگ اخیر، محاسبات امنیتی منطقه را تغییر داد. بسیاری از کشورهای عربی دریافتند که امنیت خلیج فارس را دیگر نمیتوان بدون در نظر گرفتن ایران تعریف کرد. آنان همچنین دیدند که تکیه کامل بر قدرتهای فرامنطقهای، نهتنها امنیت پایدار ایجاد نکرد، بلکه خود به منشأ بحران تبدیل شد.
این، سرمایهای کمنظیر برای ایران است؛ سرمایهای که جمهوری اسلامی اگر از اسارت نگاه امنیتی و ایدئولوژیک خارج میشد، میتوانست آن را به پایهگذار ترتیبات جدید امنیتی منطقه تبدیل کند.
امروز بیش از هر زمان دیگری، امکان طرح دوباره ایده امنیت منطقهای با مشارکت کشورهای ساحلی وجود دارد. این همان فرصتی است که سالها به دلیل بیاعتمادی یا اتکای همسایگان به چتر امنیتی آمریکا، جدی گرفته نمیشد. اکنون شرایط تغییر کرده است. هنر سیاست، شناخت لحظههای تاریخی است؛ لحظههایی که اگر از دست بروند، شاید دههها تکرار نشوند.
در سوی دیگر، آمریکا نیز در موقعیتی پیچیده قرار دارد. فشارهای داخلی، مخالفت با گسترش جنگ و هزینههای سیاسی، فضای تازهای ایجاد کرده است. یک دیپلماسی هوشمند، از چنین شرایطی برای گشودن مسیر توافق، کاهش تنش و تأمین منافع ملی استفاده میکند؛ نه اینکه با تصمیمهای شتابزده، همه جریانهای مخالف جنگ را دوباره در یک جبهه واحد علیه ایران قرار دهد.
رفتار یک کشور پیروز، با رفتار حکومتی که اسیر هیجان پیروزی است، تفاوت دارد.
کشور پیروز، از هر دستاورد نظامی، امتیاز سیاسی میسازد.
از هر امتیاز سیاسی، منفعت اقتصادی خلق میکند.
و از هر منفعت اقتصادی، رضایت اجتماعی، سرمایه ملی و ثبات پایدار میآفریند.
این همان «زنجیره تبدیل قدرت» است؛ زنجیرهای که اگر در حلقه نخست متوقف شود، همه حلقههای بعدی نیز از میان خواهند رفت.
مشکل جمهوری اسلامی، کمبود ابزار قدرت نیست؛ اسارت در «اقتدارنماییِ بیبازده» است. گویی هر فرصت ملی باید بیدرنگ خرج نمایش قدرت شود، نه آنکه به سرمایهای برای آینده ایران تبدیل گردد.
قدرت واقعی، آن نیست که هر روز به نمایش گذاشته شود؛ قدرت واقعی، آن است که دیگران بر اساس وجود آن، رفتار و محاسبات خود را تغییر دهند.
مهمترین سرمایهای که پس از جنگ برای ایران شکل گرفت، تصویری بود که بخش مهمی از افکار عمومی جهان از کشوری در حال دفاع از خود دریافت کرد؛ سرمایهای که جمهوری اسلامی با تصمیمهای شتابزده میتواند آن را نیز از میان ببرد.
مردم ایران هزینه این ایستادگی را با جان، امنیت، اقتصاد و آینده خود پرداخت کردهاند. طبیعی است که انتظار داشته باشند نتیجه این هزینهها، کاهش تحریمها، گشایش اقتصادی، افزایش سرمایهگذاری، آرامش و ثبات باشد؛ نه ورود به دور تازهای از بحران.
سیاست، هنر جلوگیری از جنگ بعدی است؛ نه مقدمهچینی برای آن.
به همین دلیل، ارزش واقعی هر پیروزی نظامی زمانی آشکار میشود که به پیروزی سیاسی و سپس به پیروزی اقتصادی ترجمه شود.
اگر این ترجمه انجام نشود، تاریخ درباره تعداد موشکها، عملیاتها و شعارها داوری نخواهد کرد؛ بلکه خواهد نوشت چگونه حکومتی، یکی از مهمترین دستاوردهای ژئوپلیتیکی ایران را به دلیل ناتوانی در مدیریت سیاسی و غلبه نگاه ایدئولوژیک، از میان برد.
امروز جمهوری اسلامی بار دیگر بر سر همان دوراهی همیشگی ایستاده است؛ انتخاب میان تأمین منافع ملی یا اسارت در ایدئولوژی و شعار. تجربه چهار دهه گذشته، متأسفانه امید چندانی به انتخاب نخست باقی نگذاشته است.
18 193
عنوان ویدیو:
تنگه هرمز؛ چگونه جمهوری اسلامی در آستانه تبدیل یک پیروزی ژئوپلیتیکی به یک شکست راهبردی قرار گرفت؟
سلام و سپاس از همراهی شما.
در این ویدیو تلاش کردهام به یکی از مهمترین پیامدهای جنگ اخیر بپردازم؛ موضوعی که به اعتقاد من، کمتر از خود جنگ اهمیت ندارد.
بحث اصلی این است که تنگه هرمز پس از جنگ، صرفاً یک آبراه نیست؛ بلکه به یک دستاورد ژئوپلیتیکی و ژئواستراتژیک برای ایران تبدیل شده است. پرسش اساسی این است که آیا جمهوری اسلامی میتواند این دستاورد را به رفع تحریمها، گشایش اقتصادی و تقویت جایگاه منطقهای ایران تبدیل کند، یا آن را با تصمیمهای شتابزده و محاسبات نادرست از میان خواهد برد؟
در این گفتوگو توضیح دادهام که چرا برخورد نظامی با موضوع کریدور دریایی، به جای پیگیری آن از مسیر دیپلماسی، میتواند یک خطای راهبردی باشد و چگونه یک فرصت تاریخی، ممکن است به یک تهدید بزرگ تبدیل شود.
