ru
Feedback
سایه‌روشن

سایه‌روشن

Открыть в Telegram

روزنوشت‌های پراکنده‌ی یک : دکتر داروساز بورد تخصصی اقتصاد دارو نویسنده معلم ادبیات فارسی و به طور کلی بنده‌ی خدا مراقب خودتان باشید.

Больше
1 504
Подписчики
Нет данных24 часа
+27 дней
+1230 дней
Архив постов
فکر کنم یکی از دلایلی که میتوانم عاشق کسی باشم همین خواهدبود که این مزخرفاتی که می‌گویم را بفهمد و او هم مثل من ذوق کند. متاسفانه با این اوصاف ناکام از دنیا خواهم رفت🤣🤣 خصوصا که شک دارم اصلا دارم پرت و پلا می‌گویم یا واقعا این چیزها شبیه هم‌اند.

+1
این موسیقی‌ای بود که توی سرم می‌پیچید. مخصوصا همین ثانیه‌ی 00:10 که جاهای مختلفی هم تکرار می‌شود هی زور زدم زور زدم تا رسیدم به آهنگ بعدی که توی سینما شنیده بودم

امشب داشتم توی سرم آهنگ می‌زدم برای خودم. بعد کم کم هی یک شعر فارسی پیچید توی سرم. خیلی زور زدم. خیلی خیلی زور زدم. فهمیدم یک بار آن شعر را بعد از کلی گریستن با فیلم درخت گردو روی تیتراژ آن توی سینما شنیده بودم. خلاصه الان حس می‌کنم ملودی علیرضا قربانی توی درخت گردو یک ربطی به این قطعه‌ی الِنی کارائیندرو دارد. حیف که موسیقی بلد نیستم. واقعا حیف. و گرنه اینقدر خل نمی‌شدم.

توی حیاط کارخانه که راه می‌روم، با کارگرها که سلام‌علیک می‌کنم، توی جلسه با مدیرها، توی سخنرانیِ فلان‌جا، موقع فلان ارائه، کلا وقتی کار باید انجام بشود، یکی نداند گمان می‌کند ناخدا اهبِ موبیدیک دارد سکه را می‌کوبد به دکل و می‌گوید هر که نهنگ سفید را بگیرد، سکه‌ی طلا برای اوست. وقتی از نظرم کسی به‌اندازه کافی لیاقت انجام کاری را ندارد و باید به او فهماند که نمی‌داند دارد چه کار می‌کند، انگار بازرس ژاورِ بینوایان‌ام و ژان‌والژان را گرفتار تیزبینی و قانون‌مداری‌ام کرده‌ام و تاکید دارم که قانون، قانون است. اصلاح هر سیستمی را در ایرانِ امروز لزوما با طراحی و فرایند نمی‌دانم و گاهی لیدی‌مکبث می‌شوم که نقشه‌ی قتل دانکن‌های سازمان را می‌کشد و می‌گوید مکبث هم بهتر است شیرمرد باشد. ولی امان از وقتی کار تمام می‌شود. وقتی کار تمام می‌شود هم باباگوریوی کتابِ بالزاک‌ام هم آن زنی که توی جنایت و مکافات به پای راسکولنیکف افتاد. معمولا البته شاهزاده‌میشکینِ ابلهِ داستایِوسکی‌ می‌شوم که معتقد است آدم باید برای همه متاسف باشد چون همه‌شان تقصیر خودشان نیست. ✍امیرمحمد دهقان @sayershan

