سایهروشن
前往频道在 Telegram
روزنوشتهای پراکندهی یک : دکتر داروساز بورد تخصصی اقتصاد دارو نویسنده معلم ادبیات فارسی و به طور کلی بندهی خدا مراقب خودتان باشید.
显示更多1 492
订阅者
+624 小时
-17 天
-330 天
帖子存档
1 492
از چیزهایی که مانع توسعه است توقف جریان خلاقیت است. ممکن است موانع درونی و بیرونی فراوانی وجود داشته باشد که مدیریت هر یک از آنها زمان و انرژی زیادی از ما بگیرد. اما مسئلهی مهم این است که ما همچنان گزینههایی برای انتخاب داشته باشیم؛ حتی اگر تصمیم نهایی را نتوانیم با قاطعیت بگیریم. وقتی شرایط زیستن در یک محیط کاری یا در تمام محیط یک کشور طوری شود که مانع جریان خلاقیت باشد، عملا گزینهای نخواهیم داشت و این یعنی انتخابهایمان بیمعناست. نداشتنِ گزینههایی مناسب برای تصمیمگیری و انتخاب، شرایط را برای ما ناایمن و نامطمئن جلوه میدهد. در نتیجه ما به مرور خسته، مستهلک و پراضطراب خواهیم شد.
از راههای حفظ جریان خلاقیت، تقویت شوخطبعی، استراحت، بطالت یا حتی سفر است. در نهایت ممکن است هیچ استراحت یا سفر بیرونیای در کار نباشد اما خودِ فرایند کارکردن برایمان به مثابهی یک سفر باشد. گویی کار نکردن، وثیقهی مهمی برای درست کارکردن است.
هر سکوتی دلیلی دارد. هر آغازی ادامهای دارد. و هر پایانی آغازی دیگر پیش روی ما خواهدگذاشت.
بهتر است وجودمان را بزرگ کنیم؛ اگر بتوانیم.
✍امیرمحمد دهقان
@sayershan
1 492
اما مامانی؛ از صبح تا شب روی سجاده مینشست و با خدا حرف میزد. گاهی داد میکشید. انگار نعوذا بالله با خدا دعوا میکرد. قدیمها اینجوری بود دیگر. خدا با ما زندهگی میکرد، طبیعی بود که گهگاه حرف و حدیثی پیش بیاید...
✍رضا امیرخانی
🆔منِ او
@sayershan
1 492
هر شرح درد اشتیاقی که جلدجلد میخواستم بنویسم و تهش بشود ناله و تناقض، در قطعهقطعهی سمفونی شب گذشتهی استاد مجید انتظامی بود.
راستش گریستنِ من از میانههای قطعات فیلم دوئل شروع شد. شاید چون یاد دریا این روزها که توی جنگیم برایم سوزندهتر از هر یاد دیگریست.
در اوج آخرین قطعه که نامش "خرمشهر" بود تقش کامل ایران وقتی شکل گرفت که خوبِ خوب گریسته بودم.
دیشب کمی قوت قلب گرفتم؛ چون خیلی گریستم. حالا باید کار کرد و کار کرد و کار. جوارح و جوانحش را خدا بدهد.
@sayershan
1 492
لِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا فِيهِنَّ ۚ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
فرمانرواییِ آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست، فقط در ا ختیار خداست و او از عهدۀ هر کاری برمیآید.
📚قرآن کریم-سوره مائده-آیه ۱۲۰
@sayershan
1 492
اگر دوست دارید بدانید قصه از چه قرار است؛ خیلی از دوستان می گویند که از من توقع انرژیِ زیاد و سرزندگی و حال خوش دارند و میپرسند چرا حال خوب نه؟
یاد سکانسی از سریال Blue Eye Samurai میافتم(توصیه میکنم وقت بگذارید و تمامش را تماشا کنید. البته مناسب تماشا با خانواده نیست).
سکانسی که میزو کنار دریا و بر لبهی صخره، در خلوت با مرشدش، شمشیرساز، ایستاده. سکانسی دربارهی سکوت، تمرین و ساختن. درست در نقطهی مقابل آشوبی که توی وجود آدم میگذرد.