اگر این موضوع برای شما نیز مهم است، خوشحال میشوم این ویدیو را تا پایان ببینید و دیدگاه خود را در بخش نظرات با من و دیگر مخاطبان در میان بگذارید؛ گفتوگوهای سازنده، کیفیت این بحثها را بالاتر میبرد.
اگر احساس میکنید این نوع تحلیلها میتواند برای دیگران هم مفید باشد، لطفاً ویدیو را با دوستانتان به اشتراک بگذارید.
و اگر هنوز عضو کانال نشدهاید، باعث خوشحالی و دلگرمی من است که با Subscribe کردن و فعال کردن زنگوله، همراه این مسیر باشید تا ویدیوهای بعدی را نیز از دست ندهید. درخواست روشن و محترمانه برای عضویت در کانال، معمولاً از مؤثرترین روشها برای رشد یک کانال یوتیوب است.
از اینکه وقت ارزشمندتان را به تماشای این ویدیو اختصاص میدهید، صمیمانه سپاسگزارم. امیدوارم این گفتوگو بتواند به درک دقیقتر یکی از مهمترین مسائل امروز ایران کمک کند. تا دیداری دیگر، بدرود.
https://youtu.be/sqzvt-CTxpU?si=qpGLNrK1pfjFoohc
18 193
پیروزیسوزی؛ چگونه جمهوری اسلامی میتواند بزرگترین دستاورد راهبردی تنگه هرمز را به بزرگترین شکست خود تبدیل کند؟
بخش اول | از «تنگهداری» تا «فرصتسوزی»
گاهی ملتها در میدان جنگ شکست میخورند، اما پشت میز سیاست پیروز میشوند. گاهی نیز برعکس؛ در میدان مقاومت میکنند، اما در اتاقهای تصمیمگیری، پیروزی خود را میسوزانند.
خطر امروز ایران، دیگر از آسمان نمیآید؛ از اتاقهای تصمیمسازی میآید.
جنگ، با همه خونها، ویرانیها و جانهای از دسترفته، یک واقعیت را بر نقشه ژئوپلیتیک جهان حک کرد؛ ایران نشان داد که حذفپذیر نیست. نه با حملهای برقآسا فروپاشید، نه با ترور فرماندهان از هم گسست و نه زیر فشار نظامی تسلیم شد. این فقط یک موفقیت نظامی نبود؛ یک بازتعریف ژئواستراتژیک بود.
اما جمهوری اسلامی بارها ثابت کرده است که در «پیروزیسوزی» مهارتی کمنظیر دارد.
گویی این نظام، کارخانهای برای تبدیل فرصت به تهدید است؛ فرصتفرسایی به فناوری دائمی حکمرانی آن تبدیل شده است.
امروز تنگه هرمز فقط یک گذرگاه دریایی نیست؛ یک سرمایه ژئواقتداری است. ارزش این سرمایه نه در اخذ عوارض از کشتیها، بلکه در تغییر محاسبات قدرتهای جهانی نهفته است.
با این حال، به جای آنکه این سرمایه به اهرم دیپلماسی تبدیل شود، بخشی از تصمیمگیران آن را به ابزار تهدید و درآمدزایی تقلیل دادهاند.
همینجا تفاوت نگاه استراتژیک و نگاه تاکتیکی آشکار میشود.
نگاه تاکتیکی میپرسد: «از هر کشتی چقدر درآمد میتوان به دست آورد؟»
اما نگاه استراتژیک میپرسد: «چگونه میتوان از این موقعیت، تحریمها را برداشت، امنیت منطقه را بازتعریف کرد و جایگاه ایران را تثبیت نمود؟»
فاصله این دو نگاه، فاصله یک حسابدار با یک سیاستمدار است.
درد امروز جمهوری اسلامی، کمبود قدرت نظامی نیست؛ ناتوانی در ترجمه قدرت نظامی به دستاورد سیاسی و اقتصادی است.
هنوز این واقعیت درک نشده که هر پیروزی نظامی، اگر به دستاورد سیاسی و اقتصادی تبدیل نشود، دیر یا زود به هزینهای تاریخی بدل خواهد شد.
در همین چارچوب، یکی از خطاهای راهبردی، نحوه مواجهه جمهوری اسلامی با طرح ایجاد کریدور دریایی جایگزین در جنوب تنگه هرمز بود؛ مسیری که با پیشنهاد آمریکا و همکاری عمان برای هدایت بخشی از تردد کشتیها دنبال شد. حتی اگر این اقدام تلاشی برای کاهش مزیت ژئوپلیتیکی ایران تلقی میشد، پاسخ به آن نه در شلیک موشک، بلکه در دیپلماسی فعال، مذاکره و تبدیل همان تهدید به یک اهرم چانهزنی نهفته بود. ارزش این موضوع هرگز به اندازهای نبود که زمینه حملات سنگین متقابل به جنوب ایران را فراهم کند و برای نخستین بار، بخشی از زیرساختهای راهبردی کشور در چنین سطحی هدف قرار گیرد. این نمونهای روشن از «تهدیدآفرینیِ خودخواسته» است؛ جایی که یک فرصت بزرگ ژئوپلیتیکی، به جای آنکه به ابزار رفع تحریمها و افزایش قدرت چانهزنی تبدیل شود، با تصمیمی شتابزده در مسیر فرسایش قرار میگیرد.
قدرت، در موشکی نیست که شلیک میشود؛ قدرت، در موشکی است که به احترام یک دیپلماسی هوشمند، هرگز نیازی به شلیک پیدا نمیکند.
