سیمرغ ما
الذهاب إلى القناة على Telegram
روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنکه جز تو پاک نیست
إظهار المزيد540
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
+930 أيام
أرشيف المشاركات
542
میدونستید سن انسان را مغز تعیین میکنه؟
هر چی مغز جوان تر باشه بدن هم بهتر کار میکنه...حالا چه چیزی باعث میشه مغز سلول های جدید تولید کنه وپیری رو به نوعی فریب بده؟!!
542
۹شهریور سالروز درگذشت
#فرهاد_مهرداد معروف به #فرهاد
خواننده، آهنگساز و نوازنده پاپ راک است.
همچنین او را به عنوان یکی از سیاسیترین خوانندگان ایران نیز میشناسندو تا سال ۷۲ ممنوع الصدا بود
از سال ۱۳۷۸ بیماری اش (هپاتیت سی) شدت گرفت و در خرداد ۱۳۸۱ برای درمان به لیل فرانسه رفت و در ۹ شهریور همان سال پس از مدتی اغما، در ۵۹ سالگی درگذشت و در ۱۳ شهریور در گورستان تیه (قطعه ۱۱۰، ردیف ۷، سنگ ۲۳) در پاریس به خاک سپرده شد.
( زاده ۲۹ دی ۱۳۲۲ تهران — درگذشته ۹ شهریور ۱۳۸۱ پاریس )
542
امروز ۹ شهریور روز #قزوین است.
شهری که در دوران صفوی ۵۷ سال پایتخت بوده
شهر بزرگترین کاروانسرای سرپوشیده
شهر آب انبارها
شهر خوشنویسی
شهر #عبیدزاکانی، #عارف_قزوینی، #میرعمادقزوینی، #حمدلله_مستوفی و #محمد_دبیرسیاقی و دیگر مشاهیر.
شهر قیمه نثار و باقلوا و نون چایی
پن: سالروز برگزیدن قزوین به عنوان پایتخت از سوی شاه #تهماسب_صفوی
542
ياري اندر کس نمي بينيم ياران را چه شد
دوستي کي آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي کجاست
خون چکيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمي گويد که ياري داشت حق دوستي
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
لعلي از کان مروت برنيامد سال هاست
تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد
شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار
مهرباني کي سر آمد شهرياران را چه شد
گوي توفيق و کرامت در ميان افکنده اند
کس به ميدان در نمي آيد سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
زهره سازي خوش نمي سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد
حافظ اسرار الهي کس نمي داند خموش
از که مي پرسي که دور روزگاران را چه شد
542
ای پریروی ملکصورت زیباسیرت
هر که با مثل تو انسش نبود انسان نیست
چشم برکرده بسی خلق که نابینااند
مثل صورت دیوار که در وی جان نیست
سعدی
542
سلام دوستان مهربان🌼🍃
صبح قشنگتون تون بخیر
وحال دلتون شاد
ان شاءالله زندگیتون🍃🌼
ازجنس گل باطراوت
خنده هاتون ازجنس دریا
وقدم هاتون ازجنس
کوه باشه🌼🍃
542
🍃دوشنبه تون پُر گُل
🌸ان شاءالله که
🍃امروز براتون
🌸خوش یمن باشه
🍃پراز خبرهای خوب
🌸پراز اتفاقات شیرین
🍃پراز خیر و برکت و
🌸پراز نگاه خدا باشه
🍃و به تمام آرزوهاتون برسید
🌸تـــقـــدیـــم بــــه شــمـــا خـــوبـــان
542
🕊در این صبح دل انگیز
☀️بـرایت آرزو دارم
🕊چو باران، آبی و زیبـا
☀️بباری شادمانه روی گرد غم
🕊بـرایـت آرزو دارم
☀️سعادت را طراوت را
🕊بهشت و بهترین بهترین ها را
☀️و صبحی شـادمـانـه را
🕊ســــلام صبحتان زیبـا
☀️روز تون زیبـا و پراز آرامش
542
سلام صدها سلام
به شما دوستان عزیز وگلم
امیدوارم امروز یکی از زیباترین
روزهای زندگیتون باشه🙏
سرشار از👇
عشق آرامش آسایش
دلتون شاد
روزتون لبریز از برکت و امید
روزتون_بخیر
542
🌷سلام عزیزان دوشنبه تون
🌼سرشاراز بهترین ها
🌷ای دوست الهی
🌼امروزت زغم دور
🌷دلت ازحسرت
🌼هر بیش و کم دور
🌷خدا یارت، نگهدارت،به هرجا
🌼از اقبالت،دو چشم پرزِنَم دور
🌷نصیبت حال خوش،
🌼شادی و لبخند
🌷لبت ازناله های دم به دم دور
542
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
شبی که ماه مراد از افق شود طالع
بود که پرتو نوری به بام ما افتد
به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
کی اتفاق مجال سلام ما افتد
چو جان فدای لبش شد خیال میبستم
که قطرهای ز زلالش به کام ما افتد
خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز
کز این شکار فراوان به دام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ
نسیم گلشن جان در مشام ما افتد
حضرت حافظ🍃
542
دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است
چاره کن درد کسی کز همه ناچارتراست
من بدین طالع برگشته چه خواهم کردن
که ز مژگان سیاه تو نگونسارتر است
گر تواش وعدهٔ دیدار ندادی امشب
پس چرا دیدهٔ من از همه بیدارتر است
طوطی ار پستهٔ خندان تو بیند گوید
که ز تنگ شکر این پسته شکربارتر است
هر گرفتار که در بند تو مینالد زار
میبرد حسرت صیدی که گرفتارتر است
به هوای تو عزیزان همه خوارند، اما
گل به سودای رخت از همه کس خوارتر است
گر کشانند به یک سلسله طراران را
طرهٔ پرشکنت از همه طرارتر است
گر نشانند به یک دایرهٔ عیاران را
چشم مردم فکنت از همه عیارتر است
گر گشایند بتان دفتر مکاری را
بت حیلتگر من از همه مکارتر است
عقل پرسید که دشوارتر از کشتن چیست
عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است
تیشه بر سر زد و پا از در شیرین نکشید
کوهکن بر در عشق از همه پادارتر است
در همه شهر ندیدهست کسی مستی من
زان که مست می عشق از همه هشیارتر است
فروغی_بسطامی🍃
542
عزم آن دارم که امشب نیم مست
پای کوبان کوزهٔ دردی به دست
سر به بازار قلندر در نهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست
تا کی از تزویر باشم خودنمای
تا کی از پندار باشم خودپرست
پردهٔ پندار میباید درید
توبهٔ زهاد میباید شکست
وقت آن آمد که دستی بر زنم
چند خواهم بودن آخر پایبست
ساقیا در ده شرابی دلگشای
هین که دل برخاست غم در سر نشست
حضرت_عطار🍃
542
از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است
دیده هرجا باز می گردد دچار رحمت است
خواه ظلمتکن تصور خواه نور آگاه باش
هرچه اندیشی نهان و آشکار رحمت است
ذرهها در آتش وهم عقوبت پر زنند
باد عفوم اینقدر تفسیر عار رحمت است
دربساط آفرینش جزهجوم فضل نیست
چشم نابینا سپید از انتظار رحمت است
ننگ خشکی خندد ازکشت امیدکس چرا
شرم آن روی عرقناک آبیاررحمت است
قدردان غفلت خودگر نباشی جرم کیست
آنچه عصیانخواندهایآیینهدار رحمت است
کو دماغ آنکه ما از ناخدا منتکشیم
کشتی بیدست و پاییها کنار رحمت است
نیست باک از حادثاتم در پناه بیخودی
گردشرنگیکه من دارم حصار رحمت است
سبحهٔ دیگر به ذکر مغفرت درکار نیست
تا نفس باقیست هستی در شمار رحمت است
وحشی دشت معاصی را دو روزی سر دهید
تاکجا خواهد رمید آخر شکار رحمت است
نه فلک تا خاک آسودهست در آغوش عرشصورت رحمان همان بیاختیار رحمت است
شام اگرگلکرد بیدل پردهدار عیب ماست
صبح اگر خندید در تجدیدکار رحمت است
بيدل_دهلوى🍃
542
عشق، شوری در نهادِ ما نهاد
جان ما در بوتهی سودا نهاد
گفتوگویی در زبان ما فکند
جستوجویی در درون ما نهاد
داستان دلبران آغاز کرد
آرزویی در دل شیدا نهاد
رمزی از اسرار باده کشف کرد
رازِ مستان جمله بر صحرا نهاد
قصهی خوبان به نوعی باز گفت
کآتشی در پیر و در برنا نهاد
از خُمستان جرعهای بر خاک ریخت
جنبشی در آدم و حوا نهاد
عقلِ مجنون در کف لیلی سپرد
جانِ وامق در لب عذرا نهاد
دم به دم در هر لباسی رخ نمود
لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد
چون نبود او را معین خانهای
هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد
بر مثال خویشتن حرفی نوشت
نام آن حرف آدم و حوا نهاد
حسن را بر دیدهی خود جلوه داد
منتی بر عاشق شیدا نهاد
هم به چشم خود جمال خود بدید
تهمتی بر چشم نابینا نهاد
یک کرشمه کرد با خود، آنچنانک:
فتنهای در پیر و در برنا نهاد
کام فرهاد و مراد ما همه
در لب شیرینِ شکرخا نهاد
بهر آشوب دل سوداییان
خال فتنه بر رخ زیبا نهاد
وز پیِ برک و نوای بلبلان
رنگ و بویی در گل رعنا نهاد
تا تماشای وصال خود کند
نور خود در دیدهی بینا نهاد
تا کمال علم او ظاهر شود
این همه اسرار بر صحرا نهاد
شور و غوغایی برآمد از جهان
حسن او چون دست در یغما نهاد
چون در آن غوغا عراقی را بدید
نام او سر دفتر غوغا نهاد . . .
