«پایا، Paya»
Ir al canal en Telegram
Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
323
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
-830 días
Archivo de publicaciones
322
یک دو سه... نفس عمیق، عمیقتر؛ در جستجوی آکسیجن. گمش کردهام عمیق عمیق نفس می کشم، با دو دست قفسهی سینه ام را می فشارم... کفایت نمی کند دکمه های یقهام را باز می کنم تا هوا درست برسد. دو دست نامرئی خفهام می کند.
هوا به سرم نمی رسد سردرد شدید گرفتهام آه شدیدتر می شود.
در عین حال که درد می کشم؛ می نویسم تا نوشتن دردم را رها کند اما نه
یک
دو
سه
یک
دو سه
نفس
نفس
نفس
وحشتناک است..
322
مثل این می ماند که خدا بخواهد جان من را بگیرد، ولی منصرف می شود هر بار و هر چند ساعت بعد...
322
کوشش میکرد مرا با آشنا کردن غیر افغانی ها سر حال نگهدارد، می خواست مثل که در خاک عرب خون نافم ریخته بود «وطن» دومم آنگونه که بودم در کودکی؛ سرزنده بمانم.
322
در دنیای که ملیاردها انسان در آن زندگی میکند. اینجا در جغرافیای که توومن نیز زندگی میکنیم فضا برای زندگی انسانی بسیار تنگ است. تو اینجایی که گاهی ناخوشایندترین لحظات را با همدیگر قسمت کنیم. زیرا افراد زیادی اطراف من حضور دارند و اما تو انگار از جنس دیگری، باور دیگر، دیدگاه دیگر نسبت به پدیدهها و اطرافیان خود. کوثر، خوب است که اینجایی، انگار دوستی با تو شبیه طلوع خورشید هر روز است که اگر نباشد، دلتنگی سراغ آدم میآید، ما زمان میگذرانیم، زمان خواستنیتر میشود، تو درد و رنج را آغوش میکشی، و من سعی میکنم آمپرت قسمت کنم بلکه برای شادمانی جاه باز شود. بلند شو، بدرخش، قوی باش، ادامه بده که زیرا خیلیها در آرزوی داشتن زندگی شبیه تو است. نادیده نگیرید، تو بهترینی… یک پیام حال خوب کن از یک آدم که این روزها باهم بهترین ماجراها را می گذرانیم ولی من هنوز غصه می خورم 🫠🥹
322
میگه من تو را مثل وطنم «مصر» دوست دارم.
ولی من او را مثل بخارا دوست ندارم. بخارا را فراتر از عشق او دوست دارم.
322
گفتم: من و تو آفتاب🌞 و مهتاب🌚 هستیم
آن یکی چی باشد؟
دریا🌊 آمد و گفت: آسمان🌌
گفتم: چی چطور؛ آفرین
گفت: بموخدا هوای هردویتان را دارد
322
Repost from بادبادکِ آبے
ترا نمیتوان نوشت؛
فقط میشود شبیهِ تابلویی ساخت
و به دیوار آویخت.
#شهناز_بخشی
322
در سنین پانزده، شانزده و هفدهسالگی کمکم متوجه شدم که من به یک نوع بیماری مبتلا هستم؛ بیماریای که وقتی علایمش خودش را نشان میدهد که ناراحت یا سردرگم باشم، بیشتر به خودم فشار بیاورم، یا هنگام مریضی، زکام، سردرد و چیزهای شبیه آن، حالتم را بدتر میکند و بدنم را ضعیفتر.
اوایل فکر کردم شاید به دلیل جاروجنجالهای خانه است که اینگونه به من فشار میآید، اما نه؛ بعدها رفتهرفته حال ناجورم به شکل جدی خودش را نشان داد. از مادرم پرسیدم دلیلش چیست. گفت: «تو در چهلروزگی هم چنین شده بودی.»
و اضافه کرد: «مشکل تو از همان هنگام تولد است.»
در شروعها آنقدر ترسیدم؛ گرچه شاید شروعش هم نبود. مادرم میگفت: «کودک بودی که نمیفهمیدی.»
یادم آمد که بلی؛ نمیتوانستم بدوم، نمیتوانستم جنگ و جدل را تحمل کنم و حالا هم نمیتوانم.
چرا در این سنین خودش را نشان داد؟
بهخاطر اینکه وضع من، وضع خانه، وضع جیب و وضع وطن خوب نبود. تراژیکترین دورهی عمرم و گذشتهام را در همین سنین گذراندم.
