ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку 👈

عشاق به معشوق نرسیده💔

عشاق به معشوق نرسیده💔

Открыть в Telegram

ایدی مدیر انتقادی یا پیشنهادی داشتین👇👇👇 @Khosha_didar_ma_dar_khab نه خواب راحتی دارم نه مایلم به بیداری‌...🖤 از وقتی برآورده نشدی آرزویی نکردم...💔

Больше
1 279
Подписчики
Нет данных24 часа
+17 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
برای عاشقی کردن کمی دیر آمدی جانم چنان سیرم که می‌بینی وصیت‌نامه می‌خوانم بدی‌هایم چه بسیارند و خوبی‌ها کمی اندک خودم هم با خودم درگیر گمان کردی نمی‌دانم؟ ز من بگذر که تلخم بودنت با من ضرر دارد من آن سنگم که دل را کشت دگر عاشق نمی‌مانم نه استادم به تردستی نه علافم به ناچاری به چشمانت نظر کردم دلت را دل نمی‌خوانم رفیقی بی‌کلک بودن دلی آزاده می‌خواهد تو آزادی به هر حرفی ولی من حبس زندانم سکوتم را نفهمیدی نشد یعنی بخواهی تو ز بس در کینه غلطیدی به کنجی لال و پنهانم من محکوم در فکرت بماند گوشه‌ای در شعر اگر حسی درونت بود نمی‌بینم دگر آنم بیا بنشین بمان تا هرکجا میلت به ماندن بود برای عاشقی کردن!!! کمی دیر آمدی جانم 🖤💔🖤 @roya5445

هر روز صدایت را در خلوت سنگین و نفس‌گیر این خانه میشنوم ، هر روز میشنوم صدایی را که روزگاری آرامش روحم بود اما آرام نمی‌گیرم ، همان یک بار که گفتی دوستت دارم ، همان که  عمریست در گوشم میپیچد ،   هر روز عطر تنت در اتاق کوچکم میپیچد اما نمی بینمت ، هر روز یک استکان چایی از دو استکان روی میز از دوری دستانت یخ میزند و یک لیوان قهوه که تلخی اش نشان جدایی  است اما به یاد شیرینی آن روز مینوشمش ، هر روز بغل میکنم خاطرات شیرینت را اما دیگر  ندارمت ، هر روز صدای پایت از کوچه به گوشم می‌رسد اما میدانم که  از دیگر از کویم نمی‌گذری  ، هر روز با چشمان خیره به در ، صبح تا به غروب  می‌نشینم اما میدانم که دیگر نمی آیی ، هر روز پیراهنی که دوستش داشتی را می‌پوشم اما میدانم دیگر مرا نمی‌بینی ، هر روز موهایت را در خیالم میبافم اما میدانم که لمس موهایت دیگر سهم دستانم نیست ، هر روز یک خط به خط خطی های دیوار زندان تنهاییم می افزایم اما میدانم که دیگر طعم آزادی از حصار چشمانت را نمیچشم ، هر روز گونه هایم را با باران اشکهای بی کسی میشویم اما میدانم جای بوسه ات هرگز از قاب صورتم پاک نمیشود ، هر روز نوای ناله ی من و در و دیوار و سقف این خانه را همه می‌شنوند دیگر همه میدانند که ما فقط دلتنگ توییم هر روز آتش درونم بیش از پیش زبانه میکشد اما میدانم اطفای این حریق جگر سوز کار اشک دیدگان نیست ، هر روز این آینه صورتم را چروکتر و موهایم را سپیدتر نشان میدهد اما میدانم اون نیز دروغگو نیست ، هر روز دستم را به زانو میگیرم و می ایستم اما میدانم که ایستادن دیگر کار من نیست ، هر روز قلمم را محکم‌تر میگیرم و برایت مینویسم اما میدانم لرزش دستانم تمام شدنی نیست ، هر روز یک ورق از دفترم با حسرت نداشتنت خط خطی میشود اما میدانم که این ورق حرف  آخرم نیست ... 🖤💔🖤 @roya5445