به مِیْ پرستی از آن نقشِ خود زدم بر آب که تا خراب کنم نقشِ خود پرستیدن

نشسته‌ام به شمردن کارهایم توی روزی که گذشت و حاصل جمع را که می‌بینم، غصه می‌خورم. گشودگی ما در برابر حس دیگران، احتمالا از هوش ماست؛ اما لعنت بر هوشی که ما را ناآرام‌تر می‌کند. ما حسِ دیگران را بیش از حس‌کردنی معمولی می‌فهمیم و همین بلای جانمان می‌شود. به دیگران گوش می‌دهیم و نمی‌توانیم فقط بشنویم. بعد کمی از غم را از توی حرف‌هایش برمی‌داریم و روی دوش‌هایمان می‌گذاریم. توی چشم‌های دیگران نگاه می‌کنیم و نمی‌توانیم فقط ببینیم. بعد کمی از غم‌ را از توی چشم‌هایش برمی‌داریم و... . بارها تمرین کرده‌ایم. اگر حس بدی از سردیِ نگاه کسی گرفتیم، گوشه‌ای یادداشتش کنیم و سعی کنیم بعدتر برایش وقت بگذاریم و تصور کنیم برگ خشکی رو آب است که با جریان آب می‌رود. هدف این است که افکار و احساسات بدی که از دیگران می‌گیریم را از خودمان مثل آب عبور بدهیم، اما می‌بینیم پایمان را توی آبِ وجود دیگری خیس کرده‌ایم و حتی تا گلویمان را آب گرفته و داریم غرق می‌شویم. سنگینی بارهای روی دوشمان زمین‌گیرمان می‌کند و بعد، خسته‌ی خسته که شدیم، گریه می‌کنیم. این شاید همان آب زلالی است که قرار بود از ما عبور کند. ✍امیرمحمد دهقان @sayershan

زندگیِ ماهایی که یار و دلبر یا لااقل دوستان سهل الوصولِ پرتکرار و این چیزها نداریم، یک وقت‌هایی کمی سخت می‌شود. مخصوصا روزهایی که دیگر کار هم نمی‌کنیم و فقط خودمانیم و اتاقمان و نزدیک‌ترین ارتباطی که تجربه می‌کنیم، ارتباط با کتاب‌هاست. هی از خودمان می‌پرسیم مشخصا "من چرا هستم؟" می‌دانیم پاسخی درخور نخواهیم یافت و صرفا چون خودِ این پرسش، پرسشِ مهمی است، می‌پرسیم‌اش. بی‌آنکه هرگز به پاسخی برسیم. بعد به تمامِ نداشته‌هایمان بیش از داشته‌هایمان فکر می‌کنیم. خصوصا وقت‌هایی که برای خودمان نگذاشتیم. کم‌کم به خودمان می‌آییم و می‌بینیم حاصلی جز بی‌حوصلگیِ مطلق برایمان نمانده. به آن پایین نگاه می‌کنیم؛ به هر جایی که بالاتر از آن ایستاده‌ایم. گمان می‌کنیم خوشبخت نیستیم. اما پایین را که می‌بینیم چه موقعیت‌های بدتری برای سقوط در آن‌ها هست. خدا را شکر می‌کنیم. مهم نیست چرا باید باشیم. مهم این است با این همه احتمالِ خوب برای نبودن، هنوز وجود داریم. ✍امیرمحمد دهقان @sayershan

برای "خودت" وقت می‌ذاری؟

دو یار زیرک و از بادهٔ کهن دو منی فراغتی و کتابی و گوشهٔ چمنی من این مقام به دنیا و آخرت ندهم اگر چه در پِی‌ام افتند هر دم انجمنی هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی بیا که رونق این کارخانه کم نشود به زهدِ همچو تویی، یا به فسق همچو منی ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن در این چمن که گلی بوده است یا سَمنی ببین در آینهٔ جام، نقش‌بندیِ غیب که کس به یاد ندارد چنین عجب زَمنی از این سَموم که بر طَرْف بوستان بگذشت عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی مزاجِ دَهر تَبَه شد در این بلا حافظ کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی؟ ✍حضرت حافظ @sayershan