این همان بیماری مزمنی است که میتوان آن را «نظامیزدگیِ راهبرد» نامید؛ بیماریای که در آن، ابزار جای هدف مینشیند و قدرت، خود را هدف تصور میکند.
امروز برخی چنان از بستن تنگه، اخذ عوارض و نمایش اقتدار سخن میگویند که گویی اصل ماجرا همین است.
نه؛ اینها حاشیهاند.
اصل ماجرا، تغییر هندسه قدرت در منطقه است.
جنگ، محاسبات همه بازیگران را تغییر داد؛ از واشنگتن تا بروکسل، از مسکو تا پکن و از ریاض تا ابوظبی.
کشورهای منطقه برای نخستین بار با چشم خود دیدند که امنیت، کالایی وارداتی نیست. دیدند آمریکا امنیت صادر نکرد؛ ناامنی صادر کرد. فهمیدند پایگاههای نظامی خارجی، به جای سپر امنیت، به آهنربای بحران تبدیل شدهاند.
این بزرگترین دستاورد ژئوپلیتیکی جمهوری اسلامی پس از جنگ بود.
اما به جای سرمایهگذاری بر این دستاورد، بخشی از ساختار قدرت سرگرم منازعه بر سر عوارض کشتیها و نمایشهای پرهزینه شده است.
این همان «خردهسیاستِ کلانسوز» است؛ گرفتار شدن در مسائل کوچک و از دست دادن فرصتهای بزرگ.
قدرت واقعی، در بستن تنگه نیست؛ در آن است که بدون بستن تنگه، همه بدانند توان بستن آن وجود دارد.
قدرت واقعی، در شلیک نیست؛ در آن است که دیگران محاسبات خود را پیش از شلیک تغییر دهند.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
18 193
نجات ایران یا انتقام از حکومت؟ اگر ایران نماند، هیچ چیز نمیماند
در سیاست، همه تغییرها به پیشرفت ختم نمیشوند. گاه آنچه «تغییر» نامیده میشود، چیزی جز فروپاشی ظرفیتهای یک کشور نیست. میان تغییر و ویرانی فاصلهای عمیق وجود دارد؛ فاصلهای که اگر نادیده گرفته شود، ملتها به نام آزادی، امنیت خود را از دست میدهند و به امید آیندهای بهتر، امروز و فردای خود را ویران میکنند.
ایران بیش از هر زمان دیگری به تغییر نیاز دارد. تداوم بسیاری از سیاستهای کنونی، نهتنها بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را عمیقتر میکند، بلکه توان ملی را نیز بهتدریج فرسوده میسازد. این واقعیتی است که کمتر کسی در آن تردید دارد.
اما مسئله اساسی، ضرورت تغییر نیست؛ مسیر تغییر است.
بزرگترین خطای راهبردی آن است که تصور شود هر مسیری که به تضعیف حکومت بینجامد، الزاماً به تقویت ایران منتهی خواهد شد. این همان خطایی است که میتوان آن را «تغییرپنداری» نامید؛ پنداری که هر فروپاشی را تغییر، و هر تخریب را مقدمهای برای آبادانی میبیند.
تجربه معاصر منطقه، دقیقاً عکس این گزاره را ثابت کرده است.
نه جنگ، کارخانه دموکراسی میسازد و نه تحریم، دانشگاه آزادی تأسیس میکند. آنچه این دو تولید میکنند، اغلب جامعهای فقیرتر، امنیتیتر، قطبیتر و آسیبپذیرتر است. نخستین قربانی جنگ و تحریم نیز نه حکومتها، بلکه جامعه، طبقه متوسط، نهادهای مدنی و ظرفیتهای توسعه یک کشور هستند.
جنگ و تحریم، ساختار قدرت را امنیتیتر، فضای سیاسی را بستهتر و هزینه هرگونه تحول درونی را سنگینتر میکنند. هرچه تهدید خارجی افزایش یابد، منطق امنیتی نیز دست بالا را پیدا میکند و امکان شکلگیری روندهای طبیعی اصلاح و تحول در جامعه محدودتر میشود.
تغییر مطلوب، بر ویرانههای یک کشور شکل نمیگیرد.
توسعه، دموکراسی و آزادی، به حداقلی از ثبات، انسجام ملی و ظرفیت نهادی نیاز دارند. کشوری که درگیر جنگ، تحریمهای فلجکننده و فروپاشی اقتصادی است، بیش از آنکه فرصت بازسازی سیاسی پیدا کند، درگیر بقا خواهد شد.
به همین دلیل، میان تضعیف حکومت و تضعیف ایران باید مرزی روشن کشید. هر سیاستی که این مرز را نادیده بگیرد، ممکن است ناخواسته، به جای کاهش هزینههای استبداد، هزینههای ملت را افزایش دهد.
البته هنوز کسانی هستند که جنگ یا تحریم را میانبری برای رسیدن به قدرت یا تغییر میدانند.
اما تجربه دهههای اخیر نشان داده است که چنین نسخههایی، بیش از آنکه بر منافع ملی استوار باشند، بر محاسبات سیاسی، منافع گروهی یا این تصور استوارند که «هرچه اوضاع بدتر شود، تغییر نزدیکتر خواهد شد.»
این منطق، نوعی «ویرانیسالاری سیاسی» است؛ راهبردی که افزایش رنج عمومی را به سرمایه سیاسی تبدیل میکند و از گسترش بحران، انتظار تولد آیندهای بهتر دارد؛ انتظاری که تجربههای منطقه بارها آن را رد کرده است.
گذار پایدار، از دل جامعهای زنده بیرون میآید، نه از دل جامعهای فرسوده.