ناگهانی ها ، همیشه ناگهانی می روند.... نه آمدن شان دست توست ، نه رفتن شان.... چه آمدن به خانه ات باشد برای عیادت و احوالپرسی، چه پا گذاشتن به زندگی ات باشد برای رفع تنهایی و دلتنگی.... آن ها کاری به تو ندارند یک روز، یک ساعت،یک "آن" تصمیم میگیرند بیایند ، باشند و با تصمیمات آنی شان ، تو را غافلگیر کنند. با حرف‌های قشنگ ناگهانی وعده‌های ناگهانی خریدهای ناگهانی سفرهای ناگهانی آغوش های ناگهانی بوسه های ناگهانی و همین به یک باره ها و ناگهانی هاست که از تو را مجنون می کند از تو یک دیوانه می سازد و یک روز ، یک ساعت، یک "آن" تصمیم می‌گیرند بروند، نباشند....! می روند و تو را تنها می گذارند.... تو می مانی و فکر کردن به زبان‌بازی ها و ظاهرسازی هایی که هیچ کدام راست نبود و دروغ بود. ظاهر دروغ خوشگلی‌های دروغ حرف های دروغ....! آن ها می روند تا یک نفر دیگر را، از تنهایی دربیاورند.... همینطور ناگهانی....! پی قربانی دیگری می روند شاید هم پیش تر خود ، قربانی یک ناگهانی دیگر بوده اند و همانطور که خودشان قربانی شده‌اند دیگران را هم نابود می‌کنند و این چرخه ادامه دارد... حالا هرچقدر به خودت قول می دهی دیگر در را روی هر میهمانی باز نکنی هرچقدر پشت دستت را می سوزانی و با خودت زمزمه می کنی قوی می مانی و دیگر جواب هر سلامی را علیک نمیگویی هرچه قدرت داری به کار میگیری تا مدت حضور آدم های زندگی ات را خودت تعیین كنی و به خیلی ها سلام نکرده، پشت کنی، باز فرقی ندارد.... آن ها می آیند و می روند بی خداحافظی و این بدترین حس دنیاست.... چون هرگز درجه‌ اهمیت خود را در زندگی کسی که  همیشه در زندگی و احساست جاری بود ، نمیدانی او بی خداحافظی و نشنیدن تو ناپدید می شود و تو می مانی با خاطره هایی که باید دفن شان کنی... تو را با حس شکست‌ و گناه رها می کنند و تو میمانی با هزار و یک سوال بی جواب از چه کردم ها و آیا کافی نبودم ها تا...! اما آن ها رفته اند و در سرگیجه بین سوالهای ناتمام و بی جواب است که تو هم بخشیدن را از یاد میبری.... آن ها بی عشق می آیند همین طور ناگهانی پا می گذارند به زندگی ات به قلبت،به آغوشت و یک روز ، وقتی فکر میکنی همه چیز درست است وقتی با لبخند، پرده های اتاقت را کنار می زنی با یک پیام،با یک تماس، میفهمی هیچ چیز سرجایش نیست... تو میمانی و حرف های نزده! دیگر کسی همراهت نیست ناگهانی زندگی ات، دیگر نیست او بی‌خداحافظی رفته است... از عکس ها از زندگی از آغوش از قلب از دست.....! 🖤💔🖤 @roya5445

نشین و نسوز و نساز و ببین، که حرفم پُر از لهجه‌ی مرهمه برای تو و عشق واگیر تو، یه عالم صبوری کنم هم کمه نشین و نسازو و نسوز و ببین، که تنهایی من چقدر روشنه یکی دست توو دست تو و دستهات، داره توو سر من قدم میزنه منم مثل تو داغِ توی دلم، منم مثل تو توو دل بازی ام یه لبخند مصنوعیه رو لبم، ولی به رضای خدا راضی ام اگه زخمِ توو سینه‌ی سوخته‌ت، دل من یه پا زخمِ هرجاییه نگاه کن چقدر دل زمین ریخته، نگاه کن بفهمی چه اوضاعیه بده دستتو پاشو جرات بگیر، که با هم از این شعله ها بپریم حریف قَدَر، دست بَد، تاس کور، تو پا پس نکش بازیو میبَریم آهای تیغه‌ی سر به زیر تگرگ، نگاتو به بعد از زمستون بدوز الان وقت خوبی واسه مرگ نیست، علمدار هنگ بهاری هنوز تو باید بتونی شبو سر کنی، درسته جهان زشت و بیریخته درسته کلاه درختا پَس ِ، درسته تبر زهرشو ریخته تو زخم زمستون به کُفرت رسوند، تو پیغمبر بستن زخم باش اگه داغ اشکی تنور غمی، خودت آب ِ رو شعله‌ی اخم باش کجا میزنی سیم آخر کجا، عزیز دلم سیم آخر منم تو سازِ دل روشنو کوک کن، خودم کل این قطعه رو میزنم ببین تا ابد از تو باید بگم، تو تنها رفیق بَد و خوبمی واسه بُردنت جونمو باختم، مدال درشت طالکوبمی آره تا ابد از تو باید بگم، زیاد و کم چاه کار خداست تو از پهنه‌ی اونطرف اومدی، یکی مثل تو اینطرف کیمیاست برام مثل هر شب لالایی بخون، که خواب از لبای تو بالا میاد میخوام سر بذارم رو زخم دلت، دلم انحنای صداتو میخواد ولم کن یه کم با تو آروم شم، منو با خودت خوب تنها بذار یه جوری منو با خودت دوست کن، همه دوستهامو بذارم کنار تو تاریخ تقویم این زندگی، تو هر عصر تعطیل کیفورمی تو مه تاب نابِ لبِ پنجره، تو یه جشن شیک و جمع و جورمی قدم میزنم با تو این جاده رو، دلم لک زده راهو با تو برم پُل خوابِ آهنگ توو حنجره‌ت، سیاه بیشه های نگاتو برم منو توی مشتت بگیر و ببر، منو با خودت رد کن از دورها ببر توو حریم پریزاده ها، ببر توی شریان انگورها عجیب و نجیب و شریف و الیف، تمام تو تعبیر این واژه هاست بدون تو بودن غلط کردنه، بدون تو اصلاً جهان اشتباست نباید اسیر تب ماه شی، نباید از این ارتفاق بپَری تو باید خودت رو بگیری به دوش، تو سرباز این جوخه‌ی آخری نگاه کن به من این منِ غرق تو، برای تو یک عمرو پرپر زدم برای دوباره تورو داشتن، به هر احتمالی بگی سر زدم اگه عشق بودن برازندته، بکوب آخرین میخو رو زندگی تو باید مسلح به امید شی، که دارندگی و برازندگی غم هیچ و پوچ زمانو نخور، که هرکی یه جوری غمو میخوره به هرجا نگاه میکنی درد هست، واسه رنج بُردن بهونه پُره ما با هم مسیرو سفر میکنیم، جدا شو از این چهارچوب سیاه واسه زندگی مرگ اگه اشتباست، بخون پشت من زنده باد اشتباه دوباره تورو از شب زخمی و از این درد افعی جدا میکنم با دستای خالی توو بن بست ها، جلو میرم و کوچه وا میکنم تو معجون تنهایی و عمرمی، نمیذارم از حوصله‌م سر بری اگه توی احوال بَد دیدمت، نباید که با حال بدتر بری من انگیزه دارم تو انگیزمی، توو هر موقعیت عزیز دلی بهاری توو باغ خیالی فرش، تو ماهی توو این مغرب کاه گلی زمین از زُمرد بسازه منو، جهانو بلرزونه با هق هقم بدهکاره دنیا به امثال من، ببین گفتنی نیست چقدر عاشقم دوباره منو توو خودم دود کن، دوباره خداوند این خونه باش بلند شو بزن زیر گوش شکست، همون آدم پاک، دیوونه باش منم که همینجام کنار خودت، قدم از قدم برنمیدارمو توو سینه‌م سلامت نگه داشتم، همه خاطرات پراکندمو 🖤💔🖤 @roya5445

