1 836
Подписчики
Нет данных24 часа
+67 дней
+2530 дней
Архив постов
1 837
این جان رمیده را به تن برگردان
غربت زدهای را به وطن برگردان
سردم شده بی تو خالی از خود هستم
آغوش مرا بیا به من برگردان
#واران
1 837
از صورت من چاهِ دهان را بردار
یا فکر و خیالِ غمِ نان را بردار
ای بیل مکانیکی غمگین! ای شعر !
از روی من آوار جهان را بردار
#واران
1 837
Repost from دەروەچ// دريچه
چند شعر از مجموعه شعرهای سپید کوردی در دست انتشار جلیل صفربیگی
🔸
۱
دەسەێلم
پڕن دە تەپوتۆزِ سیمان
ده پشتِ گاریِ قورسِ کارگاه
جووانیم بار کەم
ئوو ههر شهو
ئەرا ژنەم
باس خەنەی کەپەنەکِ پەروانە کەم...
(ترجمه فارسی)
دستهایم
پر از گردوغبارِ سیمان است
پشتِ گاریِ سنگینِ کارگاه
جوانی ام را بار میزنم
و هرشب
برای همسرم
از حنای بالِ پروانه میگویم..
🔸🔸
۲
ورسگمەو
شێعر نووسم،
سەردمەو
شێعر نووسم...
دەسەێلم لێواوڵێو ده گەچ و سیمانن و
شێعر نووسم.
پەروانەیل
جان و دە سەر زامەێلم نیشن،
تا باڵەێلیان
ده خوێنِ هەڵقوڵیاگم رەنگین بکه ن.
دە نام شاریگ ک نان
ده پشتِ دیوارەیلِ سەرد شاریاگوەس،
م وە گاریِ بەتاڵِ باوگم
خەمِ ئەزرەت بار کەم؛
سەرم نەنەمە سەر بالِشێگ
ک بۆی ڕەنچ و ورسگی نات
تەنیا له ناو تاریکیی ئێ ماڵە بێچراغه،
وە زامەێلم که پەروانەیل لێ نیشتنە،
کووچەیلیگ ڕووشن کەم
کە نان و شێعر
لە جادەێلی فرە وفرین!
(ترجمه فارسی)
گرسنهام و
شعر مینویسم،
سردم است و
شعر مینویسم...
دستهایم آغشته به گچ و سیمانند و
شعر مینویسم.
پروانهها
میآیند و بر زخمهایم مینشینند،
تا بالهایشان را
از خونِ جوشیدهام رنگین کنند.
در شهری که نان
پشتِ دیوارهای سرد پنهان است،
من با گاریِ خالیِ پدرم
غمِ حسرت و آرزو بار میزنم؛
سرم را بر بالشتی نگذاشتم
که بوی رنج و گرسنگی ندهد...
تنها در تاریکیِ این خانهی بیچراغ،
با زخمهایم که پروانهها بر آن نشستهاند،
کوچههایی را روشن میکنم
که نان و شعر
در جادههایش پر از برف است!
🔸🔸🔸
۳
ورسگمانە،
نە گەنِم دیریمن
نە ئارد...
باوگم ده ژێر بارِ شەرم
هۊرد و خەمیر بوویه
بۆو نانِ سزیاگ
ده دڵِ داڵگم جایگ
تیر بویمن؛
(ترجمه فارسی)
گرسنهایم،
نه گندمی داریم
نه آردی...
پدرم زیرِ بارِ شرم
خرد و خمیر شده
بوی نانِ سوخته
از دلِ مادرم میآید
سیر شدیم.
@darwachdariche
1 837
با نیت کشتن چراغم آمد
با قصد براندازی باغم آمد
پاییز خوش آمدی ولی دیر چرا؟
پیش از تو زمستان به سراغم آمد
#واران
1 837
Repost from بویِ پیرُهَن
گفتم به سرو، چون تو ندیدم سهیقدی!
آهی کشید و گفت نهالِ بلندِ او...
#بیدل
1 837
آغوش بیاور و بجنبان دستی
شاید که نجاتم دهی از بدمستی
یک بوسه برای این همه زخم کم است
گیرم دهن باز یکی را بستی
#واران
1 837
نان نیست اگرچه ، نقد جان دارم که
صخرهست اگر چه ، نردبان دارم که
گرم است همیشه غار من همسایه
هیزم که نباشد استخوان دارم که
#واران
1 837
ای مرگ تو دیر آمدی ما مردیم
ماندیم در انتظار و تنها مردیم
شد سخت ترین کار جهان مردن ما
مردیم هزارمرتبه تا مردیم
#واران
1 837
بر صورت من خون دلم را بفشان
من را به عزای آرزویی بنشان
امروز به من زخم جدیدی نزدی
ای حضرت عشق روزی ام را برسان
#واران
1 837
گیر سر خود به کشتزاری زدهای
صدبافهی گندم به کناری زدهای
کی رود مهار می شود با کش مو؟
سنجاق سری به آبشاری زدهای
#واران
1 837
حتی گرهی ز کار من نگشودند
دردی به هزار درد من افزودند
خونی نزد از سینهی من فواره
ای عشق! گلولههات مشقی بودند
#واران
1 837
حتی گرهی ز کار من نگشودند
دردی به هزار درد من افزودند
خونی نزد از سینهی من فواره
ای عشق! گلوله هات مشقی بودند
#واران
1 837
ای تیغ به دست با رگم ساز زده
با حنجر زخم زیر آواز زده
ای پخش شده در تن من تنهایی!
ای غدهی بدخیم متاستاز زده
#واران
1 837
من شیر شکارگیر باغ عدمم
در فکر رسیدن به تو در هرقدمم
ای مرگ ! گوزن وحشی جنگل مه
کی شاخ تو می رود فرو در شکمم؟
#واران
1 837
با سرعت برق و باد از اینجا بگذر
حتی نکن از دور تماشا بگذر
ای عشق اگر دوباره ما را دیدی
لطفا سر خر کج کن و از ما بگذر
#واران
1 837
Repost from درنگ
محمد لوطیج
۱
ما اناری را شکافتیم
درون انار
برف می بارید
۲
آفتاب
لابد چیزی می داند
که بی وقفه
می دود
۳
به خوابم آمد
و دیوانه کننده تر این که
من لمس اش کردم
۴
کودک خندید و گفت
این جا خانه ی ماست
اما
آنها
تفنگ داشتند.
۵
زنی که دو تا سیب
با خودش برده باشد
گم نمی شود.
#محمد_لوطیج
https://t.me/derangeadabi
1 837
دلخوش نه به بارانم و برق و رعدش
نه طالع آسمان و نحس و سعدش
سنگی هستم که قعر دریا غرقم
گیرم که از آب هم درآیم ، بعدش؟
#واران
1 837
دلتنگ تو راه رفتم آمد باران
از روی سرم چرا نشد رد باران؟
بی چتر، بدون تو، خیابان ، گریه
کبریت کشید و آتشم زد باران
#واران