این روزها پر از تلاطم درونیام و بیشتر از همیشه به این فکر میکنم که در تلاطمهای درونی، وقتی بخش تاریک وجودمان بالا میآید، چه باید کرد؟
همین میشود که یاد این صحنه میافتم.
شاید باید واقعا "هنرمندبودن" را تمرین کرد. شاید بهتر است به دیو درون دو صندلی برای نشستن نداد. همهی ابعاد درون از جمله دیو را صدا زد، تمام تمرکز را روی یک کارِ بامعنا گذاشت و همان کار را با تمام وجود، دوباره و دوباره انجام داد.
شاید باید بهجای جنگیدن با آشوب، چیزی ساخت. شاید هنر، همین تمرینِ پسگرفتن خویشتن باشد.
اگر شما بلدید خودتان را از خودتان پس بگیرید بگویید: @lostincreation
@sayershan
1 492
در فیلم قلمرو بهشت (Kingdom of Heaven)، شاهکار ریدلی اسکاتِ بزرگ، صحنهای که صلاحالدین ایوبی و فرمانده مسیحی درباره صلح به توافق میرسند، یکی از صحنههای مهم فیلم است که نشان میدهد حتی وسط جنگ خونین هم میشود با دشمن مذاکره کرد.
داستان در زمانی که سپاه مسلمانان به رهبری صلاحالدین ایوبی برای بازپسگیری اورشلیم (بیتالمقدس) میجنگد اتفاق میافتد.
در طرف مقابل، بالیان، یک شوالیه مسیحی است که دفاع از شهر اورشلیم را بر عهده گرفته. او میداند سپاه صلاحالدین بسیار قدرتمندتر است و اگر جنگ ادامه پیدا کند، مردم عادی شهر کشته خواهند شد.
پس از محاصره و نبرد، بالیان با صلاحالدین وارد مذاکره میشود تا شهر را تسلیم کند، اما در مقابل، برای نجات جان مردم تضمین بگیرد.
در این مذاکره، هر دو طرف میدانند که میتوانند به جنگ ادامه بدهند، ولی هزینهاش بسیار سنگین خواهد بود و درنهایت به توافق میرسند.
این روزها این صحنه را زیاد در ذهن میآورم اما هرچه فکر میکنم جنگ امروز، جنگهای صلیبی نیست و عقل و ذات دشمن، عقل و ذات بالیان نیست و وطن، اورشلیم مقدس نیست.
آیا هنوز هم میتوان به چنین ارجاعات تاریخی چشم داشت؟
@sayershan
1 492
📝 در آغازْ کلمه بود
نویسنده: امیرمحمد دهقان
https://kavehfouladinasab.ir/n-050802-c
دربارهی داستان کوتاه #دوست_کافکا
نوشتهی #آیزیک_باشویس_سینگر
1 492
به پاس هر وجب خاكی از اين ملك
چه بسيار است، آن سرها كه رفته!
ز مستی بر سر هر قطعه زين خاك
خدا داند چه افسرها كه رفته
✍مهدی حمیدی شیرازی
@sayershan
1 492
چیزهایی که سردرگم و آشفتهمان میکنند دو قِسماند: یکی آنهایی که قدری فشارمان دادهاند اما هنوز نایی برای ترسیم اینکه فشارشان چه شکل و بو و مزه و منطق و حالتی دارد، در ما هست. و دیگری آنهایی که آنقدر لهمان کردهاند که حتی نایی برای صورتبندیکردن و شکل و بو مزه دادن بهشان را نداریم.
دومی یک جور ابتلای استمراری است. به دومی که مبتلا میشوید دیگر تا مدتی طولانی، خدا راچه دیدید، حتی تا ابد، لِهاید.
از آنجا به بعد آدمِ ساکتتری خواهید بود. کمتر حرف میزنید، کمتر میخندید، کمتر حوصله دارید و کمتر کِش میآیید.
سفت و سختی ناشی از کِشآمدنهای گذشته و کش نیامدنهای امروز، کمکم شکنندهتان میکند. دیگر حتی لِهشدگی را هم آرزو میکنید. حاضرید لِه باشید اما نشکنید.
بعد که شکستید، چون هنوز آدمید و هزار تکه هم که شوید دِل دارید و نفس میکشید، هی آرزوی دیدار روی ماه خدا میکنید.
