es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete 👈

سایه‌روشن

سایه‌روشن

Ir al canal en Telegram

روزنوشت‌های پراکنده‌ی یک : دکتر داروساز بورد تخصصی اقتصاد دارو نویسنده معلم ادبیات فارسی و به طور کلی بنده‌ی خدا مراقب خودتان باشید.

Mostrar más
1 498
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
-1230 días
Archivo de publicaciones
صبح توی اتاق بازرگانی جلسه داشتم. موضوع جلسه برایم مهم بود و می‌خواستم سر وقت برسم. ساعت ۶ صبح از خانه زدم بیرون. مردم تهران هفته را از یکشنبه یادشان می‌افتد و هول می‌شوند و لُخت می‌پرند توی اتوبان. صبح یکشنبه‌ تهران قیامت است. دو ساعت تمام، دقیقا دو ساعتِ تمامِ لعنتی توی راه بودم تا سر ساعت ۸ رسیدم به اتاق بازرگانی. دور تا دور مطهری و قائم‌مقام و میرزای شیرازی را طواف کردم و جای پارک نیافتم. آخر هم اشتباهی پیچیدم توی یکی از کوچه‌های پایین مطهری و دوربین طرح ترافیک جریمه‌ام هم کرد. بعد هم غمگین شدم و انگار از اینکه این‌همه تلاش کردم سر موعد برسم و باز هم نشد، عصبانی شدم و جلسه را نرفتم. برای کاری اداری باید می‌رفتم توی یکی از ارگان‌ها. هفته‌ی پیش گفته بودند بیا. عذرخواهی کردم که من سفرم و بعدتر باید بیایم. گفتند فلان روزها از این ساعت تا آن ساعت هستیم. رفتم. نبودند. راحت گفتند استثنائا امروز نیامدند. رفتم تا استادم را ببینم. بدجوری مریض شده بود و گفت بهتر است بعدا هم را ببینیم. جلسه‌ی ظهرم را هم کنسل کردم. همانجایی که بودم زدم کنار و خوابیدم. تُف توی یکشنبه‌های کاری تهران. ✍امیرمحمد دهقان @sayershan

غروب شد. از کار خسته شدم. گردن هم درد خستگی را مضاعف کرده. باید منتطر باشم برای جلسه‌ای کاری. توی حیاط کارخانه پلکانی هست که می‌شود کمی بالاتر از سطح زمین روی آن ایستاد. روی آن می‌ایستم و به آن‌سوی دیوار روبرو خیره می‌شوم. نگاهم را می‌دوزم به به پرچمِ ایران. هر بار از کار خیلی خسته‌ام نگاهش می‌کنم. هم لبخند می‌زنم و هم چشم‌هایم خیس می‌شوند. توی جاده‌مخصوص کرج کارخانه‌های زیادی هستند که دارند تلاش می‌کنند چیزی تولید کنند و نانی به دیگران بدهند و خودشان هم سودی کسب کنند. سهم کارخانه‌‌ی ما از این صدها کارخانه و هزاران نیروی کار، یک کارخانه و پانصد و چند نیروی کار برای ساختنِ داروست. روزهای سختی را پشت سر گذاشته‌ایم و روزهای سخت‌تری پیش رویمان خواهد بود. تقریبا یقین دارم که خیلی سخت زمین خواهیم خورد و چاره‌ای جز اینکه بلد باشیم دوباره بلند شویم نخواهیم داشت. کودکانی هستند که مبتلا به فلج مغزی‌اند. برخلاف ترحمی که ما در دلمان به آن‌ها می‌کنیم، عادت مهم آن‌ها، این است که به محض این که نقش زمین می‌شوند، می‌زنند زیر خنده یا لااقل ناراحت نمی‌شوند. به نظر می‌رسد وقت آن است که یاد بگیریم همچون این کودکانِ کم‌توان، سقوط کنیم و به سقوط خود بخندیم، بیفتیم و دوباره روی پاهایمان بلند شویم. فکر کنم پس از سختی، آسانی نیست. در دلِ هر سختی‌ و همراه آن آسانی‌ای نهفته است. ان "مع" العسر یسری؛ اگر چشم‌هایم آن‌قدر ایمان بیاورند که ببینند. ✍امیرمحمد دهقان @sayershan