نمیدانم از آخرین نامه‌ای که از بند برایت نوشتم چقدر میگذرد. چوب خط هایم پر شده و حق ملاقات هم از من گرفته‌اند که از رفیقان بپرسم امروز چندمِ ماه است. از خودشان هم که میپرسم میگویند "فردا روز آخرت است." مثل همان چند روز اول که اسدالله میگفت "فردا روز آخرت است." نمیدانم پس چرا هیچوقت فردا نمیرسد. بگذریم...! گفتم تا قبل از رسیدن روز آخرم برایت بنویسم که این چند روز اخیر جمعیت اینجا سر به فلک کشیده. گویی که جنگ شده باشد و نیمی از مجروحان باید در بیمارستان ایستاده بمیرند. ما همه ایستاده مرده‌ایم...مگر یادت نیست؟! اما انگار این جوانان دیگر قصد ایستاده مردن هم ندارند. چون سَروی بلند قد علم کرده‌اند در مقابل طوفانی که فقط برگ‌هایشان را میریزد... که آن هم روزی دوباره سبز خواهد شد. چند روز پیش بود، که گفتند اگر میخواهی خانواده‌ات را ببینی باید کلمات‌مان را تکرار کنی. اما من حزر کردم. اگر چیزی یادم نباشد این یکی را خوب میدانم که تکرار کلماتشان مرا خواهد کشت. منی که حتی نمیدانم آیا هنوزخانواده‌ای دارم یا نه...!؟ من که فردا روز آخرم خواهد شد...پس بگذار با تکرار کلمات خودم به پایان برسم. میدانم که روزی همه سرود آبادی و آزادی را سر خواهند داد و دیگر کسی اینجا به این فکر نخواهد کرد که روزِ آخر در کدامین فرداهاست...!؟ آری... ما گل های خندانیم که در عصر یخبندان روییده ایم، اما در ریشه‌هایمان گرمیِ هزاران لبخندِ امیدواری است که چشم انتظار بهارِ آزادی‌اند. حتی اگر ساقه‌هایمان را بشکنند... ‌🖤💔🖤 @roya5445