تغییر، زمانی ماندگار است که بر نیروی جامعه، بر نهادهای مدنی، بر همبستگی ملی و بر رشد آگاهی عمومی تکیه داشته باشد، نه بر موشکهای قدرتهای خارجی و نه بر تحریمهایی که پیش از حکومت، مردم را هدف قرار میدهند.
سیاستی که برای نجات ایران طراحی میشود، باید نخست ایران را حفظ کند. اگر در مسیر تغییر، کشور فرسوده، جامعه ازهمگسیخته و سرمایههای ملی نابود شوند، آنچه باقی میماند، تغییر نیست؛ تنها انتقال بحران از شکلی به شکل دیگر است.
از همین رو، راهبرد ملی باید بر «ایرانپایی» استوار باشد؛ راهبردی که بقای ایران، امنیت مردم، انسجام سرزمینی و ظرفیتهای ملی را بر هر رقابت سیاسی مقدم بداند.
هیچ پیروزی سیاسی، اگر بر ویرانههای یک میهن بنا شود، پیروزی ملت نخواهد بود.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
18 193
دکتر حسین رفیعی؛ وقتی دانش، توسعه و آزادی همسرنوشت میشوند
در تاریخ معاصر ایران، کم نبودهاند آنان که دانشمند بودهاند، کم نبودهاند آنان که برای توسعه کشور برنامه نوشتهاند و کم نبودهاند آنان که برای آزادی هزینه دادهاند؛ اما انسانهایی که این سه مسیر را در یک زندگی به هم پیوند زده باشند، بسیار اندکاند. دکتر حسین رفیعی از همین اندکهاست؛ شخصیتی که آزمایشگاه را از جامعه جدا ندید، دانشگاه را از توسعه منفک ندانست و توسعه را بدون آزادی و اخلاق، بنایی بر شنهای روان تلقی کرد.
رد پای او را نمیتوان تنها در کلاسهای دانشگاه تهران یا مقالههای علمی جستوجو کرد؛ همانگونه که نمیتوان او را فقط در بیانیههای سیاسی یا سالهای زندان خلاصه کرد. دکتر رفیعی به نسلی تعلق دارد که باور داشت دانش، اگر به آبادانی ایران نیانجامد، ناقص است؛ توسعه، اگر آزادی را نادیده بگیرد، ناپایدار است؛ و سیاست، اگر از اخلاق تهی شود، به سلطه تبدیل خواهد شد.
او از آن گروه استادانی نبود که دانشگاه را پایان مسئولیت اجتماعی بدانند. دانشگاه برای او نقطه آغاز بود، نه نقطه پایان. شیمی را آموخت تا صنعت ایران توانمندتر شود، توسعه را مطالعه کرد تا اقتصاد ایران انسانیتر شود و در عرصه عمومی حضور یافت تا علم، در برابر رنج جامعه، به سکوت تن ندهد.
اما تفاوت بنیادین دکتر رفیعی با بسیاری از اندیشمندان توسعه در این بود که توسعه را پشت میز مطالعه تعریف نکرد؛ آن را در آزمایشگاه تجربه کرد، در دانشگاه آموزش داد، در کتابها صورتبندی کرد و در عرصه عمومی برای تحقق آن هزینه پرداخت. او از معدود متفکران ایرانی است که علم، صنعت، توسعه و مسئولیت اجتماعی را نه چهار حوزه جداگانه، بلکه چهار ضلع یک منظومه واحد میدانست.
همین جاست که دکتر رفیعی از یک استاد دانشگاه فراتر میرود و به نماد «دانشِ مسئول» تبدیل میشود؛ دانشی که تنها به تولید مقاله نمیاندیشد، بلکه خود را در برابر سرنوشت یک ملت پاسخگو میداند.
او چهار هویت را همزمان در خود پرورش داد؛ دانشمند، توسعهاندیش، نویسنده و کنشگر مدنی. جمع شدن این چهار ویژگی در یک شخصیت، کمیاب است. بسیاری در علم ماندند و جامعه را فراموش کردند؛ بسیاری در سیاست ماندند و از علم فاصله گرفتند؛ بسیاری نیز توسعه را تنها در شاخصهای اقتصادی جستوجو کردند؛ اما دکتر رفیعی کوشید میان آزمایشگاه، کارخانه، کتاب و جامعه پلی پایدار بسازد.
اگر توسعه را تنها رشد اقتصادی بدانیم، دکتر رفیعی را درست نفهمیدهایم. در نگاه او، توسعه نوعی «تمدنسازیِ انسانمحور» بود؛ فرآیندی که در آن دانشگاه، صنعت، آزادی، قانون، سرمایه اجتماعی و اخلاق، اجزای یک منظومه واحد هستند، نه جزایری پراکنده. او باور داشت جامعهای که آزادی را قربانی توسعه کند، توسعهای پایدار نخواهد داشت و جامعهای که دانش را از توسعه جدا کند، ناگزیر مصرفکننده دانش دیگران خواهد شد.
شاید بتوان مهمترین میراث فکری او را در یک واژه تازه خلاصه کرد: «دانشمیهنی»؛ دانشی که خود را نه صرفاً در برابر دانشگاه، بلکه در برابر سرنوشت ایران مسئول میداند. در این نگاه، پژوهش تنها برای ارتقای مرتبه علمی نیست؛ هر مقاله، هر کتاب، هر آزمایش و هر کلاس درس باید سهمی در ساختن آینده کشور داشته باشد.
شاید به همین دلیل است که زندگی او را نمیتوان تنها با عنوان «استاد شیمی» یا «فعال سیاسی» توصیف کرد. او بیش از هر چیز، معمار پیوندها بود؛ پیوند علم با صنعت، پیوند توسعه با آزادی، پیوند دانشگاه با مسئولیت اجتماعی و پیوند دانش با منافع ملی.
