«پایا، Paya»
Открыть в Telegram
Больше
Страна не указанаКатегория не указана
332
Подписчики
Нет данных24 часа
-37 дней
+1130 день
Архив постов
332
Repost from پودینه:
او همیشه به هرچه زوج عاشق است میخندد، و این باعث تعجبم میشود پرسیدم:« چرا بیهوده میخندی؟»
گفت:« در قدیم میگفتن به هرچه بخندی به سرت میاید، کاش اینا به سر من هم بیاین»
332
هرچه می گفتم
می گفت: ها و خا
او نمی توانست دیگران هم نتوانست دل ما را به دست آورد.
و من لجبازتر بودهام و کله شق تر
332
دلم شاد می شود که آنها اینگونه باش شوق کار می کنند.
امروز تایم پره شده است می گویم: خانم فلانی نمی روید؟
می گوید: شما اجازه نمی دهید کارم را ببرم بگذارین که تمامش کنم.
خنده ام می گیرد و می گویم: آپ کتین اوزیز بیلم.
«ببرین با خودتان/ازبکی»
دلم باغ باغ می شود و شاد می شوم از اینکه برق چشمانشان را برای آموختن هنر می بینم 🫠
332
يسمعني حين يراقصني كلمات ليست كالكلمات يأخذني من تحت ذراعي يزرعني في إحدى الغيمات والمطر الأسود في عيني يتساقط زخات زخات يحملني معه يحملني لمساء وردي الشرفات وأنا كالطفلة في يده كالريشة تحملها النسمات يحمل لي سبعة أقمار بيديه وحزمة أغنيات يهديني شمسا يهديني صيفا وقطيع سنونوات يخبرني أني تحفته وأساوي الاف النجمات و بأني كنز وبأني أجمل ما شاهد من لوحات يروي أشياء تدوخني تنسيني المرقص والخطوات كلمات تقلب تاريخي تجعلني امرأة في لحظات يبني لي قصرا من وهم لا أسكن فيه سوى لحظات وأعود أعود لطاولتي لا شيء معي إلا كلمات نزار قبانی
332
در گوشم و در حال رقصیدن...
کلماتی می گوید کهنشنیدم مانندش !
می گیرد زیر بازوهایم ( بالا می برد) و
روی ابری آنجا می کارد!
( از آمیزش سرمه چشمم با اشک)
رگبار سیاه و سختی می بارد
به غروبی می بردم با خود...
که چه ایوانی پُر گل دارد!
در دستش گویی دختربچه ای ام
و پَری که نسیم اش
این سو و آن سو می برد و می آرد
آورده برایم در دستش
ماه از آسمان، (به جای یکی) هفت و
سبدی سرشار از غزل و آواز (زیبا)
و به من هدیه دهد خورشید و
تابستان و فوج پرستوها
و به گوش ام زمزمه اش این است
که تو هدیه نایاب منی و
چنان ارزش داری پیشم
که ستاره ندارد گرچه که باشد میلیونها
و تویی گنج ام که ندیدم نقشی از تو فریباتر
(حتی...) در تابلوی نقاشی ها
می گوید و سرمستم از سخنانش
(و در این احوال!)
از یادم رفته
کجای صحنه ی رقص ام و
شیوه ی رقص ام را...
سخنانش زندگی ام
زیر و زبر می کند و از من
می سازد زن (گر چه برای لحظاتی اندک)
و برایم کاخی می سازد از رویا
که نمی مانم در آن غیر درنگی کوچک
برمی گردم سر میزم در حالی که
نمانده برایم چیزی جز آن کلمات و سخنان...
(آخرین ویرایش:۲۶ مرداد ۱۳۹۸)