مرا تُرکی‌ست مشکین‌‌موی و نسرین‌‌بوی و سیمین‌بر سُها لب، مشتری ‌غبغب، هلال‌ابروی و مه‌پیکر چو گردد رام و گیرد جام و بخشد کام و تابد رخ بود گل‌بیز و حالت‌خیز و سِحرانگیز و غارتگر دهانش تنگ و قلبش سنگ و صلحش جنگ و مهرش کین به قد تیر و به مو قیر و به رخ شیر و به لب شکّر چه بر ایوان چه در میدان چه با مستان چه در بُستان نشیند ترش و گوید تلخ و آرد شور و سازد شر چو آید رقص و دزدد ساق و گردد دور نشناسم ترنج از شست و شست از دست و دست از پا و پا از سر همانا طلعتش این خلعت پیروزی و پیشی گرفت از حال و اقبال و جمال شاه، گردون‌فر غیاث المک وَ المله جم اختر ناصرالدوله کز او نازد نگین و تخت و طوق و یاره و افسر ز تمکین و صفا و سطوت و عزمش سبق برده هم از خاک و هم از آب و هم از آتش، هم از صرصر سمند و صارم و سهم و سنانش را گَهِ هیجا سما بیدا، هنر شیدا، ظفر پیدا، خطر مضمر ایا شاهی که شد کفّ و بنان و سکه و نامت پناه سیف و عون کلک و فخر سیم و ذُخر زر پُر است از عزم و حَزم و رایت جیش تو کیهان را ز پست و برز و فوق و تحت و شرق و غرب و بحر و بر فتد گاه تک خنگ قُلل‌کوب تلل‌برّت پلنگ از پای و شیر از پی، نهنگ از پوی و مرغ از پر یک از صد گونه اوصاف تو ننویسد کس ار گردد مداد ابحار و کلک اشجار و هفتم آسمان دفتر بدزدد بال و ناف و مشک و ناخن از صَهیل او عقاب چرخ و گاو ارض و پیل مست و شیر نر شمارد پا و دست و سُمّ و ساق و ساعدش یکسان پل و شَطّ و حصار و خندق و کهسار و خشک و تر نداند گرم و سرد و رعد و برق و آب و برف و نم چه در تیر و چه در قوس و چه در آبان، چه در آذر الا تا فرق‌ها دارند نزد فکرتِ دانا صور از ذات و حادث از قدیم اعراض از جوهر در و بام و سر و پای و رگ و چشم و دلِ خصمت به کند و کوب و بند و چوب و تیر و ناجَخ و نشتر 🖤💔🖤 @roya5445

سر این قصه باز خواهد شد روزی از روزهای پاییزی در تب و تاب روزگاری که خاطرت نیست از چه لبریزی سالیانی گذشت و در خوابی شکل خورشیدی و نمی تابی رود بودی به روشن دریا ... مشعلی نوش جان مردابی می نشینی مقابل ساعت تیک تاک و سپس دگر: تک تک... غرقه خواهی شدن به رویایی که تو را روز و شب شده بختک شعر را توی شیشه میخواهی شوکران را ز ریشه میخواهی مست خواهی شد آنچنانی که عشق را تا همیشه میخواهی مثل افسانه های عهد عتیق -آنچه از یاد مردمان رفته- خیره خیره نگاه خواهی کرد به تب و لرز های هر هفته خنده هایی که یادمان رفته گریه هایی که یادمان رفته حبسمان از حساب در رفته زیر بار چَک و چِک و سفته چه شد آن نوجوان دیوانه ؟ آن جوانی که کوه را برداشت؟ آن که هرشب غزل تراشید و باز هم جلد دفترش جا داشت...؟ مثل ابری که در اواخر تیر دلش از آسمان گرفته، شوی بنشینی دوباره آنور میز بزنی زیر خنده و بروی آن جوانی که چهره اش ماسید کوله پشتیش، بغض غربت داشت او تمام کتاب ها را برد (من ِ او) را به یادگار گذاشت شهریاران همیشه این سانند جز یکی را پری نمیدانند آی! بازیگر حماسه ی نو!! نوش داروی بعد سهرابی... 🖤💔🖤 @roya5445

اصلا بلد نیستم بنویسم مدام کاغذهای دفترم را پاره می کنم و از سر سطر می نویسم و واژه کم می آورم مدام دلتنگ می شوم و دفتر دلم می سوزد درست این روزها میگردم و تو نیستی... قلبم خالی ست مثل حالا که کسی نیست اشک هایم را پاک کند من خلوتی ساخته ام از سکوت ابرهای باران زا... نشسته ام کنج جایی دور در فاصله ای جدا از این دنیا از این مردمان که دست هایم را بسته دیدند و خندیدند حالا می دانم که  نه منتظر دستی هستم نه منتظر آغوشی حالا که یاد گرفته ام، بغض هایم را با دست هایم بغل کنم صدایم را خاموش نگه دارم و به آدم ها بگویم؛ آن ها که همیشه عاشق ترند می روند،.... وقتی می مانی و سرفصل زندگیت می شود تنهایی بغضت می شود تنهایی کوچه ها می شوند تنهایی دستانت مشت شده اند آغوشت تهی چشم ها خیره خیره نگاهت می کنند من روزهاست دارم برای دلم عاشقی می کنم تو را که نیستی نه، خودم را... و آنقدر برایش از قلبم می گویم که باهام برای هم گریه می کنیم حالا بنویس عشق بنویس آغوش بنویس نگاه... بنویس... من پایان همه ی قصه های عاشقانه ی جهانم مرا بی من بنویس... 🖤💔🖤 @roya5445

