ru
Feedback
سیمرغ ما

سیمرغ ما

Открыть в Telegram

روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنکه جز تو پاک نیست

Больше
515
Подписчики
+124 часа
+37 дней
+330 день
Архив постов
سلام دوستان مهـربانم سلام به شادی دلها پنجشنبه تون پرازانرژی امروزبیخیال نداشته هایت💐 بیخیال غصه هایت بیخیال هرچه تورا ناآرام میکند آخر هـفته تون پر از شادیها

سلام صبح آخر هفته تون بخیر و خوشی روزتون با نورخدا روشن و نور خدا بر قلبتون جاری جمعه تون سرشار از انرژی های مثبت و اتفاق های بی نظیر و پر از خیر و برکت...

🌷سلام 🌷صبح آخر هفته تون بخیر و شادی 🌷آرزو می کنم وجودتون 🌼پر بشه از عطر و رنگ خدا 🌷وصبح را سرشار از انرژی و 🌼سلامتی و نشاط آغاز کنید 🌷و امروزتون آکنده از 🌼خیر و برکت و شادی باشه 🌷در پناه الطاف الهی 🌼آخر هفته تون خوب و عالی

اخرین پنجشنبه تابستان و ياد درگذشتگان و پنجشنبه میآید که یادمان بیاورد کسی بود که فکرش را نمی کردیم یک روز نباشد... بيشتر قدر پدر، مادر و همه عزيزانمان را بدانيم فرصت بيش از آنچه فكرش را ميكنيم كوتاه است در آخرین پنجشنبه تیر ماه جهت شادی روح تمام پدران و مادران آسمانی فاتحه ای قرائت کنیم🙏 روحشون قرین رحمت الهی باد

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون روی سوی خانه خمار دارد پیر ما در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما حضرت حافظ🍃

این چه حرف است که در عالم بالاست بهشت؟ هر کجا وقت خوشی رو دهد آنجاست بهشت باده هر جا که بود چشمه کوثر نقدست هر کجا سرو قدی هست دو بالاست بهشت دل رم کرده ندارد گله از تنهایی که به وحشت زدگان دامن صحراست بهشت از درون سیه توست جهان چون دوزخ دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت دارد از خلد ترا بی بصریها محجوب ورنه در چشم و دل پاک مهیاست بهشت هست در پرده آتش رخ گلزار خلیل در دل سوختگان انجمن آراست بهشت عمر زاهد به سر آمد به تمنای بهشت نشد آگاه که در ترک تمناست بهشت صائب از روی بهشتی صفتان چشم مپوش که درین آینه بی پرده هویداست بهشت صائب تبریزی🍃

عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت عشقش آتش بود کردم مجمرش از دل چو عود آتش سوزنده بر هم عود و هم مجمر بسوخت زآتش رویش چو یک اخگر به صحرا اوفتاد هر دو عالم همچو خاشاکی از آن اخگر بسوخت خواستم تا پیش جانان پیشکش جان آورم پیش دستی کرد عشق و جانم اندر بر بسوخت نیست از خشک و ترم در دست جز خاکستری کاتش غیرت درآمد خشک و تر یکسر بسوخت دادم آن خاکستر آخر بر سر کویش به باد برق استغنا بجست از غیب و خاکستر بسوخت گفتم اکنون ذره‌ای دیگر بمانم گفت باش ذرهٔ دیگر چه باشد ذره‌ای دیگر بسوخت چون رسید این جایگه عطار نه هست و نه نیست کفر و ایمانش نماند و مؤمن و کافر بسوخت حضرت عطار🍃

