ru
Feedback
چتر برای چه؟خیال که خیس نمی‌شود.

چتر برای چه؟خیال که خیس نمی‌شود.

Открыть в Telegram

https://t.me/+pcpNqw4PhEg2MWRk پرایوت @playlistocean پلی‌لیست @sareliynbot ناشناسم

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
584
Подписчики
-124 часа
+17 дней
+7430 дней
Архив постов
دیوونم عاشقم سرخوشمم وای واااای بعد مدت ها دوباره این حس ...! توصیف‌کردنی نیس انگار زیاد دور شده بودم از این "خودم" وای خدا این منِ دیوونه‌ی سربه هوایِ خوشحالو برام نگه‌دار .

یکی نوشته بود خوب بخوابی رها. رها من نمی‌خوام تو بخوابی. رها بیدار شو. تو رو خدا بیدار شو.
+1
یکی نوشته بود خوب بخوابی رها. رها من نمی‌خوام تو بخوابی. رها بیدار شو. تو رو خدا بیدار شو.

Repost from A side of Me
There are some people who, when they leave, don’t just make the city feel smaller; they make your very soul feel narrow. I have walked every street in this world, yet in none of them could I find a full breath. It turns out, it wasn't the city I couldn't fit into… it was the missing pieces of myself. Even by the seashore, my breath remained shallow. Not even songs could gather the shattered pieces of my heart, and even the whiteness of a daisy couldn't reach the darkness within me. Now, every step I take hits a wall. There is a path, there is a city, there is a sky, but I am not there. I don’t know where I began to fade; all I know is… I no longer fit anywhere. Even the sound of the waves feels like they are crashing against a wall. From the outside, everything seems to be in its place, but inside me, it feels as if Great Cities have collapsed. Everywhere I go is a void; everywhere I look is a half-finished breath. This is what it means to not belong. Even sitting by the sea, the hollowness inside me doesn't shift. Sometimes a person only realizes after losing: the world is a much narrower place than they thought. My steps are the same, I am the same, but nowhere looks the way it used to. I can no longer overflow into the world; I cannot fit. Even the songs can no longer carry me, and my old self doesn't even show up in the petals of a daisy. Sometimes when a person leaves, the city leaves with them. The voice of the streets changes, doors close, and even breathing feels foreign. Life flows on, but I am stuck in the same place… inside a void where I don't fit. I realize this most when I look at the sea; it’s as if even the water refuses to take me in.

تاب‌آوری نیست که! این یه ماه، هزار و یک احساس رو همزمان تجربه کردیم؛ خشم، غم، سوگ، تنفر و… اما تهِ دلم یه نورِ امیدی هست که منو سرپا نگه داشته. همیشه به این ایمان داشتم که از دلِ تاریک‌ترین روزها، بهترین اتفاق‌ها متولد می‌شن. و تو تموم این روزها حس می‌کنم خدا پشتم بوده، مراقبم بوده. شاید به خاطر همینه که وقتی شادم، بغض می‌کنم. خوشحالم که منفعل نبودم و با وجود همه‌چیز، هنوز سعی می‌کنم زندگی رو برای خودم و بقیه در جریان نگه دارم. لازمه این روزها بیشتر از قبل مراقب همدیگه باشیم. و خودمو خیلی، خیلی دوست دارم. خدایا مرسی که من، منم. مرسی که من «سارا»م، مرسی که ویژگی های خودمو دارم مرسی حتی اگه کمی شجاعم! دلم برای ایران روشنه… خیلی روشن.

اى خاک! با عزيزانى كه به آغوشت سپرده‌ایم، مهربان باش كه در اين وطن،نامهربانى بسيار ديده‌اند.