جان من نبودت دردی است که رهایم نمی کند گویی تو دیگر هیچگاه باز نخواهی گشت من ماندم با خاطراتی که جان مرا میگیرد فردا به همان کافه دنجی که با هم در ان خاطره ساختیم میروم نمی دانم میای یا نه همان کافه با همان میز همیشگی همان نور کم و دو فنجان قهوه تلخ یادت میاد برای رسیدن به انجا چقد اشتیاق داشتیم گاهی تو زود می امدی گاهی من و انتظار چه سخت بود برای امدنت تلخی قهوه را نه من میفهمیدم نه تو و لبخندت چه شاهکاری بود از طرف خداوند گویی زیباتر از لبخند تو لبخندی نبود برق چشمانت مگر فراموشم میشود میروم ولی اگر نیای تمام وقت بغض میکنم شاید تمام وقت به صندلی خالی تو خیره شوم شاید ساعتها در انتظارت بمانم اگر نیای دیگر نای برگشت به خانه را ندارم دیگر نه کوچه های این شهر نه خیابانهای شلوغش مرا ارام میکند نه هوای بی تو بودن دیگر نه شب ارامم میکند نه بوی عطری که از تو به یادگار دارم میخواهم امشب ارام جای تو بنشینم شاید این دل پراشوبم ارام بگیرد و به خابی طولانی سفر کنم 🖤💔🖤 @roya5445

می شود روی دلت ، سنجاق بـاشم تا ابد؟ من برای  عاشقی ،  هم ساده ام هم نابلد نیمی از این راه را ،  آیا  نشـانم  می دهی؟ شاید این سختی برای هر دومان آسان شود باورش با تو ولی دل ، تا نگاهت می کنم ! دست و پا گم کرده قدری نامنظم می زند در سرت راهی اگر داری  ، بگوشم مهـربان قبل از اینکه دلبری دیگر کند ، راهِ تـو سد در خیابـان  ، جـای ابراز علاقه باب نیست چشم این و آن به ولله  ، می کند ما را رصد با دو دستت پس نزن دل را نگاهت واضح است عشق دارد در خودش !  بگذر تو از این جزر ومد من نمیدانم صدایم ؟! ، حرف هایم ! ، لکنتم ! با تب و مِن مِن کنان آیا به گوشت می رسد سر به زیـر و سـاکتی ، امـا بیابـان زاده ای چشم هـایت  ، بره آهــوی دلم را می درد باز کن لب هـای ،  لبریـز از تمنایت بگـو  ؛ حرف دل گاهی سکوتش هم به آتش میکشد گشت ارشــاد آمده ، لطفـا جــوابم را بـده تـا نسـازند از نخــورده آش ،  فیلم مستند وقت چندانی نـداری  ، گیر اگـر افتادی ام ! یک وثیقه ، قلب خود را می دهم جای سند لعنتی ایـن پا و آن پا کـردنت ، شد دردسر ! امرِ معروف هر دوی مـا را به زندان می برد صبر کن! انگار گفتی ، می شوم همپـای تو ؟ آری آری ، روی خط خنـده ات افتــاده رد سخت میگیری ولی با یک اشـاره هم قبول می شود روی دلت ، سنجاق باشم تا ابـد ؟ عمریست ،  دلم ، دلبر و غمخوار ، ندارد ، اندیشه ی عشق و ، هوس یار ندارد ، بیگانه چنان گشته دل ما ، ز تن ما ،، باجان و تنِ خسته ی ما ، کار ندارد ، هشیاری ما نیست ، به جز عالم مستی ،، در سینه ی ماا ، عشق خریدار ندارد ، اشکم ،، خبری میدهد از سِر درونم ، هیهات ، دلم ، ، محرم اسرار ، ندارد ،، گوش شنوا نیست ، بخواند ، ز درونم ، صد گفته نهاان دارد و ، گفتار ندارد ،، از همرهی عقل ، به عشقی نرسیدیم ، اندوه مراا ، هیچ .. گرفتار ، ندارد ،، صد باغ و گلستان خجل از ، آن گل رویت ، رخسار تورا ، گلشن و ، گلزار ندارد ، از بس که به حسرت گذرد ، روز و شب ماا ، با طالع ماا ، چرخ دگر ، کار  ندارد ،، دیوارِ دلم ، از غمِ جانانه فرو ریخت ، ویرانه شود ، خانه ، که دیوار ندارد ، در دفتر دل ، حرف نسنجیده نباشد ، افسوس زبان  ، جر ات اظهار ندارد ، جان را بده راحم ، که خوشست در ره جانان ، جان را چه کند  ؟ ارزش دلدار ندارد ،، 🖤💔🖤 @roya5445