در روزگاری که گاه دانشگاه از جامعه فاصله میگیرد، صنعت از دانش بینیاز پنداشته میشود و سیاست از اخلاق تهی میشود، زندگی دکتر رفیعی یادآور این حقیقت است که هیچ کشوری بدون گفتوگوی این سه حوزه به توسعه پایدار دست نخواهد یافت. آینده را نه سیاست به تنهایی میسازد، نه علم به تنهایی و نه اقتصاد به تنهایی؛ آینده، محصول همافزایی دانش، آزادی، توسعه و مسئولیت اجتماعی است.
تاریخ ایران، بیش از هر زمان دیگری، به چنین الگوهایی نیاز دارد؛ الگوهایی که نشان دهند میتوان دانشمند بود و از درد جامعه غافل نماند، میتوان استاد دانشگاه بود و توسعه را تنها در کتابها جستوجو نکرد، میتوان کنشگر مدنی بود و اخلاق را فدای سیاست نساخت.
شاید به همین دلیل، دکتر حسین رفیعی را باید نه صرفاً یک استاد دانشگاه، نه فقط یک نویسنده و نه تنها یک مبارز ملی؛ بلکه یکی از معماران اندیشه «ایرانِ توسعهیافته و آزاد» دانست. اگر قرار باشد میراث او در یک عبارت خلاصه شود، آن عبارت بیتردید «دانشمیهنی» است؛ دانشی که خود را در برابر آینده ایران مسئول میداند و این، همان میراثی است که همچنان میتواند الهامبخش نسلهای آینده باشد.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
18 193
از تحریم تا تهاجم؛ مسئولیت اخلاقی مخالفان خارج از کشور کجاست؟
چه کسانی برای حمله به ایران مشروعیت ساختند؟
در سیاست، همیشه آن کسی که دکمه را فشار میدهد، تنها مسئول نیست؛ گاهی آنکه پیش از فشرده شدن دکمه، زمینه ذهنی، فضای سیاسی و مشروعیت اخلاقی آن را تولید میکند، سهمی تعیینکنندهتر دارد. سیاست فقط با تانک و موشک پیش نمیرود؛ با واژه، روایت، مطالبه و اقناع نیز پیش میرود. قدرت، پیش از آنکه در میدان نبرد عمل کند، در میدان معنا پیروز میشود.
از همین منظر، بخشی از مخالفان خارج از کشور که سالها خواهان تحریم، انزوای بینالمللی و حتی حمله نظامی به ایران بودهاند، نمیتوانند امروز خود را از پیامدهای گفتمانی مواضعشان کنار بکشند. آنان معمولاً در برابر این پرسش که «چرا از تحریم یا حمله به کشورتان حمایت کردید؟» پاسخی آماده دارند: «تصمیم حمله را ما نگرفتیم؛ اگر آمریکا یا اسرائیل نمیخواستند، هرگز حملهای رخ نمیداد. ما فقط نظرمان را گفتیم.»
این پاسخ، در ظاهر منطقی به نظر میرسد، اما از یک خطای بنیادین رنج میبرد؛ خطای تقلیل سیاست به تصمیم نهایی.
تصمیم سیاسی، آخرین حلقه یک زنجیره است، نه نخستین حلقه آن. پیش از هر تصمیم، شبکهای از مشروعیت، اقناع، فشار رسانهای، فضاسازی سیاسی و تولید رضایت شکل میگیرد. هیچ قدرت بزرگی، حتی اگر توان نظامی مطلق داشته باشد، از مشروعیت سیاسی بینیاز نیست. قدرتهای بزرگ نیز برای اقدام خود، به «پوشش مشروعیت» نیاز دارند. این پوشش، فقط در اتاقهای فکر واشنگتن یا تلآویو تولید نمیشود؛ بخشی از آن، توسط نیروهایی ساخته میشود که با زبان، رسانه و فعالیت سیاسی، اقدام خارجی را به ضرورتی اخلاقی یا تاریخی تبدیل میکنند.
اینجاست که مفهومی را میتوان مطرح کرد که آن را «مشروعیتافزایی نیابتی» مینامم؛ فرآیندی که در آن، گروهی بدون آنکه خود تصمیمگیر باشند، هزینه اخلاقی تصمیم دیگران را کاهش میدهند و اجرای آن را از نظر افکار عمومی آسانتر میکنند.
مشروعیتافزایی نیابتی، فرماندهی جنگ نیست؛ هموارسازی سیاسی جنگ است.
این تفاوتی است که بسیاری آگاهانه یا ناآگاهانه نادیده میگیرند.
وقتی گروهی از ایرانیان در برابر پارلمانهای غربی، رسانههای بینالمللی یا پایتختهای اروپایی، تحریم یا حمله نظامی را مطالبه میکنند، زمان عملیات را تعیین نمیکنند؛ اما بیتردید در شکلدهی به فضای سیاسی مؤثرند. آنان به دولتهای خارجی این پیام را منتقل میکنند که بخشی از جامعه ایرانی، نهتنها مخالف چنین اقداماتی نیست، بلکه از آن استقبال میکند. همین پیام، بخشی از هزینه سیاسی تصمیم را کاهش میدهد.
در سیاست، کاهش هزینه تصمیم، خود بخشی از تصمیمسازی است.
از این رو، بحث بر سر میزان اثرگذاری نیست. ممکن است سهم یک تجمع، یک بیانیه یا یک کمپین رسانهای اندک باشد؛ اما اخلاق سیاسی با متر و ترازو کار نمیکند. مسئولیت اخلاقی، تابع اصل اثرگذاری است، نه تابع درصد اثرگذاری.