من فکر می‌کنم هرگز نبوده قلبِ من اینگونه گرم و سُرخ:  احساس می‌کنم در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زای چندین هزار چشمه‌ی خورشید در دلم می‌جوشد از یقین؛ احساس می‌کنم در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس چندین هزار جنگلِ شاداب ناگهان می‌روید از زمین.   آه ای یقینِ گم‌شده، ای ماهیِ گریز در برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو! من آبگیرِ صافی‌ام، اینک! به سِحرِ عشق؛ از برکه‌های آینه راهی به من بجو!  من فکر می‌کنم هرگز نبوده دستِ من این سان بزرگ و شاد: احساس می‌کنم در چشمِ من به آبشرِ اشکِ سُرخ‌گون خورشیدِ بی‌غروبِ سرودی کشد نفس؛ احساس می‌کنم در هر رگم به هر تپشِ قلبِ من کنون بیدارباشِ قافله‌یی می‌زند جرس.   آمد شبی برهنه‌ام از در چو روحِ آب در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه گیسویِ خیسِ او خزه‌بو، چون خزه به‌هم. من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس: «ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!»  ✍احمد شاملو @sayershan

روزی رفته بودم به دهی کوچک. پدربزرگ پیر نود ساله‌ای مشغول غرس درخت بادامی بود. با تعجب گفتم: پدر جان، چه می‌کنی؟ جواب داد درخت بادام می‌کارم. با آن که قوزی در پشت داشت، رویش را برگردانده اضافه کرد: پسر جان، من طوری زندگی می‌کنم که انگار هرگز نخواهم مرد. بالافاصله در مقابل سخنش، متقابلاً، گفتم: و من طوری زندگی می‌کنم که گویی همین لحظه چشم از جهان فرو خواهم بست. ارباب، حق با کدام ما بود ــ او یا من؟ 📚زوربای یونانی ✍نیکوس کازانتزاکیس @sayershan

🌿میلاد باسعادت حضرت محمد (ص)، رحمه للعالمین، مبارک باد🌿 گزیده ای از سخنان امام موسی صدر را در کتاب آن همیشه مهربان می‌شنوید.

او دیگر هیچ کتابی درباره‌ی نازایی نخواهد نوشت. حالا پس از همه‌ی این سال‌ها مادر شده است. صدای لرزان و پر از اشک و بدون نفسش را، وقتی خبر دیدن دختران دوقلوی تازه چشم‌به‌جهان‌گشوده‌اش را بهمان داد، هرگز فراموش نخواهم کرد. یک روز عکس بچه‌های خودش را به دیوار خواهد زد و پاهای بچه‌های خودش توی دمپایی‌های بچه‌گانه‌ی دستشویی خانه‌شان خواهد رفت. او حالا خوشبخت‌ترین زن دنیاست و به سیاحتِ مادربودن دعوت شده است. بعد از تمام دعاهایمان، حالا خدا را شکر. خدا را صدهزار بار شکر. @sayershan

جمعه، ششمین روزِ ششمین ماهِ سال. من و هم‌نسل‌های من کنجی از اتاق یا خانه‌مان افتاده‌ایم و اگر چه روزی نیست که در تکاپو و تلاش نباشیم، به خالی بودنِ عصر جمعه فکر می‌کنیم. به این که جایی برای رفتن و رفقایی با حالِ رفتن نمانده. دلِ ماندن نمانده و روزگار، یکنواخت و خفه است. زمانه، زمانه‌ی تاب‌آوردن است و ما بی‌تاب. به داشته‌هایمان می‌بالیم اما حسرت نداشته‌هایمان هنوز هم خفه‌مان می‌کند. حسرت هر چیز و هر کسی که دوست داشتیم و نتوانستیم داشته باشیم‌اش. تویوتایی که از نوجوانی نشان کرده بودیم، کتابخانه‌ای که چشممان گرفته بود، کوچه‌ای که خیلی دلمان می‌خواست خانه‌مان آنجا باشد، زنی که دوستش داریم، مردی که دلمان می‌خواست باشیم، کودکی که بغلش نکردیم. جمعه را دوست دارم. صادقانه توی روی آدم وای‌می‌ایستد و می‌گوید چه کثافتی را داریم زندگی می‌کنیم. ✍امیرمحمد دهقان

