بیگانهی نور
Открыть в Telegram
ــ جایی در ژرفای سکوتم ــ بعد از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید.... http://t.me/HidenChat_Bot?start=7340141931
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
229
Подписчики
-724 часа
-187 дней
+3230 дней
Архив постов
من میدانستم
اگر مادر بار دیگر دست بر دوشم بگذارد همه رفتنها را فراموش میکنم.
اگر پدر جای جز فریاد ، برای آغوش میگذاشت ،
یا شاید فرزندی جایی برای استوار نماندن باقی میگذاشت ،
من بیشتر در این میانه رنگ بر زندگی میزدم و بیشتر از گریه ، خنده میماندم.
بیشتر از خشم ، آرام میماندم و بیشتر و بیشتر خود را احساس میکردم...
من از این طغیان بی معنا و مفهوم خستهام...
از این احساس های بی رنگ و نشان خسته ام
من از خود خستهام
و دردم را با آستین دیگری پاک نمیکنم
آغوشم گریههایم و شبهایم را
و خشمهایم فردایم را میسازند
و من حتی برای خود ، دقایق ریختن چای را هم در خیال ندارم...
ــــ
Repost from ارغـوانـ
“ امیدوارم رنجت به پایان برسد جانِ من، که زندگی با تو چه ها که نکرد و تو همچنان لبخند زدی..”