و شب شروع غم انگيز منتظر ماندن 🖤💔🖤 @roya5445

ما چه کردیم که در آینهءِ مرگ هنوز هوسِ حق کشی و حق خوری آینده ماست تا دَمِ مرگ خطرناک ترین حالِ جهان باعث رخوت و دلبستگی و خنده ماست بر حذر باش که این راهِ پُر از بیم و امید دلِ پُر خواهد و پای سبک و دست تَهی بر حذر باش که فرقی نکند در صفِ حشر قدِ رنجورِ علف با تنهء سروِ سهی با توام مرگِ پس از زنده به گوری و جنون با توام گوش بده حرف زیاد است هنوز آخرین برگِ درختانِ لبِ جادهءِ پوچ سینه تو سینه‌یِ هوهو کشِ باد است هنوز آتش معرکه بالاست پِیِ دود برو هر کجا حضرت دادار که فرمود برو در پِیِ گنگ ترین حلقهءِ مفقود برو تو که رفتی پِیِ تاب و تپش رود برو به قدم‌های اسیرِ لجنم فکر نکن من همین بیخِ گُذر چشم به خون میبندم و به هر دشنه که تهدید کند میخندم من به هر زندهءِ ناچار نمی پیوندم من به دستانِ خودم گورِ خودم را کندم به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن گاهی آهنگِ زلیخاست در آشوبِ دهان با چه سمع و بصری شکوِه بگوید کنعان یوسفِ دورِ مرا از غمِ تهمت بِرَهان گرچه رو زخمی ام و دستْ کج و تُند زبان به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن بعدِ صد مرتبه توبیخ غلط کردی باز؟ ما که هستیم تو دنبال چه میگردی باز؟ ماشه ات را بِچِکان مَرگ، اگر مَردی باز تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن مرگِ من، دل به طلوع شبِ جانکاه نده رو به این خنده یِ در گریهءِ گهگاه نده دل به تصویر بر آب آمدهءِ ماه نده بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن از من و بودن با من بگذر هم بستیز پشت من منتظر خنجرِ تیز است عزیز صاف بنشین وسطِ کتف من ای خنجرِ تیز نفسی تازه کن و اَرّه بکش شاخه بریز به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن عاقبت تابِ مرا تاب نخواهی آورد دشنه گر دشنهءِ تو شهر به ما گوید مَرد دست بردار از این زیر و بمِ در پیگرد شک نکن بی تو از این وَرطه گذر خواهم کرد به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن فصلِ پاییز رسید و غزلی نشکفتم مثل بید از گذرِ باد بِهَم آشفتم مثل برگ از بغلِ شاخه زمین می اُفتم من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن گر چه بد رفتی و بد کردی و بد خواهم دید گرچه با خونِ خودم پشت دلم داغ زدید با توام ای خطِ ابرویِ کجِ در تهدید باز با این همه هر وقت غمی شیهه کشید من همین نبشِ چنار و چمنم فکر نکن مثل سیگارترین لحظهءِ بی همنفسی مثل دیوارترین خاطره پژواکم کن قطره اشکی بچکان گونهءِ گُل خشک شده ست لقمه‌ای اَبر از اندازهءِ دریا کم کن افتضاحم،تَنِشَم، مثل دو شب مانده به عید مثل دستان پدر در افق فقر و سکوت مثل تُنگٍ عطشِ ماهی و اعصابِ سگی مثل خمیازهء مادر وسطِ سیب و سقوط نفس از دورترین مَنفذِ دنیا که رسید مرگ از آغاز خودت هم به تو نزدیک تر است تویِ دالانِ رسیدن به چه میپیچی باز راه برگشتنت از رفت که باریک تر است اولین مرحلهءِ عشق دگردیسی بود یعنی از من به تو رفتن، به تو محدود شدن یعنی از شاخه تبر، از تبر اَلوار سپس خُرده هیزم شدن و عاقبتش دود شدن مثل اندیشه‌ی کودک، پُرم از هر چه هوس حلقهءِ گم شدهءِ آدم و حیوان بودن آدمِ حیطهءِ بالا فقط آدم میشد لقمهءِ سیب کشانید به انسان بودن مثلِ یک جوجهءِ گنجشک دهن وا کردیم آسمان کِرم بریزد، شکمی سیر کنیم خواب دیدیم زمین مزرعه را میبلعد گیر کردیم که اینبار چه تعبیر کنیم سنگ اول همهءِ خاطره هایت مُردند سنگ دوم همهءِ حال، همین گودال است سنگ سوم که شروع همهءِ آینه هاست قصه تا قَطعهءِ آخر به همین منوال است 🖤💔🖤 @roya5445