ما یادمون نمیره. «یک لحظه وصل شدم و می‌خوام بنویسم زن زندگی آزادی، برای همیشه»، «درود به مردم شریف ایران»، «به نام خدا من ژینا امینی هستم»، «بچه‌ها نخندینا»، «بارون اومد و یادم داد، تو زورت بیشتره»، «ندا نترس، ندا بمون»، «یه دل می‌گه برم برم برم»، «سلام، من مهرشاد هستم»، «من هم فرزند کسی هستم»، «توی همین موازات بودیم، دست‌مون تو دست هم بود، یهو دیدم افتاد»، «بچه‌های منو کشتن، گفتن خطای انسانی بوده»، «دارن این همه آدم رو می‌کشن که بگن یک نفرو نکشتن؟»، «سلام، به چنل یوتیوب سارینا خوش اومدید»، «حیدر حیدر کنان به بچه‌ی من شلیک کردن»، «دوست دارم الان که دارم می‌رم تظاهرات، چندوقت دیگه یه اتفاقی بیوفته»، «سپهر من کجایی بابا؟»، «مانی بابا تو برو من می‌آم»، «توی برگه نوشتن متهم اظهار پشیمونی نکرد»، «دادا برای چی نرم؟»، «بعدا اینو استوری می‌کنید می‌گید برای رفتنت زود بود»، «خب یه ۲۰۷ مشکی»، «پروانه‌ی بنفشی دیدی منم»، «اونا برای تمرین داخل کلاس بود حاج‌آقا»، «دارم می‌سوزم بابا»، «سوره‌ی آل عمران، خدا ستمگران را دوست ندارد»، «بابا حکم من اعدامه، به مامان چیزی نگو»، «حاج‌آقا اینا برای ورزش هستن»، «جون منو ازم گرفتن خانم، جون من توی اون هواپیما سوخت»، «بچه‌ی من چه گناهی کرده بود که زنده زنده توی هواپیما سوخت؟ چرا هیچکس جواب منو نمی‌ده؟»، «دیگه نمی‌ترسیم، می‌جنگیم»، «بچه‌ها، کمک»، «بچه‌ی من حتی نمی‌تونست تا سر کوچه تنها بره»، «به‌نام خداوند رنگین کمان»، «من خوبم بابا خوبم، چشمام فقط می‌سوزه، زنده می‌مونم قول می‌دم»، «بلند شو مادر، بلند شو، ببین مادرت داره می‌رقصه، بلند شو»، «بابا بسه، بسه بابا بسه بسه»، «کف خیابانم، نه ترسی دارم، نه نگرانی، حقم را می‌خواهم»، «ما تماشاگر نمی‌خواهیم به ما ملحق شوید»، «من که زود بلند شدم، پس بابایی کو؟»، «پاشو برات نون خامه‌ای گرفتم مامان، پاشو هرچندتا دوست داری بخور»، «من این حور و پری رو ۲۳ سال خودم پروردم، تو قبر نگاش کنم؟»، «این رضای پرپر شده‌ی من تقدیم به میهن»، «بابا، خیالت راحت، دوستت دارم»، «واسه خواهرزاده‌ی من، گوش کن، واسه خواهرزاده‌ی من دست بزنید»، «کاش انقدر با غیرت تربیتش نمی‌کردم که این‌طوری بشه»، «پسرش گفته چرا اسم مادرمو نمی‌خونید»، «آرام بخواب دلدار من، ای صهبای زیبای من»، «چه بارون بیاد چه برف بیاد چه بوران، مانی صفرپور به آرزوهاش می‌رسه»،«پدر من ورزشکار بود، هر روز وزنه می‌زد، اگر اینا نمی‌کشتنش، ۱۲۰ سال دیگه زنده می‌موند»، «آقا این خطو می‌شناسی؟ تیر خورده نفس نمی‌کشه»،  «ما رفتیم جلوی عراق از ناموس شما دفاع کردیم که شما بچه‌های ما رو بکشید؟»، «توی فاتحه‌ی من قرآن نذارن، مردم برقصن»، «به امید روزهای قشنگ، کنار تو»، «اندازه‌ی دنیا برنامه داشتی مامانی»، «آرزو می‌کنم سال دیگه این موقع، هیچ‌کدوممون اینجوری نباشیم»، «اگه منافق زده چرا بچه‌ی من قطعه‌ی شهدا نیست؟»، «بچه‌ها سرپرست‌شون رو توی اتفاقات اخیر از دست دادن، کسی هست نگه‌شون داره؟»، «مبین من روت پتو می‌کشیدم، نمی‌ذاشتم این‌طوری یخ بزنی»، «اگر آزاد شد، خوشحالی کن به‌جای من، جای ما رو خالی کنید، من خیلی منتظر این روز موندم»، «دارم می‌رم، نه به‌خاطر خودم، به‌خاطر پسرامون»، «جون مادرت نزن»، «خدایا ظلم تا کی؟»، «بچه‌ها تیر خوردم، نمیرم فقط»، «خدا، مست، داره تماشا می‌کنه هیبت پدر منو که داره می‌ره پیشش»، «اگه دیگه آنلاین نشدم، منو فراموش نکنید، بدونید من مفت نمردم، تو جشن آزادی اسم منو بیارید»، «توروخدا نذارید بمیرم هفته‌ی دیگه عروسیمه»، «نترسید نترسید، ما همه با هم هستیم»، «عه باباییه، باباییه»، «پاشو مادر آهنگ موردعلاقه‌تو گذاشتن»، «بهنام! بهنام!»، «توپ تانک مسلسل، دیگر اثر ندارد، به مادرم بگویید، دیگر پسر ندارد»، «سهمِ بچه‌ی من، توی مملکت من، توی وطن من، پنج تا گلوله بود»، «من یه رضا از دست دادم ولی هزارتا پسر گیرم اومد»، «اگه دستگیر شدم و یا دیگه نبودم، بدونید من همیشه در کنار مردم ایستادم»، «خب می‌شه بگید محاربه چیه لطفا؟ من نمی‌دونم قربان»، «حکم اعدام من صادر شده و این تماس خداحافظیه»، «شنیده بودم سر بی‌گناه تا پای دار می‌ره ولی بالای دار نمی‌ره، ولی دروغه»، «سکوت شما یعنی حمایت از ظلم و ظالم»

