fa
Feedback
«پایا، Paya»

«پایا، Paya»

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
332
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
+1130 روز
آرشیو پست ها
Repost from پودینه:
او همیشه به هرچه زوج عاشق است می‌خندد، و این باعث تعجبم می‌شود پرسیدم:« چرا بیهوده می‌خندی؟» گفت:« در قدیم می‌گفتن به هرچه بخندی به سرت میاید، کاش اینا به سر من هم بیاین»

photo content
+1

اگر قرار باشد روزی با یار برقصیم و چند سال بعد عروسی کنیم این آهنگ را می گذارم🙃😶‍🌫

هرچه می گفتم می گفت: ها و خا او نمی توانست دیگران هم نتوانست دل ما را به دست آورد. و من لجبازتر بوده‌ام و کله شق تر

Repost from N/a
بوی خاک بعد از باران را با هیچ چیزی تبدیل نمیکنم.

رزما را مثل این نقاشی دوست دارم ❤️‍🔥
رزما را مثل این نقاشی دوست دارم ❤️‍🔥

دلم شاد می شود که آنها اینگونه باش شوق کار می کنند. امروز تایم پره شده است می گویم: خانم فلانی نمی روید؟ می گوید: شما اجازه ن
دلم شاد می شود که آنها اینگونه باش شوق کار می کنند. امروز تایم پره شده است می گویم: خانم فلانی نمی روید؟ می گوید: شما اجازه نمی دهید کارم را ببرم بگذارین که تمامش کنم. خنده ام می گیرد و می گویم: آپ کتین اوزیز بیلم. «ببرین با خودتان/ازبکی» دلم باغ باغ می شود و شاد می شوم از اینکه برق چشمانشان را برای آموختن هنر می بینم 🫠

Repost from دُژَم
نقاشی رنگ و روغن روی تکه.
نقاشی رنگ و روغن روی تکه.

Repost from N/a
بکتب اسمک!

این بار دوباره یک به سمت کردستان سفر می رویم از فضای بلخ و بخارا دور می شویم🫠❤️‍🔥

دوستی یک روح است در دو بدن.
ارسطو، اخلاق نیکوماخوسی

بابا🤍
بابا🤍

عشق.
عشق.

عشق.
عشق.

حضرت عشق

photo content
+2

گاهی به زندگی می خواهم آرامشی داشته باشم اینگونه

زندگی ؛
زندگی ؛

يسمعني حين يراقصني كلمات ليست كالكلمات يأخذني من تحت ذراعي يزرعني في إحدى الغيمات والمطر الأسود في عيني يتساقط زخات زخات يحملني معه يحملني لمساء وردي الشرفات وأنا كالطفلة في يده كالريشة تحملها النسمات يحمل لي سبعة أقمار بيديه وحزمة أغنيات يهديني شمسا يهديني صيفا وقطيع سنونوات يخبرني أني تحفته وأساوي الاف النجمات و بأني كنز وبأني أجمل ما شاهد من لوحات يروي أشياء تدوخني تنسيني المرقص والخطوات كلمات تقلب تاريخي تجعلني امرأة في لحظات يبني لي قصرا من وهم لا أسكن فيه سوى لحظات وأعود أعود لطاولتي لا شيء معي إلا كلمات نزار قبانی

در گوشم و در حال رقصیدن... کلماتی می گوید که‌نشنیدم‌ مانندش ! می گیرد زیر بازوهایم ( بالا می برد) و روی ابری آنجا می کارد! ( از آمیزش سرمه چشمم با اشک) رگبار سیاه و سختی می بارد به غروبی می بردم با خود... که چه ایوانی پُر گل دارد! در دستش گویی دختربچه ای ام و پَری که نسیم اش این سو و آن سو می برد و می آرد آورده برایم در دستش ماه از آسمان، (به جای یکی) هفت و سبدی سرشار از غزل و آواز (زیبا) و به من هدیه دهد خورشید و تابستان و فوج پرستوها و به گوش ام زمزمه اش این است که تو هدیه نایاب منی و چنان ارزش داری پیشم که ستاره ندارد گرچه که باشد میلیونها و تویی گنج ام که ندیدم نقشی از تو فریباتر (حتی...) در تابلوی نقاشی ها می گوید و سرمستم‌ از سخنانش (و در این احوال!) از یادم رفته کجای صحنه ی رقص ام و شیوه ی رقص ام را..‌. سخنانش زندگی ام زیر و زبر می کند و از من می سازد زن (گر چه برای لحظاتی اندک) و برایم کاخی می سازد از رویا که نمی مانم در آن غیر درنگی کوچک برمی گردم سر میزم در حالی که نمانده برایم چیزی جز آن کلمات و سخنان... (آخرین ویرایش:۲۶ مرداد ۱۳۹۸)