با تو گویم نکته ای در نقطه ای وصف نقطه می کنم در نکته ای از سه نقطه یک الف ظاهر شده در حروف آن یک الف ناظر شده نقطهٔ ذاتست اصل این عدد در عدد نبود احد باشد احد عقل اول نقطهٔ آخر بود نقطه ها باطن الف ظاهر بود اعتبار نقطهٔ کن در صفات تا بیابی هر دو نقطه عین ذات عقل اول نور ختم انبیا مظهر ذات و صفات کبریا سر نقطه در الف چون نقش بست آن الف بر اول دفتر نشست آن الف از اول احمد بجو سرّ پیغمبر بیا با ما بگو خوانم از لوح قضا سرّ قدر از قدر دریاب حالی این قدر اصل مجموع کتب ام الکتاب فهم کن والله اعلم بالصواب شاه نعمت‌الله ولی🍃

برخیز تا به عهد امانت وفا کنیم تقصیرهای رفته به خدمت قضا کنیم بی‌مغز بود سر که نهادیم پیش خلق دیگر فروتنی به در کبریا کنیم دارالفنا کرای مرمت نمی‌کند بشتاب تا عمارت دارالبقا کنیم دارالشفای توبه نبستست در هنوز تا درد معصیت به تدارک دوا کنیم روی از خدا به هر چه کنی شرک خالصست توحید محض کز همه رو در خدا کنیم پیراهن خلاف به دست مراجعت یکتا کنیم و پشت عبادت دو تا کنیم چند آید این خیال و رود در سرای دل تا کی مقام دوست به دشمن رها کنیم چون برترین مقام ملک دون قدر ماست چندین به دست دیو زبونی چرا کنیم سیم دغل خجالت و بدنامی آورد خیز ای حکیم تا طلب کیمیا کنیم بستن قبا به خدمت سالار و شهریار امیدوارتر که گنه در عبا کنیم سعدی، گدا بخواهد و منعم به زر خرد ما را وجود نیست بیا تا دعا کنیم یارب تو دست گیر که آلا و مغفرت در خورد تست و در خور ما هر چه ما کنیم حضرت سعدی🍃

ناموس مکن پیش آ ای عاشق بیچاره تا مرد نظر باشی نی مردم نظاره ای عاشق الاهو ز استاره بگیر این خو خورشید چو درتابد فانی شود استاره آن‌ها که قوی دستند دست تو چرا بستند زیرا تو کنون طفلی وین عالم گهواره چون در سخن‌ها سفت و الارض مهادا گفت ای میخ زمین گشته وز شهر دل آواره ای بنده شیر تن هستی تو اسیر تن دندان خرد بنما نعمت خور همواره تا طفل بود سلطان دایه کندش زندان تا شیر خورد ز ایشان نبود شه میخواره از سنگ سبو ترسد اما چو شود چشمه هر لحظه سبو آید تازان به سوی خاره گوید که اگر زین پس او بشکندم شادم جان داد مرا آبش یک باره و صد باره گر در ره او مردم هم زنده بدو گردم خود پاره دهم او را تا او کندم پاره #حضرت_مولانا🍃

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو اندیشه ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو شکرانه دادی عشق را از تحفه ها و مال‌ها هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر نطق زبان را ترک کن بی چانه شو بی چانه شو دیوان_شمس🍃

مرغ دلم باز پریدن گرفت طوطی جان قند چریدن گرفت اشتر دیوانه سرمست من سلسله عقل دریدن گرفت جرعه آن باده بی‌زینهار بر سر و بر دیده دویدن گرفت شیر نظر با سگ اصحاب کهف خون مرا باز خوریدن گرفت باز در این جوی روان گشت آب بر لب جو سبزه دمیدن گرفت باد صبا باز وزان شد به باغ بر گل و گلزار وزیدن گرفت عشق فروشید به عیبی مرا سوخت دلش بازخریدن گرفت راند مرا رحمتش آمد بخواند جانب ما خوش نگریدن گرفت دشمن من دید که با دوستم او ز حسد دست گزیدن گرفت دل برهید از دغل روزگار در بغل عشق خزیدن گرفت ابروی غماز اشارت کنان جانب آن چشم خمیدن گرفت عشق چو دل را به سوی خویش خواند دل ز همه خلق رمیدن گرفت خلق عصااند عصا را فکند قبضه هر کور که دیدن گرفت خلق چو شیرند رها کرد شیر طفل که او لوت کشیدن گرفت روح چو بازیست که پران شود کز سوی شه طبل شنیدن گرفت بس کن زیرا که حجاب سخن پرده به گرد تو تنیدن گرفت دیوان شمس🍃

ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من ای دل نمی‌ترسی مگر از یار بی‌زنهار من ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من نشنیده‌ای شب تا سحر آن ناله‌های زار من یادت نمی‌آید که او می کرد روزی گفت گو می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان این بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی‌جام تو بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من #حضرت_مولانا🍃

گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان وگر عاشق شاهی روان باش به میدان صلا روز وصال است همه جاه و جمال است همه لطف و کمال است زهی نادره سلطان کجایی تو کجایی نه از حلقه ی مایی وگر خود به بهشتی چه خوش باشد بی‌جان یکی چرب زبانی یکی جان و جهانی از او بوسه به جانی زهی کاله ی ارزان اگر شیر اگر پیل چنانش کند این عشق چو بینیش بگوییش زهی گربه در انبان چه تلخ است و چه شیرین پر از مهر و پر از کین زهی لذت نوشین زهی لقمه دندان بیا پیش و مپرهیز و زین فتنه بمگریز بمستیز، بمستیز، هلا ای شه مردان زهی روز زهی روز زهی عید دل افروز از آن چشم کرشمه وزان لب شکرافشان بجو باده ی گلگون از آن دلبر موزون که این دم مه گردون روان گشت به میزان بنوش از می بالا لب و ریش میالا شنو بانگ و علالا ز هر اختر و کیوان بیندیش و خمش باش چنین راز مگو فاش دریغ است بر اوباش چنین گوهر و مرجان #شمس_تبریزی🍃

💠حق تعالی صَبوَتی (کودکی) بخشد پیران را از فضل خویش که صِبیان (کودکان) از آن خبر ندارند. زیرا صبوت بدان سبب تازگی می آرد و بر می جهاند و می خنداند و آرزوی بازی می دهد که جهان را نو می بیند و ملول نشده است از جهان. این پیر، جهان را هم نو بیند؛ همچنان بازیش آرزو کند و بر جسته باشد و پوست و گوشت او بیفزاید. 💠فیه_ما_فیه

💠برگی_از_معرفت ‍ زمين يكپارچه است. هند، پاكستان، ‌انگلستان و آلمان فقط روي يك نقشه وجود دارند و اين نقشه ها را كساني كه تشنه قدرتند، ‌ساخته اند. كل زمين به شما متعلق است. لازم نيست خود را با چيزي يكي بدانيد. چرا به قلمروهاي كوچك محدود شويم؟ ميراث زمين، ‌متعلق به شماست. زمين، زمين شماست. موجودي كيهاني باشيد، نه ملي. به كل هستي فكر كنيد. همه را خواهر و برادر خود بدانيد. وقتي خود را با معيارهايي ديگر شناسايي كنيد، آنگاه الزاما بايد عليه كسان ديگري باشيد. موافق و مخالف چيزي نباشيد. چيزهاي بهتري هست كه مي توان به آنها فكر كرد. در دنيايي بهتر، ‌فقط انسان بودن كافي ست، اما روزي بايد از اين مرحله هم فراتر رفت. بايد عاقبت الهي شد. آنگاه زمين هم براي شما كوچك خواهد بود. آنگاه تمام كيهان از آن شماست. تمام اين جهان هستي متعلق به شماست. كسي كه جهاني مي شود، به مقصد رسيده است.🍃