سقوط حتمی و برخاستنِ دوباره @sayershan

فَهَبْنِي يَا إِلَهِي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ وَ رَبِّي صَبَرْتُ عَلَى عَذَابِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِكَ در آن حال، گیرم که بر آتش عذاب تو ای خدای من و سیّد و مولای من و پروردگار من صبوری کنم؛ چگونه بر فراق تو صبر توانم کرد؟ ✍دعای کمیل @sayershan

وقت خداحافظی، چایِ نیم‌شب ما را آنقدر گرم نگه دارد که تا دیدار دوباره هیچ چیز را فراموش نکنیم @sayershan
وقت خداحافظی، چایِ نیم‌شب ما را آنقدر گرم نگه دارد که تا دیدار دوباره هیچ چیز را فراموش نکنیم @sayershan

یک گوشه نزدیکی ضریح می‌نشینم و به جای حرف زدن دردهایم را تصویر می‌کنم. عزیزانم را، بیماری‌ها را، شانه‌های سنگین از بار زندگی را، دوست‌داشتن‌ها را، امیدها و ناامیدی‌ها را، خستگی‌ها و ناتوانی‌ها را، تنگی رزق‌ها را و البته پرچم ایران را. و بعد بین خیسی چشم‌هایم می‌گویم "از دریچه‌ی چشم‌های من دنیا را می‌بینی؟ خودت آن‌هایی که صلاح است را درست کن." شما چیزی نمی‌خواهید: @lostincreation @sayershan

07-5.pdf2.69 KB

یادآوری

+2
اگر همین الگویی که یا موسسات کنکوری پیش رفته را در پیش بگیرد، همین ایشان بیست سال بعد هم احتمالا دارد با تمام داروخانه‌های اطراف مطبش قرارداد می‌بندد و همزمان برای یک دارو با ده شرکت داروسازی هم قرارداد می‌بندد. تمامش تقصیر خودش نیست. در واقع بخش زیادیش تقصیر خودش نیست. جامعه و سیستم و اقتصاد او را اینطور کرده. اما خب عوامل بیرونی زیادی هم بود که تقصیر او نباشد و سبب شکست در کنکور شود. پس حالا که با تلاش توانسته به عوامل بدِ بیرونی غلبه کند؛ امیدوارم بخت و خدا یارش باشد و بعدتر اگر واقعا طبابت کرد؛ دیگر همزمان از همه پول نگیرد و بگوید این بهترین است. احتمالا باز هم با تلاش می‌شود بر محیط و عوامل و بهانه‌های بیرونی غلبه کرد. ✍امیرمحمد دهقان @sayershan

Mensaje de voz09:45

سلام خسته نباشید ببخشید مزاحمتون شدم میشه در مورد رشته داروسازی توضیح بدید اگه نکات ریزی تو این رشته وجود داده یا اگه خودتون چیزی میدونید که میتونه برای انتخاب رشته کمک کننده باشه

Mensaje de voz09:53

خیلی ممنونم از لطفتون خب برای سوال اول← 1.ببینید همونطور که مطلع هستید پیش میاد خیلی ها بگن که با تلاش صرف و با حداقل‌ها هم شما میتونی بهترین دانشگاه ها قبول بشی.و خب همش به تلاش بستگی داره.خب من میخوام از شما که خودتون شکر خدا در این مسیر سرافراز بیرون اومدید،آیا واقعا همینجوری هست و میشه با تلاش صرف موفق شد یا به ایمان و اعتقاد قلبی خود شخص هم بستگی داره. 2.خیلی وقتا برای من پیش میاد که تو مدرسه تلاشمو میکنم،درسمم خوب میخونم و خب در حد خودم دارم به شکل مطلوبی میرم جلو! حالا یسریا میان اصطلاحاً جلو پای آدمو منو میکنن یا کلماتی رو به‌کار میبرن که انگاری دارم کار اشتباهی میکنی و یجورایی امیدامو کور میکنن.خب متاسفانه خیلی‌از اون اشخاص هم دوستان با هم کلاسی من هستن که البته این موضوع رو نمیخوام ولی خب اجتناب ناپذیر شده برام. حالا شما در ارتباط با این مواقع و اشخاص پیشنهادی دارید که بهم بکنید؟ 3.من تابستون امسال تصمیم گرفتم که برم پکیج ماز رو خریداری بکنم با توجه به بررسی که از شرایط داشتم. و خب از اونجایی که اون دو ماه اول رو نبودم ،یکمی جا موندم از کلاس و درسا 😅 حالا میخوام بدونم بنظر شما بهتره که خودم رو به کلاسا برسونم یا باز آزمونا رو بیشتر شرکت کنم؟

