ru
Feedback
SevenHells

SevenHells

Открыть в Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Больше
468
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
-730 дней
Архив постов
هنوزم حموم با آب خیلی داغ رو متوجه نمی‌شم. شیر حموم چرا تا ته رفته سمت قسمت گرمش؟ مگه ظرفی؟ که چی بشههههه؟ کدوم صابونی با آب ولرم پاک نمی‌شه؟ 😭

چقد کمد کم دارم تو خونه. هیچ‌جایی نیست همه‌چی رو برا مهمون بچپونم توش. مجبورم همه رو مرتب کنم. 🤡

دوستم فردا میایه پیشم. تشویق کنید. 🙏

امروز صبح
امروز صبح

همسایه‌مون یه دونه دختر نوجوون داره. مادر و دختر یه‌سره سر همدیگه داد می‌زنن. باباشم وایمیسه نگاه می‌کنه. بهترین تبلیغ آی‌یودی.

عوضش لوبیا داریم. بازم خدا رو شکر. اینم نبود دق می‌کردم.
عوضش لوبیا داریم. بازم خدا رو شکر. اینم نبود دق می‌کردم.

اوه یادم نره. تشکر از ماشین، که پول رو مثل بنزین مصرف می‌کنه. و تشکر از عینکم که در حساس‌ترین موقعیت کنونی شکست. تیم فوق‌العاده‌ای دست‌به‌دست هم دادن تا به این روز بیفتم. اشتباه از من بود که از تمام دست‌اندرکاران تشکر نکردم. باقی هم ایشالا دلخور نشن. بعدا براشون آخر تیتراژ تشکر ویژه می‌ذاریم. 🙏

تولد مردی رسید و از بی‌پولی نه ماساژ تونستم براش بگیرم نه ساعت. فقط تونستم براش بوس بفرستم رو هوا. تشکر از دکتر جلیلی بابت آزمایش‌های گرون و زیباشون. 🙏

وقتی بچه بودم مامانم بهم یه کتاب از آسترید لیندگرن داده بود به اسم “طلایی کوچولوی من”. وقتی که این کتاب رو می‌خوندم، تازه خوندن یاد گرفته بودم و یکی از قصه‌ها که خیلی می‌خوندمش راجع به دختر کوچولویی بود که عمه‌هاش اذیتش می‌کردند و همیشه دلش رو می‌شکستند. مثلا کتکش می‌زدند، عروسک مورد علاقه‌ش رو می‌انداختند توی خیابون، و از این قبیل کارها. آخر این داستان، این دختر که همون “طلایی کوچولو” بود، می‌مرد و تبدیل به یک ببر میشد و جلوی همه‌ی کسانی که اذیتش کرده بودند می‌غرید و اون‌ها رو از ترس به گریه می‌انداخت. به عنوان یک دختر ۶ ساله که تازه خوندن یاد گرفته بود، من معنی این پایان رو نمی‌فهمیدم و هرچقدر هم که داستان رو تکرار می‌کردم باز هم نمی‌فهمیدم چجوری و چرا “طلایی کوچولو” باید تبدیل به ببر بشه. من نمی‌تونستم “استعاره” و “تشبیه” رو درک کنم، اما حالا کاملا می‌فهمم که چرا “طلایی کوچولو” تبدیل به ببر شده بود. حالا می‌فهمم اون خشم چه حسی داشت چون هربار به کسانی که اذیتم کردند فکر می‌کنم، تمام قلبم میخواد که تبدیل به چیز دیگری بشه و با چهره‌ای خشمگین، از اون آدم‌ها انتقام بگیره. بعد از ۱۴ سال، تازه می‌فهمم که آسترید لیندگرن چرا “طلایی کوچولو” رو تبدیل به ببر کرد. چون اون هیچ‌جور دیگه‌ای نمی‌تونست اونهمه خشم و اشک رو با بدن یک دختربچه نشون بده. باید حتما چیزی می‌آفرید که بتونه اونهمه خشم رو تاب بیاره. حالا من چطور اینهمه خشم رو با قلب خودم تاب بیارم؟ وقتی به اون آدم فکر می‌کنم، قلب من هم میخواد که تبدیل به چیزی درنده‌تر از خودش بشه. تبدیل به چیزی وحشی‌تر، قوی‌تر‌ و ترسناک‌تر. شاید من هم مثل آسترید لیندگرن، باید یک چیزی برای قلبم بنویسم و اون رو مثل لباس تنش کنم تا بتونه اینهمه خشم رو بدون آسیب زدن به کسی، تاب بیاره. وگرنه ممکنه نتونم دووم بیارم و خشم، قلبم رو مثل یک عروسک پنبه‌ای از هم بشکافه. شاید من هم باید برای قلبم لباس بدوزم. همونطور که لیندگرن برای “طلایی کوچولو” این کار رو کرد… کاری که تازه معنی‌ش رو فهمیده‌م. :)

قطعهٔ موسیقی برای تمام فصول. برای انزوایی که دست از سرم برنمی‌داره. تو خونه، بیرون خونه، تو بیمارستان، تو مطب، تو آزمایشگاه، همه‌جا گلوی من رو گرفته و به‌جز چند ساعتی که با دوستام هم‌صحبت می‌شم هرگز محو نمی‌شه. نمی‌دونم باید چیکار کنم که اینقدر احساس تنهایی نکنم. تنها و غریب. انگار هیچ‌جا خونه‌م نیست، حتی خونهٔ خودم؛ انگار حتی بدنم هم بدن خودم نیست.