فخر_الدین_عراقی🍃
542
گر طی کنم طریق ادب را چه میکنی؟
رانم دلیــر رخش طلب را چه میکنی؟
گر من به دل فرو نخورم دشنههای ناز
آن غمزهی حریص غضب را چه میکنی؟
گیرم ز ناز منع توان کرد حسن را
چشم نیازمند طلب را چه میکنی؟
با چشم شوخ نیز گرفتم بر آمدی
آن خندهی نهانی لب را چه میکنی؟
ای بی سبب اسیر کش بیگناه سوز
پرسند اگر به حشر سبب را چه میکنی؟
عجز و نیاز روزم اگر بی اثر بود
تأثیر گریهی دل شب را چه میکنی؟
وحشی گرفتم آنکه تو از ننگ مدعی
بستی زبان ز شعر لقب را چه میکنی؟
وحشیبافقی 🍃
542
زاهد دگر از خلوت تقوی به درافتاد
عقل آمد و با عشق درافتاد ور افتاد
ما سر به در خانهٔ خمار نهادیم
پا بر سر ما هر که نهاد او به سر افتاد
مه روشنئی یافت که شد بدر تمامی
نوری مگر از مهر رخت بر قمر افتاد
افتاد در این کوی خرابات بسی دل
المنة لله که بار دگر افتاد
برخواستن از رهگذر او نتواند
هر عاشق مستی که در آن رهگذر افتاد
در خواب به جز نقش خیالش نتوان دید
ور زانکه کسی دید مرا از نظر افتاد
صد بار درین کوی خرابات فتادم
عیبم مکن ارزان که گذارم دگر افتاد
هر دیده که او نقش خیال دگری دید
گر مردم چشم است که او از بصر افتاد
رندی که به میخانهٔ سید گذری کرد
تا یافت خبر مست شد و بی خبر افتاد
حضرت شاه نعمتالله ولی🍃
542
این بوی روح پرور از آن خوی دلبر است
وین آب زندگانی از آن حوض کوثر است
ای باد بوستان مگرت نافه در میان
وی مرغ آشنا مگرت نامه در پر است
بوی بهشت میگذرد یا نسیم دوست
یا کاروان صبح که گیتی منور است
این قاصد از کدام زمین است مشک بوی
وین نامه در چه داشت که عنوان معطرست
بر راه باد عود در آتش نهادهاند
یا خود در آن زمین که تویی خاک عنبر است
بازآ و حلقه بر در رندان شوق زن
کاصحاب را دو دیده چو مسمار بر در است
بازآ که در فراق تو چشم امیدوار
چون گوش روزه دار بر الله اکبر است
دانی که چون همیگذرانیم روزگار
روزی که بی تو میگذرد روز محشر است
گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم
هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است
صورت ز چشم غایب و اخلاق در نظر
دیدار در حجاب و معانی برابر است
در نامه نیز چند بگنجد حدیث عشق
کوته کنم که قصهٔ ما کار دفتر است
همچون درخت بادیه سعدی به برق شوق
سوزان و میوهٔ سخنش همچنان تر است
آری خوش است وقت حریفان به بوی عود
وز سوز غافلند که در جان مجمر است
حضرت سعدی🍃
