es
Feedback
SevenHells

SevenHells

Ir al canal en Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Mostrar más
475
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-930 días
Archivo de publicaciones
photo content

کاشکی این سربازی اجباری زودتر بساطش برچیده بشه بلکه زنا هم بتونن یکم از مشکلاتشون بگن. هرچی می‌گی می‌گن ما هم سربازی می‌ریم. انگار سربازی‌رفتن مردا چیزی از رنج‌های زنانه کم می‌کنه. یه زن داره از دردش می‌گه ما هم همدلی می‌کنیم تو هم گمشو گوشهٔ خودت غرشو بزن همدلی‌تو بگیر. اه. انگار من نوعی که تو عمرم سربازی نرفتم روایت خاصی هم می‌تونم داشته باشم. فوقش بگم آه و فغان، مردای دوروبرم رفتن سربازی سخت بوده براشون. همونم وقتی می‌گی می‌گن به کیرم.

البته بگم که به‌نظرم اشتباهه که غرزدن رو از بیخ‌وبن خصلت بدی بدونیم. غرزدن به کسی که طاقت و تحملش رو نداره بده. نمی‌دونم به‌خاطر سوشال‌مدیاست یا therapy-talk، ولی خیلی می‌بینم که غرزدن رو یه کار خیلی بد می‌دونن، بدون توجه به بافت زندگی آدم‌ها. بعضی‌وقتا غرزدن آخرین سنگر یه نفره. اینقدر ذهنش شلوغه و پرسروصدا، که نمی‌تونه به خودش برسه و عواطف و خلق خودش رو تنظیم کنه. نیاز داره برای یک نفر بگه، تا حتی اگر طرف مقابل نتونه کمک خاصی بکنه، حداقل ذهن خودش چند دقیقه‌ای آروم بگیره و منطقی‌تر به مشکلاتش نگاه کنه. همه دیالوگ درونی منظم و تفکر خطی قوی‌ای ندارن. بعضی‌وقتا همین غرزدن نجاتشون می‌ده. مهم اینه که بدونن کجا غر بزنن و با کی. و سعی کنن تبدیل به عادت همیشگی‌شون نشه، یعنی جوری نشه که جز غرزدن، حرفی برای گفتن نداشته باشن.

من واقعا آدم غرغرویی هستم و حس می‌کنم با هرکی حرف می‌زنم مثل این دیوه می‌شه. :))) اخلاق بدیه و باید عوضش کنم ولی نمی‌دونم به‌جز غرزدن، آدم ها چطور به هم نزدیک می‌شن؟ خودم وقتی به غرهای بقیه گوش می‌دم حس می‌کنم بهشون نزدیک‌تر می‌شم و اصلا تمام صحبت‌های قشنگ و عمیقی که داشته‌م تو عمرم با غرزدن شروع شده تا رسیده به چرایی زندگی و چگونگی خوشحالی و خوشبختی و این چیزا. خلاصه راهنمایی خاصی دارید بکنید، شاید منم کمتر غرغرو شدم. 😔🙏

عکس یک جولای پارسال از لوبیاشاه :)
عکس یک جولای پارسال از لوبیاشاه :)

photo content

شایدم چیزی نیست کلا. نه؟ اگه دیسک می‌بود حس می‌کنم می‌زد به دستی، پایی، جایی، می‌فهمیدم. ها؟ 🧌 جهنم. اصلا هیچی نیست. فعلا جاروش کنیم زیر یخچال، دم عید موقع خونه‌تکونی بهش فکر می‌کنم. 🙏

فعلا چنگ به درگاه خداوند می‌زنیم تا بریم دکتر اصلیه و بگه دکتر تصویربرداری اشتباه گفته، این چیز خاصی نیست. بالاخره آدمی به امید زنده‌ست. 🙏 (اگر واقعا دیسک بود، من دیگر طاقت ندارم. مرا بوکوشید.)

خب، این‌طور که به نظر می‌آد، ام‌اسم توی نخاعم پیشرفت نکرده ولی دیسک کمر دارم می‌گیرم. =))))))))) When it rains it pours.