زهر ترین زاویـــه ی شوکران مرگ ترین حقه ی جادوگران داغ ترین شهوت آتش زدن تهمت شاعر به سیاوش زدن هر که تو را دید زمین گیر شد سخت به جوش آمدو تبخیر شد درد بزرگ سرطانی من کهنه ترین زخم جوانی من با تو ام ای شعر به من گوش کن نقشه نکش حرف نزن گوش کن شعر تو را با خفه خون ساختند از تو هیولای جنون ساختند ریشه به خونابه و خون میرسد میوه که شد بمب جنون میرسد محض خودت بمب منم ، دور تر ! می ترکم چند قدم دور تر ! از همه ی کودکی ام درد ماند نیم وجب بچه ولگرد ماند حال مرا از من بیمار پرس از شب و خاکستر سیگار پرس از سر شب تا به سحر سوختن حادثه را از دو سه سر سوختن خانه خرابی من از دست توست آخر هر راه به بن بست توست چک چک خون را به دلم ریختم شعر چه کردی که به هم ریختم ؟ گاه شقایق تر از انسان شدی روح ترک خورده ی کاشان شدی شعر تو بودی که پس از فصل سرد هیچ کسی شک به زمستان نکرد زلزله ها کار فروغ است و بس ؟ هر چه که بستند دروغ است و بس تیغه ی زنجان بخزد بر تنت خون دل منزویان گردنت شاعر اگر رب غزل خوانی است عاقبتش نصرت رحمانی است حضرت تنهای به هم ریخته خون و عطش را به هم آمیخته کهنه قماری است غزل ساختن یک شبه ده قافیه را باختن دست خراب است چرا سر کنم ؟ آس نشانم بده باور کنم دست کسی نیست زمین گیری ام عاشق این آدم زنجیری ام شعله بکش بر شب تکراری ام مرده ی این گونه خود آزاری ام من قلم از خوب و بدم خواستم جرم کسی نیست ، خودم خواستم شیشه ای ام سنگ ترت را بزن تهمت پر رنگ ترت را بزن سارق شبهای طلاکوب من میشکنم میشکنم خوب من منتظر یک شب طوفانی ام در به در ساعت ویرانی ام پای خودم داغ پشیمانی ام مثل خودت درد خیابانی ام “با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام” روز و شبم را به هم آمیختم شعر چه کردی که به هم ریختم ؟ یک قدم از تو همه ی جاده من خون بطلب ، سینه ی آماده ؛ من شعر تو را داغ به جانت زدند مهر خیانت به دهانت زدند هر که قلم داشت هنرمند نیست ناسره را با سره پیوند نیست لقلقه ها در دهن آویختند خوب و بدی را به هم آمیختند ملعبه ی قافیه بازی شدی هرزه ی هر دست درازی شدی کنج همین معرکه دارت زدند دست به هر دار و ندارت زدند سرخ تر از شعر مگر دیده اید ؟ لب بگشایید اگر دیده اید تا که به هر وا ژه ستم میشود دست ، طبیعی است قلم میشود وا ژه ی در حنجره را تیغ کن زیر قدم ها تله تبلیغ کن شعر اگر زخم زبان تیز تر شهر من از قونیه تبریز تر زنده بمان قاتل دلخواه من محو نشو ماه ترین ماه من مُردی و انگار به هوش آمدند هی ! چقدر دست برایت زدند ! 🖤💔🖤 @roya5445

جان من نبودت دردی است که رهایم نمی کند گویی تو دیگر هیچگاه باز نخواهی گشت من ماندم با خاطراتی که جان مرا میگیرد فردا به همان کافه دنجی که با هم در ان خاطره ساختیم میروم نمی دانم میای یا نه همان کافه با همان میز همیشگی همان نور کم و دو فنجان قهوه تلخ یادت میاد برای رسیدن به انجا چقد اشتیاق داشتیم گاهی تو زود می امدی گاهی من و انتظار چه سخت بود برای امدنت تلخی قهوه را نه من میفهمیدم نه تو و لبخندت چه شاهکاری بود از طرف خداوند گویی زیباتر از لبخند تو لبخندی نبود برق چشمانت مگر فراموشم میشود میروم ولی اگر نیای تمام وقت بغض میکنم شاید تمام وقت به صندلی خالی تو خیره شوم شاید ساعتها در انتظارت بمانم اگر نیای دیگر نای برگشت به خانه را ندارم دیگر نه کوچه های این شهر نه خیابانهای شلوغش مرا ارام میکند نه هوای بی تو بودن دیگر نه شب ارامم میکند نه بوی عطری که از تو به یادگار دارم میخواهم امشب ارام جای تو بنشینم شاید این دل پراشوبم ارام بگیرد و به خابی طولانی سفر کنم 🖤💔🖤 @roya5445

بگــذار  تــا  ز درد ِ کـهــن  گـریـه سـر دهـم چون بلبلی به کنجِ چـمـن گـریـه سـر دهـم بـر  شـاخســار ِ  نـارونــی  نــالـــه سـر کنـم در هجر ِ سینه‌سوز ِ سمـن گـریـه سـر دهـم بـاز آی و در خمـوش ِ  شبـانـم  انیـس شـو! اذنـم بـده کـه گـاه ِ سخـن گـریـه سـر دهـم، بگـذار تا کـه یک دل ِ سیـر ت  بـه بَـر کَشـم تو، بر غمـم بخنـدی و مـن گـریـه سـر دهـم  "پـی" پیچَـدَم زبـان "ز" ز انــدوه ِ عمــرکـاه برسان ِ شمـع ِ "اَنجُ" جُمَـن گـریـه سـر دهـم، یــا گــاه  بــر مثــال ِ  "پَ" پـروانـه‌ای شـوَم پیوسته بـر "گِ" گِـردِ لگـن گـریـه سـر دهـم تنهـا  نـه چشـم ِ ســر بـه غمــم زار مـی‌زنـد با چشمِ جان‌و گوش‌و دهـن گریه سر دهـم دل، تنــگ، آن‌چنـان شـده  کـانـدر مـزار نیـز با مـار و مـور ِ دور ِ کفــن  گـریـه سـر دهـم 🖤💔🖤 @roya5445