💠پند_مولانا_ آن یکی نحوی به کشتی در نشست رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا گفت نیم عمر تو شد در فنا روزی یک نفر که از علم صرف و نحو زبان عربی بسیار مطلع بود (نحوی) و بابت آن مغرور بود سوار یک کشتی شد و رو به ناخدای کشتی کرد و گفت: "آیا تو تا به حال علم نحو خوانده ای؟" ناخدا گفت نه. نحوی گفت که با این حساب نصف عمر تو فناست. کشتیبان در آن لحظه ناراحت شد ولی سکوت کرد و پاسخ نحوی را نداد. بعد از اینکه کشتی حرکت کرد و وارد دریا شد، طوفانی شدید دریا را فرا گرفت. در این لحظه ناخدا رو به نحوی کرد و از او پرسید که آیا شنا کردن بلد هست یا نه؟ نحوی گفت نه بلد نیستم. ناخدا گفت با این حساب تمام عمر تو به فنا رفته است زیرا کشتی دچار طوفان شدیدی شده است گفت کل عمرت ای نحوی فناست زانک کشتی غرق این گردابهاست ای که خلقان را توخر می‌خوانده‌ای اینزمان چون خربرین یخ مانده‌ای 💠مثنوی_دفتر_اول

💠ابوسعيد ابوالخير : شبي در عالم رويا نفس خود را ديد، بينهايت فربه! به نفس گفت: اي نفس! من تو را اين همه رياضت دادم و سختي چشاندم، پس چگونه تو همچنان چاق و فربه مانده‌اي!؟ نفس گفت: آري تو بسيار بر من سخت گرفتي اما آنچه را كه ديگران از تو تمجيد مي‌كردند و تعريف، بر خود حمل نمودي و حق دانستي اين فربگي حاصل همان تكبر و خودشيفتگي و باور تمجيد ديگران است. گويند ابوسعيد ديگر هيچگاه در آنجا كه از وي تعريف و تمجيد كنند، حاضر نشد!🍃

💠حسین بن منصور حلاج که عطار نیشابوری از او با القاب قتیل الله فی سبیل الله و شیر بیشه تحقیق و شجاع صفدر صدیق نام میبرد از نام آور ترین و عجیب ترین عرفای همه ادوار بوده ... در اسرار و معانی و محبت حق و سوز و اشتیاق مست و بی قرار روزگار بود . و در ریاضات و کرامات عجیب و عالی همت و رفیع القدر بود . بسیاری از عالمین و فقها توحید او را درک ننموده اند .و بعضی از عوام حلاج را به سحر و جادوگری نسبت داده اند بعضی میگویند از اصحاب حلول بود و بعضی از عوام الناس که از درک توحید وی عاجزند او را به کفر منسوب مینمایند عجیب است که از درختی اگر انا الله بر آید روا باشد اما از حسین بن منصور حلاج اگر انا الحق بر آید حکم به تکفیرش دهند . 💠 شیخ ابوالقاسم قشیری میگوید : اگر او مقبول بود به رد خلق مردود نگردد و اگر مردود بود به قبول خلق مقبول نگردد. 💠شیخ ابو عبدالله خفیف میگوید : 💠حسین منصور حلاج عالمی ربانی بود 💠شیخ ابوبکر شبلی نیز میگوید : من و حلاج یک چیزیم ،اما مرا به دیوانگی نسبت دادند و خلاص یافتم .و حسین را عقل او هلاک کرد.🍃

💠وصیت نامه 💠حضرت_مولانا شما را سفارش می کنم به ترس از خدا در نهان و عیان و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و کناره گرفتن از جرم ها و جریرت ها و روزه داشتن و نماز بر پا داشتن و فرو نهادن هواهای شیطانی و خواهش های نفسانی و شکیبایی بر درشتی مردمان و دوری گزیدن از همنشینی با نابخردان و سفلگان. و پرداختن به همنشینی با نیکان وبزرگواران. همانا بهترین مردم کسی است که برای مردم مفید باشد و بهترین گفتار کوتاه و گزیده است و ستایش از آن خداوند یگانه. 💠نقل از کتاب 💠نفحات_الانس 💠عبدالرحمن_جامی