حالا نمیخواهم بیایم توضیح بدهم که چه اتفاقهایی افتاد.
امشب خودم را در مهمانخانه ـ اتاق پدرم ـ انداختهام تا مادرم زیاد نگران نشود. حالا هم کمکم گلویم را دستی میفشارد. وابسته به یک قوتیگک هستم که با فشار دادنش به دهان، اندک نفسم را راست میکند؛ و این یعنی بدبختی.
میترسم با همین حالت بمیرم و کلی آرزوهایم را با خودم دفن کنم.
میفهمید؟ من داشتم یک روز کاملاً عادی را میگذراندم. همکاران گلم را دیدم، با هم حرف زدیم، صبحانه خوردیم، کار کردم و کار کردم و با شاگردانم حرف زدم. حتی نگران این شدم که با این همه کار زیاد شاید نتوانم فردا دوستانم را ببینم. زود به «حضرت بزرگوار» پیام دادم که نمیتوانم بیایم.
ساعت دو و چند دقیقه بود که کنار دوستم و شاگردم نشسته بودم. با هم کار یک دستبند سرخ و سفید را آغاز کرده بودیم که ناگهان گلویم دو دسته فشرده شد. آکسیجن به بدنم نرسید. حس کردم بدنم مچاله میشود. دستوپایم سست شد.
اما زود از جا برخاستم، چوکی را کنار گذاشتم، بیکم را پیدا کردم و سالبوتامول ـ اسپریام را گرفتم. یک، دو، سه، چهار بار به دهانم فشردم؛ اما ضربان قلبم تندتر و تندتر شد و سرم درد شدیدی گرفت و سرم چرخید.
میترسیدم پایین بروم و همکارها حرفی بزنند که چرا آمدهام و نشستهام. میترسیدم شاگردانم مرا در این حالت ببینند و بیانگیزه شوند. از خودم میترسیدم. میترسیدم. از منزل بالا با این حال چگونه پایین بروم؟
اما رفتم و خودم را زود روی چوکی انداختم. زود و عمیق، عمیق نفس میگرفتم. همکارم آمد؛ نمیتوانستم آن حالت را به او نشان بدهم. خودم را اندکی جمعوجور کردم که پرسید:
«چرا رنگ و رویت پریده است؟»
گفتم: «نمیفهمم.»
واقعاً نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده است.
همیشه میدانستم آسم دارم. نخستینبار در سال ۲۰۱۹، همان هنگامی که همهجا را کووید۱۹ گرفته بود، من مبتلا به محرقه شده بودم. بیشتر اوقات حتی حوصلهی تکان دادن دستم را نداشتم. همانجا بود که نفستنگیِ دورهی کودکیام شدیدتر شد؛ زخم دیرینهام دوباره باز شد.
ولی همان هنگام، همان روزها، مادرم میگفت: «نه، بهخاطر فلانی مریضیات است»، یا میگفت: «کمخون استی»، یا «ضعیف استی» و خلاصه هر چیزی را به آن نسبت میداد.
خبر نداشت که خودم مریضی خود را میدانم؛ یا شاید اصلاً نمیخواست باور کند، یا نمیگذاشت من با فکر کردن به آن بیشتر رنج بکشم. نمیدانم، خوب.
مریضی خود را حدود ده یا یازده ماه پیش، در شفاخانه افغان ـ ازبیک، وقتی برای دفتر نیاز به چکاپ صحی داشتیم، جدیتر فهمیدم. در ادارهی شفاخانه گفته بودم فقط نفستنگی دارم. مادرم گفته بود: «نه، از همان دلتنگی است.»
وقتی داکتر مرا دید، گفت: «بلی، واقعاً هم شُش تو مشکل دارد.»
سمتم نگاه کرد و گفت: «چطور و چی کار میکنی؟»
اسپریام را برایش نشان دادم.
دیگر یادم نمیآید چه گفتم.
امروز بعد از حملهی اول، حملهی دوم سراغم آمد؛ هنگام شستن دستورویم در دستشویی دفتر. بار سوم نزد همکارم اتفاق افتاد؛ همکارم ترسیده بود. و بار چهارم در خانه.
اوه، چقدر آمدم و نوشتم.
به نظرم خیلی زیاد شد.
اینجا میگذارمش و میخوابم. 🫠