ترجیح می‌دم زندگی رو تمام و کمال تجربه کنم تا این‌که بخوام با رویکردهای اینستاگرامیِ همیشه بی‌خیال بودن و هرگز ناراحت‌نشدن خودم رو از تجربه‌ی زیستن محروم کنم.

این پستای من رو نمی‌دونم کجا فوروارد می‌کنید که پشت سرم غیبت کنید ولی بگید منم بیام. من پایهٔ غیبت پشت خودم هم هستم. :(

Repost from rat in a cage
how i go through life:

یکی رو می‌شناسم که اینترنت بدون فیلتر براش فعال کرده‌ن. چجور آدمیه؟ خواهان و طالب آزادی. ولی فکر کنم در تفکرش اشکال نداشته خودش یکم آزادتر باشه. محبتم بهش خشک شد. نپسندیدم. بدم اومد. منفی هفتصد از ده.

برای ام‌آرآی رفته بودم، خانومه اومد با خنده گفت چرا هد رو سرتون کردین؟ حداقل الان که همه خانومن. هار هار هار. حوصله نداشتم جوابشو بدم پس شما شامپوهای حموم باشید و گوش کنید. هرچیزی که موها رو جمع کنه مربوط به حجاب نیست. حفاظت از مو بخشی از بهداشته. دستگاه ام‌آرآی رو بعد از هر مریض با الکل ضدعفونی نمی‌کنن و تو باید بری سرتو بذاری جای هرکی قبل تو بوده. کونتو بذاری جای کون هرکی که قبل تو بوده. کل هیکلت قراره بره اونجا، مهم هم نیست بیمار قبل از تو شپش داره یا نه، حموم رفته یا نه، تمیز بوده یا نه، استفراغ و خون و جیش توی موهاش بوده یا نه. بیمار اورژانسی هم همون‌جا می‌ره ام‌آرآی که تو می‌ری. بیمار کثیف هم همونجا می‌ره. بیماری که عطری زده که بهش حساسیت داری هم همونجا می‌ره. همه همونجان. من خودم از حجاب متنفرم. ولی نباید بذاری نفرت از حجاب، عقلانیتت رو از بین ببره و هر چیزی رو به حجاب ربط بدی. ته ته ته تهشم گیریم اصلا برای حجابه. به کار بقیه چیکار داری؟ مبارزه‌ت رو بکن، شجاعتت رو حفظ کن، شپش‌ت رو بگیر و به بقیه نخند. گوزباقالی لمیززاده.

نمی‌دونم شجریان پدر اینجا داره به کی و چی نگاه می‌کنه، ولی احساس شعف و افتخار رو توی چشماش می‌شه خوند. هرچی خاطراتم رو شخم زدم، یادم نیومد یه بار کسی بهم اینجوری نگاه کرده باشه. خیلی سخته که حس کنی هر کار هم بکنی کافی نیست و هیچ وقت قرار نیست به استانداردها برسی و افتخارآفرینی کنی. احساسش تا ابد توی دل آدم می‌مونه. یه لحظه تصور کردم بابام یه بار، فقط یه بار، این شکلی نگاهم کرده و تپش قلب گرفتم و حس کردم سرم داره داغ می‌شه. ولی خب، در انتها، وضعیت همینی است که می‌بینید و تفسیر لازم ندارد. فعلا تنها کاری که از دستم برمی‌آد اینه که هر بار لوبیا می‌پره روی کابینت چشمام این شکلی می‌شه و قربون‌صدقه‌ش می‌رم که سالمه و می‌تونه بپره و حالش خوبه. و دارم یاد می‌گیرم برای خودم هم همین‌کار رو بکنم. در کل، از وقتی لوبیا اومده برای خودم هم والدگری می‌کنم. شاید راه رستگاری همین باشد.

مدیکال ترامایی که دارم تپه‌تپه ذخیره می‌کنم قراره تا هفت نسل بعد از خودم رو بسوزونه.

با من حاضر شید تا بریم بیمارستان *صدای شکستن بغض و گریه از خارج کادر*

photo content
+1

photo content