با سپاس از معرفت جامعه‌ی دندانپزشکی کشور

مسئولیت کامل اینکه به جای هنر، موسیقی و ادبیات به سراغ داروسازی به عنوان یک رشته آکادمیک رفتم، نه‌تنها با من است که به تلاش تمام سال‌های تا حالا طی‌شده می‌بالم. داروساز شدن از مسیر دانشگاه است و مسیر دشوار و پرپیچ و خمی است. اما تمام سال‌های طی‌ مسیر داروساز شدن به ادبیات فکر می‌کردم. هنوز هم فکر می‌کنم. هنوز هم طی مسیر می‌کنم. توی تمام کلاس‌های دانشگاه یا خواب بودم یا ترس این را داشتم که استادی با یکی از کتاب‌های توی دستم بیرونم بیندازد. این کلاس، آن کلاس می‌کردم. صبح‌ها داروسازی می‌خواندم، عصرها می‌رفتم به این و آن ادبیاتِ کنکور درس می‌دادم یا کتاب می‌نوشتم، شب‌ها تا نیمه‌های شب پای درس این معلم و آن معلم بودم برای داستان‌نوشتن. در سریع‌ترین حالت ممکن و بدون مشروطی از شر دانشگاه خلاص شدم و داروساز شدم و به انسانی‌ترینِ تخصص‌های داروسازی روی آوردم و جهانم شد اقتصاد و مدیریت دارو. بعد از این که داروخانه و شیفت را درنوردیدم، زدم توی صنعت و سگ‌دوی مطلقی که حاصلش شد خواندنِ کمتر و نوشتنِ کمتر. حالا ادبیات خونم کم شده. و به گمانم اگر دوباره زیاد نشود؛ بمیرم. و کاش یا این بشود یا آن. روز داروساز مبارک. @sayershan

🔶هشتاد و چهار محمد این را برایم فرستاد. چهار سال پیش توی کلاس درک شعر او را شناختم. به او می‌گویند شاگرد اما من دوست ندارم او را به این نام صدا کنم. خیلی وقت‌ها توی این چهار سال برایم موسیقی می‌فرستاد.این یکی را با درد فراوانِ کمر و وقتی حوصله‌ی زندگی را نداشتم گوش کردم. ناخودآگاه چشمانم بسته شد. نور را از پشت پلک‌هایم حس کردم. نور و تصاویر پراکنده‌ای که روی این نور عبور می‌کنند. تصاویری از خاطرات کودکی تا حال، تنبیه‌ها، بوسه‌ها، بغل‌شدن‌ها، عاشق‌شدن‌ها، پیاده‌گزکردن‌ها، گنبدهای جاهایی که دلم زود برایشان تنگ می‌شود و از همه بیشتر آدم‌ها؛ آدم‌هایی که دوستشان داشتم و دارم. توی همین دو دقیقه و چهل و دو ثانیه، جهان پیش پایم کوچکتر شد. چیزی نزدیک به هیچ. همیشه فکر می‌کردم ارزش آدم‌ها به کارکردهایشان است. حالا می‌فهمم ارزش آدم‌ها در وجود داشتنشان است. حتی ارزشِ من. چه دوستم داشته باشید، چه نه، من وجود دارم؛ با تمام سرگشتگی و حیرت و درد و تردید و خستگی و لبریزی. ✍امیرمحمد دهقان @sayershan

روزتون مبارک رفقای پزشکِ عزیزم @sayershan

یادمه یه کانال هایی بودن هر کلاس کوفتی هر جا برگزار می‌شد سریع فیلماشو میدزدیدن میذاشتن فیلم‌ها در سایت کاد ذخیره نشده اما احتمالا آرشیوِ دزدها کامله اگر بهشون دسترسی داشتید، فیلم‌های منو بیابید و جایزه بگیرید

سلام خیلی وقت پیش من کلاس‌هایی داشتم به اسم درک و دریافت شعر و کلاس دیگری به اسم لذت ادبی خیلی بعید است اما آیا کسی هست که فیلم‌هایشان را داشته باشد؟ اگر هست پیام بدهد: @loatincreation