ای کاش همه آنقدر مثل شما خوب بودند که روی ماه خدا نصیبشان شود.
عاقبت خیلی از دیگران این است که تکهتکههایشان را جمع میکنند و میریزند زیر خاکستر دوزخ وجود خودشان. دوزخ خواستن و ترسیدن، ترسیدن و انجامندادن...
✍امیرمحمد دهقان
@sayershan
1 492
تو در برابر آفتاب صبح میایستی
پرندههای آسیابِ خرابه آواز میخوانند
و شاخههای درختان سیب
در آنسوی دیوارِ شهر
سبک میشوند
سیبی سرخ پیش پایت میافتد
لبخندی سرخ روی لبانت مینشنید
ردی سرخ اطراف گریبانت مینشنید
و اشکی سرخ از گوشهی چشمانت میچکد
مرا مرور میکنی
بههمپیوستگیِ نبودنم را
و از همگسیختگیِ بودنم را
نور و تاریکی را با هم مرور میکنی
و در برابر آفتاب غروب میایستی
پرندههای آسیابِ خرابه میمیرند
و شاخههای درختان سیب
در آنسوی دیوارِ شهر
آتش میگیرند
✍امیرمحمد دهقان
@sayershan
1 492
شبِ ظلمت و بیابان، به کجا توان رسیدن؟
مگر آن که شمعِ رویات به رَهَم چراغ دارد
✍حافظ
پ.ن: با سپاس از امیلیا کلارکِ خوشخنده
@sayershan
1 492
هر آنکه جانِبِ اَهْلِ خُدا نگه دارد
خُداش در همه حال از بَلا نگه دارد
حَدیثِ دوست نگویم مَگَر به حَضْرَتِ دوست
که آشنا، سُخَنِ آشنا نگه دارد
دلا، مَعاش چُنان کُن که گر بِلَغْزَد پای
فرشتهات به دو دستِ دُعا نگه دارد
گَرَت هَواست که مَعشوق نَگْسَلد پِیمان
نگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد
صَبا بر آن سَرِ زُلْف اَر دِلِ مرا بینی
ز رویِ لُطْف بگویش که جا نگه دارد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار، چه گفت؟
ز دَسْتِ بَنده چه خیزد؟ خُدا نگه دارد
سَر و زَر و دل و جانم، فَدایِ آن یاری
که حَقِّ صُحْبَتِ مِهْر و وَفا نگه دارد
غُبارِ راهگذارت کجاست تا «حافِظ»
به یادگارِ نَسیمِ صَبا نگه دارد
✍حافظ
@sayershan
1 492
صبح توی اتاق بازرگانی جلسه داشتم. موضوع جلسه برایم مهم بود و میخواستم سر وقت برسم. ساعت ۶ صبح از خانه زدم بیرون. مردم تهران هفته را از یکشنبه یادشان میافتد و هول میشوند و لُخت میپرند توی اتوبان. صبح یکشنبه تهران قیامت است. دو ساعت تمام، دقیقا دو ساعتِ تمامِ لعنتی توی راه بودم تا سر ساعت ۸ رسیدم به اتاق بازرگانی. دور تا دور مطهری و قائممقام و میرزای شیرازی را طواف کردم و جای پارک نیافتم. آخر هم اشتباهی پیچیدم توی یکی از کوچههای پایین مطهری و دوربین طرح ترافیک جریمهام هم کرد. بعد هم غمگین شدم و انگار از اینکه اینهمه تلاش کردم سر موعد برسم و باز هم نشد، عصبانی شدم و جلسه را نرفتم.
برای کاری اداری باید میرفتم توی یکی از ارگانها. هفتهی پیش گفته بودند بیا. عذرخواهی کردم که من سفرم و بعدتر باید بیایم. گفتند فلان روزها از این ساعت تا آن ساعت هستیم. رفتم. نبودند. راحت گفتند استثنائا امروز نیامدند.
رفتم تا استادم را ببینم. بدجوری مریض شده بود و گفت بهتر است بعدا هم را ببینیم.
جلسهی ظهرم را هم کنسل کردم. همانجایی که بودم زدم کنار و خوابیدم.
تُف توی یکشنبههای کاری تهران.
✍امیرمحمد دهقان
@sayershan