ایـن دل دیـوانـه دارد با تو صـدها مـاجرا تـا کجــا بایـد بگـردم ، گـرد رویـت دلبـرا! قـبله ی آمـال دل گشـتـه، نگاه مست تـو در نمازم با خدا دارم سخـن ،فکـرم کجا ؟ غمـزه ی چشم سیاهت دل ز عالم میبرد عـطر زلـفان پـریشت می تـراود در فـضا بر در میخانـه ی عشقت چه سازم با دلم دل به سـودایت نهـادم از سر مهر و وفـا آتـش عـشفی فکنـدی بـر تمـام هـستی ام زین سبب دینم زکف دادم جدا،ایمان جدا مـن به فرمان دل و دل در هوای تو هنوز میبری دل را به هر سو از کجـا تا نا کجـا مانـده ام در زیر بار بی وفـایی هـا ، ولی عاقبت از داغ دل ، باید کنم خـود را رها 🖤💔🖤 @roya5445

نوشتم به هر دفتر تو را از سر نوشتم  .. تورا چون لیلی دیگر نوشتم ، غمت از دل نرفت اما تو رفتی .. تورا در پرده چون ، گوهر نوشتم ، چه دلتنگم بران شهد لبانت .. لبت را خوشتر از   ، شکّر نوشتم ، به من گفتی به چشمانم غزل گو .. به چشمت باده از کوثر نوشتم ، تویی قبله به هر سویی که باشی . .تورا از از قبله هم برتر نوَشتم ، مپرس از ما ،  ز احوال دل  ما .. که بی تو ، بدتر و بد تر نوشتم ، هنوزم ارزویم ، دیدن توست .. تورا در کهکشان ، اختر نوشتم ، مرنجانم بیا ... دل طالب توست .. ز مجنون هم خودم را سر نوشتم ، کجا تاب آوًرَد بی تو دل ما .. زهجرانت دوچشمم ، تر نوشتم ، به اشک و حال راحم رحمتی کن .. که راه بندگی از سر نوشتم ، 🖤💔🖤 @roya5445

دلا یاران سه قسمند ار بدانی زبانی اند و نانی اند و جانی به نانی نان بده از در برانش محبت کن به یاران زبانی ولیکن یار جانی را نگه دار به  پایش جان بده تا می توانی 🖤💔🖤 @roya5445

من می‌رم، با بغضی که گفتنی نیست… تو می‌مونی و خاطره‌هام، و خداحافظی‌ای که ابدی‌ست… 🖤💔🖤 @roya5445

سه سال گذشت... سه سال از اون روزی که همه‌چی برای من یه‌جور دیگه ساکت شد. سه سال از روزی که داداشم رفت... ولی انگار هنوزم باورم نمی‌شه که دیگه قرار نیست صداتو بشنوم، دیگه قرار نیست ببینمت، دیگه قرار نیست منتظر باشم صدای قدم‌هات از پشت در بیاد. داداش عزیزم... می‌دونی سخت‌ترین قسمت نبودنت چیه؟ اینه که زندگی ادامه پیدا کرد... آدما خندیدن، روزها اومدن و رفتن، همه‌چی مثل قبل ادامه داشت، ولی یه گوشه از قلب من، همون روزی که تو رفتی، برای همیشه وایساد. امروز سومین سالگرد رفتنته... سه ساله که نیستی، ولی من هنوز وقتی دلم می‌گیره، ناخودآگاه دلم می‌خواد بیام پیشت، دلم می‌خواد باهات حرف بزنم، دلم می‌خواد مثل قدیما صدات کنم و بگم: «داداش...» هنوز بعضی وقتا با خودم می‌گم: کاش بودی... کاش فقط یه بار دیگه صداتو می‌شنیدم، فقط یه بار دیگه می‌دیدمت، فقط یه بار دیگه می‌تونستم بهت بگم: «داداش، مواظب خودت باش...» ولی تو رفتی... و من موندم با یه عالمه حرف نگفته، با یه عالمه خاطره، با دلتنگی‌ای که انگار قرار نیست هیچ‌وقت تموم بشه. داداش جان... اگه اون دنیا صدای ما بهت می‌رسه، بدون که هنوز توی خونه ازت حرف می‌زنیم. هنوز اسمت که میاد، دلمون می‌گیره. هنوز خاطراتت برامون زنده‌ست. هنوزم خواهرت بعضی شبا، یه گوشه می‌شینه و یواشکی دلش برات تنگ می‌شه. سه ساله که آغوشت رو ندارم، ولی محبتت هنوز با منه. سه ساله که نیستی، ولی هیچ‌وقت از زندگی و قلب من نرفتی. کاش می‌شد زمان برگرده... کاش می‌شد فقط برای چند دقیقه، دوباره تو رو داشت. دوباره صدات می‌کردم «داداش» و تو هم مثل همیشه جوابم رو می‌دادی. امروز به جای اینکه برای تو تولد بگیرم، برای بودنت شمع روشن می‌کنم... و به جای اینکه صدات کنم، سرمو می‌گیرم بالا و به آسمون نگاه می‌کنم. داداش عزیزم... سومین سالگرد آسمونی شدنت مبارک. کاش می‌دونستی چقدر دلم برات تنگ شده... چقدر جات خالیه... چقدر هنوزم دلم می‌خواد فقط یه بار دیگه صدات رو بشنوم. روحت شاد داداشم... یادت همیشه توی قلبم می‌مونه... و دلتنگیت، تا وقتی من نفس می‌کشم، همراه منه. 🖤💔🖤 @roya5445