بیگانهی نور
الذهاب إلى القناة على Telegram
ــ جایی در ژرفای سکوتم ــ بعد از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید.... http://t.me/HidenChat_Bot?start=7340141931
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
205
المشتركون
+524 ساعات
+37 أيام
+1330 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from KAİZEN
سلام، اگه دوست دارید این پیامو فوروارد کنید و یه شیء بگید تا اونو براتون نقاشی بکشم.
باران بارید و من غرق تو شدهام
پاییز آواز عشق خواند و من غرق تو شدهام
زمین بوسهای بر خاکش زد و من غرق تو شدهام؛
غرقم در آنچه دوراست در ، دریای دستانت و نوزاش شمایل باد های شمالیای که از آفتاب چشمان تو سر انجام میگرفتند خاک ها خفتند و من بیدارترین شدهام زندگی با تیغهایش درچشمم میدرخشد ، حرف ها در نظرم بازنده پس افتادهاند و دهانم سست میشود از لب زدن بر حرفی ، چشم هایم با کوله بار سنگینشان هر سو را با درد طی میکنند و من هنوز غرقم و هیچ جانی برای دست و پا زدن ندارم....باران خاک را غرق کرد و تو من را عشق کلمات را آواره کرد و تو من را جان از درد گریخت و تو از من باران از خشکی بارید و چشمان تو از من. تو از من و من از تو تنها گذاشته فراق ما را...
فراقی دلنشین تر از رسیدن هر سپیدهدم ، دیگر دست و پا زدن بیهوده بود نجات دهنده سال هاست خفتن در زیر بوتهی برفی را ترجیح داده ، زندگی در مرز میان روشنی و تاریکی ابدی منتظر یک هل دادن است تا که اشکی از چشمانم یا که لبخندی از لبانم سرازیر گردد.. این من در میان فاصله هایی از هر سروده هر دیالوگ و هر آدمی پیدا میشود که آن هم گاه به گاه فرار میکند از فراق ، اما یک روزی قبولش کرده که دور نیست آن روز..من ماندهام غرق زیباییت و تو ماندهای گرفتار زیبایت من گرفتار رخ آفتاب تو غرق وزش باد در این ابهام گمگشته فقط مانده دو سرگشته من و تو ، در زمانی سربسته..
در اِبهام واژگان بیگانهای شعر بر دست می سراید از زمین خشکی که سالهاست با سیلابی غرق نشده در جست و جوی عشق حقیری پس افتاده بود زمزمهی عشاق موجی بود که بیگانه را در کف دریا تکرار میکرد...شب ماند و شمع و غم به بالین همان قاصدک میسراید دردش را به اندک نگاهِ یک روزنه میخواند حرفشرا دست بر هر چه خوانده خاموش گشته خوشا لحظهای که دست بر شمعی نبرده..
بیگانه و آشفتگی ذهن
دلم یه مکالمهی عمیق با آدمهای باتجربه میخواد دلم نوشتن تا خود سحر رو میخواد و کتاب خوندن بدون هیچ حرفی رو و کم آوردن کلمات از زبونم از پر حرفی رو میخواد نمیدونم واقعا🌚
Repost from "دخترِ شعر"
از نشئگی واژهها
منِ بی او
در خودم گم شدهام؛
آنقدر که زندگی
در سیاه چاله نیمهِشب
بر نقطهصفرِمَن
سکوت کرده است.
من بیگانه نورم
در میانِ سطرهایی
که هر شب
با کلمات آشفتهی ذهنم
نوشته میشوند.
یاسِ آبی
میان دفترِ آبی کاربُنی
خاطراتم
خشکیده است
و من،
منِ خودم،
با چوبهای علاقهام
کتابخانه کوکو را
در گوشهای از قلبم بنا کردهام؛
جایی برای صحبت های خصوصی
و دفترچه خاکستری خاطراتی
که هیچکس از آنها خبر ندارد.
یادداشت های روی میز
هنوز ماندهاند؛
کنار یک قلب سرد
که روزی گرمترین جای جهان بود.
در مهگون شب،
پسری در میان نی زار را دیدم؛
مثل آلندی دور
در اقلیم گمشدهای
که سالهاست مطرود مانده.
او با بیستوچهار ساعتِ ذهن خود
در جستوجوی قوت قلبی بود
و من،
در انعکاس نقرهگون شب،
فروغ کوچکی را
هنوز برای دوست داشتن نگه داشته بودم.
شاید عشق،
همان فرکانس نامرئی باشد؛
همان بوی نرگس بارون خورده
که از دور میآید
و نخستین پژواک آن
در آسمان،
مثل سها
سِتارهایکَمنور
آرام میلرزد.
بعد،
ناگهان دنیای این روزای من
با آواز نی
از خواب بیدار شد؛
آوازِ نازک خیال
زیر ماه دوران
که از پشت هالهای از نور
به گوش میرسید.
آیه های دل
آرامآرام
بر مه سار شب نشستند؛
و دخت شب
با عطر بابونه
از کوچههای خاطره گذشت.
و من فهمیدم
گاهی تمام این راه،
از نشئگی یک واژه آغاز میشود
و به یک حقیقت ساده میرسد:
آدمی
باید از میان تمام شبهای خودش بگذرد
تا سرانجام
به رهایی برسد. 🕊️🤍
_ارغوان"دختر شعر"
Repost from "دخترِ شعر"
#چالش_شعر 🦋📖
این پیام رو فور کن؛
اسم و آیدی چنلت رو برمیدارم
و با اسم چنلهای شما،
یک شعر مشترک میسازم. ✨
آیدیهاتون رو روی اسمش تگ میکنم.
تا حمایت بشید💕 🖇️
تو هم سهمی از این شعر باش:)
"جوین باشی، خوشحال میشم."