11 - Lonely Day.mp36.54 MB

این therapy-talk هم شده بلای جون ما. همهٔ رفتارای خودشون رو توجیه می‌کنن چون تراما دارن و چون طرف تاکسیکه و چون طرحوارهٔ فلان دارن و ای‌دی‌اچ‌دی دارن (تشخیص واقعی هم ندارن و خودشون تشخیص دادن) و چون شخصیت مرزی دارن و چون همه نارسیسیست هستن و چون دچار هیپومانیا شده بودن و چون مست بودن بنابراین کورتکس مغزشون فعال نبوده و درد و زهرمار. این توجیها رو رها کنید. واقعا برید تراپی و سعی کنید بهتر بشید. خسته شدم دیگه. هیچ اختلال و طرحواره و ترامایی به شما اجازه نمی‌ده آدم بدی باشید. بهتر بشید تو رو خدا. این لیبل‌ها برای اینه که بفهمید دردتون چیه، نه اینکه برای توجیه استفاده‌شون کنید. 😭

دارم روانی می‌شم. دو ساله دلم می‌خواد زعفرون پاک کنم ولی نمی‌تونم. بگید پاییز بیاد. من گل زعفرون می‌خوام. 😭

photo content

طاق‌بازط به‌طوری که ما هم نتونتیم از تشک استفاده کنیم. Maximum king status 🧌
طاق‌بازط به‌طوری که ما هم نتونتیم از تشک استفاده کنیم. Maximum king status 🧌

photo content

کاشکی این سربازی اجباری زودتر بساطش برچیده بشه بلکه زنا هم بتونن یکم از مشکلاتشون بگن. هرچی می‌گی می‌گن ما هم سربازی می‌ریم. انگار سربازی‌رفتن مردا چیزی از رنج‌های زنانه کم می‌کنه. یه زن داره از دردش می‌گه ما هم همدلی می‌کنیم تو هم گمشو گوشهٔ خودت غرشو بزن همدلی‌تو بگیر. اه. انگار من نوعی که تو عمرم سربازی نرفتم روایت خاصی هم می‌تونم داشته باشم. فوقش بگم آه و فغان، مردای دوروبرم رفتن سربازی سخت بوده براشون. همونم وقتی می‌گی می‌گن به کیرم.

البته بگم که به‌نظرم اشتباهه که غرزدن رو از بیخ‌وبن خصلت بدی بدونیم. غرزدن به کسی که طاقت و تحملش رو نداره بده. نمی‌دونم به‌خاطر سوشال‌مدیاست یا therapy-talk، ولی خیلی می‌بینم که غرزدن رو یه کار خیلی بد می‌دونن، بدون توجه به بافت زندگی آدم‌ها. بعضی‌وقتا غرزدن آخرین سنگر یه نفره. اینقدر ذهنش شلوغه و پرسروصدا، که نمی‌تونه به خودش برسه و عواطف و خلق خودش رو تنظیم کنه. نیاز داره برای یک نفر بگه، تا حتی اگر طرف مقابل نتونه کمک خاصی بکنه، حداقل ذهن خودش چند دقیقه‌ای آروم بگیره و منطقی‌تر به مشکلاتش نگاه کنه. همه دیالوگ درونی منظم و تفکر خطی قوی‌ای ندارن. بعضی‌وقتا همین غرزدن نجاتشون می‌ده. مهم اینه که بدونن کجا غر بزنن و با کی. و سعی کنن تبدیل به عادت همیشگی‌شون نشه، یعنی جوری نشه که جز غرزدن، حرفی برای گفتن نداشته باشن.

من واقعا آدم غرغرویی هستم و حس می‌کنم با هرکی حرف می‌زنم مثل این دیوه می‌شه. :))) اخلاق بدیه و باید عوضش کنم ولی نمی‌دونم به‌جز غرزدن، آدم ها چطور به هم نزدیک می‌شن؟ خودم وقتی به غرهای بقیه گوش می‌دم حس می‌کنم بهشون نزدیک‌تر می‌شم و اصلا تمام صحبت‌های قشنگ و عمیقی که داشته‌م تو عمرم با غرزدن شروع شده تا رسیده به چرایی زندگی و چگونگی خوشحالی و خوشبختی و این چیزا. خلاصه راهنمایی خاصی دارید بکنید، شاید منم کمتر غرغرو شدم. 😔🙏