اگر بپذیریم که واژهها میتوانند امید بیافرینند، باید بپذیریم که میتوانند ویرانی نیز بیافرینند. اگر بپذیریم که سخن، توان بسیج اجتماعی دارد، باید بپذیریم که توان مشروعیتبخشی به مداخله خارجی را نیز دارد. نمیتوان در روزگار صلح، برای قدرت کلمات کف زد و در روزگار جنگ، همان کلمات را بیاثر اعلام کرد.
این همان دوگانگی مسئولیت است؛ مسئولیتپذیری در موفقیت و مسئولیتگریزی در فاجعه.
از همینجا مفهوم دیگری زاده میشود که میتوان آن را «معافیتطلبی اخلاقی» نامید؛ تلاشی برای بهرهبرداری سیاسی از یک مطالبه، بدون پذیرش پیامدهای اخلاقی آن. در این منطق، مطالبه تحریم و جنگ، حق سیاسی تلقی میشود، اما نتایج آن، کاملاً به گردن دیگران انداخته میشود. گویی میان دعوت به یک اقدام و پیامدهای آن، هیچ رابطهای وجود ندارد.
این نگاه، نه با اخلاق سازگار است و نه با منطق سیاست.
در سیاست، هیچ کنش عمومی بیاثر نیست. هر موضع، هر بیانیه، هر کمپین و هر فراخوان، بخشی از واقعیت سیاسی را میسازد. سیاست، حاصل انباشت کنشهاست، نه محصول یک تصمیم ناگهانی.
البته باید میان مسئولیت اخلاقی و مسئولیت حقوقی تفاوت قائل شد. دفاع از تحریم یا حتی حمایت کلامی از حمله خارجی، تا زمانی که به رفتار مجرمانه مشخصی منجر نشده باشد، لزوماً مسئولیت کیفری ایجاد نمیکند. موضوع این بحث، دادگاه و مجازات نیست؛ موضوع، قضاوت اخلاق سیاسی است.
در اخلاق سیاسی، معیار این نیست که چه کسی فرمان حمله را صادر کرد؛ معیار آن است که چه کسانی، آگاهانه یا ناآگاهانه، فضای لازم برای عادیسازی، توجیه یا مشروعیتبخشی به آن را فراهم کردند.
تاریخ، تنها فرماندهان جنگ را ثبت نمیکند؛ معماران مشروعیت جنگ را نیز به خاطر میسپارد. این حقیقتی است که هیچ استدلال حقوقی و هیچ تکنیک مسئولیتگریزی نمیتواند آن را از حافظه سیاست حذف کند.
https://t.me/hamidasefichannel2
18 193
دکتر حبیبالله پیمان؛ مردی که از قدرت عبور کرد تا به تاریخ بپیوندد
در تاریخ معاصر ایران، سیاستمدار کم نبوده، روشنفکر نیز کم نبوده و مبارز هم کم نبوده است؛ اما انسانهایی که بتوانند بیش از هفت دهه، در میان تندبادهای تاریخ، بر اصول خود بایستند و هرگز اندیشه را قربانی قدرت نکنند، بسیار اندکاند. حبیبالله پیمان از همین اندکهاست؛ شخصیتی که نامش نه فقط در حافظه یک جریان سیاسی، بلکه در تاریخ آزادیخواهی ایران ثبت شده است.
رد پای او را میتوان در چهار مقطع مهم تاریخ معاصر ایران دنبال کرد؛ از تداوم اندیشه نهضت خداپرستان سوسیالیست و جریان ملی ـ مذهبی پیش از انقلاب، تا مبارزه با حکومت پهلوی، از حضور فعال در روزهای سرنوشتساز انقلاب ۱۳۵۷، تا سالهای طولانی نقد قدرت، دفاع از آزادی و پافشاری بر حقوق شهروندی در جمهوری اسلامی. کمتر شخصیتی را میتوان یافت که این همه تحول سیاسی را از نزدیک زیسته باشد، بیآنکه هویت فکری خود را معامله کند.
پیمان سیاست را شغل نمیدانست؛ سیاست برای او مسئولیت تاریخی بود. از همین رو، نه با پیروزی انقلاب به صف قدرت شتافت و نه با بسته شدن فضای سیاسی، میدان اندیشه را ترک کرد. او از معدود سیاستورزانی است که نه قدرت توانست او را تغییر دهد و نه محرومیت توانست او را خاموش کند.
پیش از انقلاب، او در امتداد سنت نواندیشی دینی و عدالتخواهی، در شکلگیری و تداوم جریانهای ملی ـ مذهبی و سپس با تأسیس «جنبش مسلمانان مبارز» کوشید میان سه مفهوم آزادی، عدالت اجتماعی و ایمان پلی پایدار ایجاد کند. در روزگاری که بسیاری دین را در برابر آزادی و عدالت قرار میدادند، پیمان تلاش کرد نشان دهد این سه، اگر درست فهم شوند، مکمل یکدیگرند، نه رقیب هم.
اما اهمیت تاریخی او تنها به مبارزه با حکومت پهلوی محدود نمیشود.
بسیاری از چهرههای انقلابی، پس از پیروزی انقلاب یا در قدرت حل شدند یا در حاشیه تاریخ ماندند. پیمان راه دیگری برگزید؛ نه به مدافع انحصار قدرت تبدیل شد و نه از نقد مسئولانه دست کشید. او از نخستین کسانی بود که نسبت به حذف نیروهای متکثر انقلاب، محدود شدن آزادیهای سیاسی و فاصله گرفتن جمهوری اسلامی از آرمانهای اولیه انقلاب هشدار داد؛ هشدارهایی که هزینه آن را نیز با محدودیتها، فشارها و محرومیتهای فراوان پرداخت.
همین ویژگی است که او را به شخصیتی متفاوت تبدیل میکند. برخی سیاستمداران با قدرت شناخته میشوند، برخی با شکست، برخی با پیروزی؛ اما حبیبالله پیمان را باید با تداوم شناخت؛ تداوم اندیشه، تداوم اخلاق و تداوم مسئولیت.