اگر خواستید درباره نتایج کنکورتان چیزی بگویید: @lostincreation

اگر نمیدانید بگویید یا نه؛ بگویید: @lostincreation

از بلایای جهان از درد خواب نرفتن و فکر بیهوده کردن و وضعیتی خارج از توان اکنون را خواستن است

فکر کنم توی آن سال‌ها کسی به همان اندازه که من سعی می‌کردم صادق باشم، صادق نبود. صداقت آنقدر چیز عجیبی بود که همه درباره‌ی من فکر می‌کردند چه سیاست‌ورزانه عمل می‌کنم! اما سیاست که پدر و مادر ندارد. مگر نان بود که آن را ورز بدهم؟ من فقط وقتی کسی را دوست داشتم توی صورتش نگاه می‌کردم و می‌گفتم. بعد توی صورتم نگاه می‌کرد و می‌گفت "نه". مردد بود. فکر میکرد حتما چیزی پشت این دوست‌داشتن هست. چیزی مثل سیاست. بعد جلوی صورتم می‌ماند و بَزَک می‌کرد که باز دوستش داشته باشم. بعد هی خشم و خستگی و خشم و خستگی روی هم جمع می‌شد. می‌زد به گردن و ستون مهره‌هایم. از شدت ناآرامی مجبور می‌شدم توی صورت کسانی که دوستشان ندارم هم نگاه کنم و بگویم دوستشان ندارم. تحملم کم می‌شد. اما آن‌ها گمان می‌کردند من دشمنشان هستم. اما من اصلا به آن‌ها فکر نمی‌کردم. نمی‌شود که آدم به دشمنش فکر هم نکند. بعد هم دوست‌داشتنی‌های مردد با دوست‌نداشتنی‌های خوددشمن‌پندار اتحادیه‌ی شکنجه‌گران روحم را تشکیل دادند. چند سال همین شکلی گذشت. روحم سرطانی شد. همه فکر می‌کردند می‌میرم. فکر کنم درست فکر می‌کردند. کاش درست فکر می‌کردند. ✍امیرمحمد دهقان @sayershan

آقای امیرخانی! شما ماه‌هاست در کمایید و ما دو جنگ از دست داده‌ایم و میان تمام نویسندگان، نشد شما را که آرزویم بود ببینم. این ویدیو را ببینید تا به خواندن متن "نفحات نفت" برسید( 04:24 ): خانواده ای هست؛ مفلوک. کار پدر بدانجا کشیده است که مجبور است طلای مادر بفروشد تا نان سفره‌ی فرزندان فراهم آورد و البته بیش از آن را نیز خرج خود کند. به پدر چه خواهید گفت؟ بیکاره؟ مفلس؟ محتاط؟ هر چه خواستید بگویید اما بدانید که از چنین مردی بایستی ناامید بود. اگر کسی به فکر نجات چنین خانواده‌ای باشد تنها به فرزندان جوان، امید خواهد بست. مادر یعنی وطن. طلا یعنی نفت. پدر یعنی دولت. این مُلک، پدرانی داشته است که برای حکومت، نه طلای مادر که خودِ مادر را نیز فروخته اند. در چنین خانواده ای، تنها مایه‌ی نجات، همت فرزندان است. از پدر کاری بر نمی آید... @sayershan