او هرگز سیاست را به میدان حذف انسانها تقلیل نداد. حتی در نقد، حرمت انسان را حفظ کرد و باور داشت جامعهای که گفتوگو را از دست بدهد، دیر یا زود گرفتار خشونت خواهد شد. شاید بتوان این میراث را «گفتوگوسالاری» نامید؛ فرهنگی که اختلاف را به دشمنی تبدیل نمیکند و رقابت را از مرز انسانیت عبور نمیدهد.
سرمایه اصلی پیمان نه حزب بود، نه رسانه و نه قدرت؛ بلکه اعتبار اندیشه بود. اعتباری که نه با تبلیغات ساخته میشود و نه با سانسور از میان میرود. او نشان داد که میتوان در حاشیه قدرت ایستاد، اما در متن تاریخ باقی ماند.
در روزگاری که بسیاری از سیاستمداران با تغییر موازنههای قدرت، مواضع خود را تغییر میدهند، او نمونهای از «ثباتمنشی» بود؛ پایداریای که از جمود نمیآمد، بلکه از وفاداری به اصول سرچشمه میگرفت. او بارها دیدگاههای خود را بازاندیشی کرد، اما هرگز کرامت انسان، آزادی و عدالت را از مرکز اندیشهاش کنار نگذاشت.
شاید بتوان مهمترین میراث فکری او را «امیدِ مسئولانه» نامید؛ امیدی که نه بر خوشبینی سادهلوحانه استوار است و نه بر انتظار معجزه، بلکه بر مسئولیت انسان برای ساختن آینده تکیه دارد. امیدی که جامعه را از انفعال و خشونت دور میکند.
جامعه امروز ایران، بیش از هر زمان دیگری، به چنین الگوهایی نیاز دارد؛ انسانهایی که ثابت کنند میتوان هم دیندار بود و هم آزادیخواه، هم عدالتطلب بود و هم مدافع حقوق بشر، هم منتقد قدرت بود و هم از اخلاق سیاسی فاصله نگرفت.
تجلیل از حبیبالله پیمان، تجلیل از یک فرد نیست؛ پاسداشت نسلی است که سیاست را با اخلاق آشتی داد، آزادی را از عدالت جدا نکرد و ایمان را در برابر کرامت انسان قرار نداد. او از نسل سیاستمدارانی است که میخواستند ایران را نه با نفرت، بلکه با آگاهی و گفتوگو بسازند.
تاریخ، در نهایت، صاحبان قدرت را با میزان فرمانرواییشان نمیسنجد؛ با میزان اثری که بر وجدان یک ملت گذاشتهاند، داوری میکند. از این منظر، حبیبالله پیمان تنها یک فعال سیاسی یا یک نواندیش دینی نیست؛ او بخشی از حافظه اخلاقی و فکری ایران معاصر است.
و شاید زیباترین توصیف برای او این باشد: برخی از سیاستمداران در قدرت میمانند؛ اما اندکشماری، چون حبیبالله پیمان، در تاریخ میمانند.
https://t.me/hamidasefichannel2
18 193
کریدور عمان؛ آیا بزرگترین اهرم راهبردی ایران در حال از دست رفتن است؟
در روزهای اخیر، حمله به کشتیها در تنگه هرمز، مواضع تازه دونالد ترامپ، سرنوشت تفاهم اسلامآباد و بحث کریدور دریایی عمان، پرسشهای فراوانی را در فضای سیاسی و رسانهای ایجاد کرده است.
در این برنامه تلاش کردهام، بدون شعار و بدون قضاوتهای شتابزده، تنها بر یک پرسش کلیدی تمرکز کنم:
آیا جمهوری اسلامی برای حفظ بزرگترین داراییهای استراتژیک و ژئوپلیتیک خود در تنگه هرمز دست به یک ریسک بزرگ زد، یا اینکه این اقدام، نتیجهای معکوس به همراه آورد؟
در این گفتوگو، تلاش شده از زاویهای راهبردی به موضوع نگاه شود؛ اینکه چرا مسئله کریدور عمان تا این اندازه برای تهران اهمیت دارد، چه محاسباتی میتواند پشت این تصمیم بوده باشد و چرا ممکن است همین تصمیم، به جای تقویت موقعیت ایران، به افزایش فشارهای سیاسی، اقتصادی و نظامی منجر شده باشد.
این تحلیل، ادعای کشف حقیقت نیست؛ بلکه تلاشی است برای فهم منطق تصمیمها و ارزیابی پیامدهای آنها.
از شما صمیمانه دعوت میکنم این برنامه را ببینید و اگر با تحلیل موافق نیستید، آن را نقد کنید؛ اگر ایرادی میبینید، بیپرده بگویید؛ اگر برداشت متفاوتی دارید، با دیگر مخاطبان در میان بگذارید. گفتوگو و نقد محترمانه، بهترین راه برای نزدیک شدن به درک دقیقتر از مسائل پیچیدهای است که آینده ایران را تحت تأثیر قرار میدهد.
منتظر دیدگاهها، نقدها و پیشنهادهای ارزشمند شما هستم.
https://youtu.be/qf0MaoBERiM?si=GSilnPX_ZWiaWqO8
18 193
کریدور عمان و معمای هرمز؛ آیا جمهوری اسلامی برای حفظ بزرگترین اهرم راهبردی خود دست به ریسک زد؟
حمله به سه کشتی تجاری در کریدور عمانِ تنگه هرمز توسط جمهوری اسلامی، مهمترین پرسش را پیش روی تحلیلگران قرار داده است: چرا ایران حمله کرد؟ چه تهدیدی تصمیمگیرندگان را به این جمعبندی رساند که باید در چنین مقطعی دست به اقدامی با این سطح از ریسک بزنند؟
از منظر تحلیل راهبردی، برای توضیح چنین تصمیمی در سیاست خارجی، بهویژه در مسائل مرتبط با امنیت ملی، معمولاً تصمیمهای پرهزینه بر پایه نوعی محاسبه از تهدید و فرصت اتخاذ میشوند؛ هرچند آن محاسبه بعداً درست یا نادرست از آب درآید.
به نظر میرسد کانون اصلی بحران، نه خود کشتیها، بلکه کریدور دریایی عمان باشد.
اگر در تفاهم اسلامآباد قرار بوده ترتیبات عبور و مرور در تنگه هرمز، دستکم در دوره شصتروزه، با در نظر گرفتن ملاحظات امنیتی ایران مدیریت شود، ایجاد مسیر جایگزین در نزدیکی سواحل عمان میتوانست از نگاه تهران به معنای کاهش ارزش مهمترین داراییهای استراتژیک و ژئوپلیتیک کشور باشد. اهمیت تنگه هرمز تنها در موقعیت جغرافیایی آن نیست، بلکه در این واقعیت نهفته است که یکی از معدود اهرمهای مؤثر ایران برای اثرگذاری بر معادلات امنیت انرژی و مذاکرات با آمریکاست.
از این منظر، ممکن است تصمیمگیرندگان ایرانی به این جمعبندی رسیده باشند که اگر این کریدور تثبیت شود، آمریکا بدون آنکه امتیاز راهبردی مهمی بدهد، مهمترین ابزار فشار ایران را خنثی خواهد کرد. در چنین شرایطی، تهران با این پرسش روبهرو میشد که اگر هم کریدور جایگزین فعال شود، هم معافیتهای اقتصادی بهتدریج بازپس گرفته شود و هم کنترل عملی ایران بر مسیرهای حساس کشتیرانی کاهش یابد، با چه اهرمی قرار است وارد ادامه مذاکرات شود؟
اگر این تحلیل درست باشد، حمله به کشتیها بیش از آنکه تلاشی برای آغاز یک درگیری جدید باشد، تلاشی برای جلوگیری از تغییر قواعد بازی بوده است؛ پیامی مبنی بر اینکه امنیت هرمز بدون در نظر گرفتن ایران قابل تأمین نیست.
اما همینجا پرسش مهمتری مطرح میشود.
درست بودن تشخیص تهدید، الزاماً به معنای درست بودن شیوه مقابله با آن نیست.
ممکن است تهران تهدید را بهدرستی تشخیص داده باشد، اما ابزار انتخابشده برای مقابله با آن، نتیجهای معکوس ایجاد کرده باشد.
آنچه تاکنون رخ داده، دستکم در ظاهر، نشان میدهد که آمریکا برخلاف انتظار احتمالی تهران، واکنش خود را به اعتراض سیاسی یا فشار محدود منحصر نکرد. لغو معافیت نفتی، حملات نظامی و تلاش برای تثبیت این روایت که ایران آغازگر تنش بوده است، نشان میدهد واشنگتن کوشیده همان اقدامی را که قرار بود قدرت چانهزنی ایران را حفظ کند، به ابزاری برای افزایش فشار بر تهران تبدیل کند.
در نتیجه، کارت هرمز، دستکم در کوتاهمدت، از یک اهرم مذاکره به موضوعی برای تشدید فشار تبدیل شد.
با این حال، نباید از زاویه مقابل نیز غافل شد. ممکن است در محاسبات تهران، گزینههای غیرنظامی یا پیشتر آزموده شده بودند یا توان جلوگیری از تثبیت کریدور عمان را نداشتند. در چنین برداشتی، تصمیمگیرندگان شاید به این نتیجه رسیده باشند که تنها راه جلوگیری از تثبیت وضع جدید، ایجاد هزینه عملی برای اجرای آن است. این منطق، حتی اگر وجود داشته باشد، بهخودیخود نشاندهنده موفقیت راهبرد نیست؛ زیرا در سیاست خارجی، موفقیت یک تصمیم نه با نیت آن، بلکه با پیامدهای آن سنجیده میشود.
به همین دلیل، پرسش اصلی امروز این نیست که آیا ایران حق داشت نسبت به کریدور عمان حساس باشد یا خیر. حساسیت نسبت به از دست رفتن یک دارایی استراتژیک و ژئوپلیتیک، از منظر هر کشوری قابل درک است.
پرسش اصلی این است که آیا راهی وجود داشت که هم ارزش راهبردی تنگه هرمز حفظ شود و هم آمریکا نتواند با اتکا به حمله به کشتیهای تجاری، اجماع سیاسی و حقوقی گستردهتری علیه ایران ایجاد کند؟
شاید پاسخ قطعی به این پرسش، بدون اطلاع از جزئیات تفاهم و محاسبات داخلی دو طرف ممکن نباشد. اما همین پرسش، مرز میان یک راهبرد موفق و یک راهبرد پرهزینه را مشخص میکند.
در نهایت، دلایل حملات جمهوری اسلامی به کشتیها در تنگه هرمز را میتوان تلاشی برای جلوگیری از کاهش ارزش بزرگترین داراییهای استراتژیک و ژئوپلیتیک ایران در میانه یک مذاکره حساس دانست. با این همه، تجربه همین چند روز نشان میدهد که حتی اگر هدف راهبردی قابل فهم باشد، زمان، شیوه و ابزار اجرای آن میتواند همان داراییهای استراتژیک و ژئوپلیتیک را، دستکم در کوتاهمدت، به عاملی برای افزایش فشار و تضعیف موقعیت مذاکرهای تبدیل کند.
این همان نقطهای است که موفقیت یا شکست هر راهبردی در آن سنجیده میشود.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