چی کسی میفهمه معنی رقصیدن در سوگ اصلا چیه؟بهتر از ما چه کسی بهتر از ما میدونه این خیابونا جای بوسیدنه؟ چه کسی میدونه چه جوونای دلیری روی این خیابونا جنگیدن؟ چه کسی بهتر از ما میدونه گل ریختن روی خیابون یعنی چی؟ کی بهتر از ما میفهمه نباید با ماشین از روی گلبرگا رد شه؟ زهی خیال باطل اگر فکر میکنی همینقدر بود و تمام شد. این خشم ،این داغ دل مادرا رو که میبینی ،این دل خون بچه هایی که یتیم شدن، عاشقایی که نرسیدن رو که میبینی!؟ خوب ببین که چطور این موج خشم جمع میشه جمع میشه خشم جای خودش رو به دادخواهی و آزادی خواهی میده صدا ها ،فریاد ها بلند و بلند تر میشن . دیگه نمیتونی جلوی این موج بزرگ از دادخواه ها ، این مردم دلیر که متحد شدن همدل شدن رو بگیری . اینبار ما مردم دیگه مردمی نیستیم که بتونی با تفرقه‌افکنی ما رو از هم جدا کنی.

Видеосообщение00:45

می‌بوسمت یک روز در میدان آزادی می‌بوسمت وقتی که تهران دست ما افتاد می‌بوسمت وقتی صدای تیرها خوابید می‌بوسمت وقتی سلاح از دست‌ها افتاد می‌بوسمت پای تمام چوبه‌های دار وقتی کبوتر روی آن‌ها آشیان دارد وقتی قفس تابوت مرغ عشق دیگر نیست وقتی که او هم بال و پر در آسمان دارد می‌بوسمت پشت در سلول‌ها وقتی بوی شکنجه از در زندان نمی‌آید وقتی که زخمی روی تن‌هامان نمی‌خندد وقتی که از چشمانمان باران نمی‌آید می‌بوسمت وقتی پلیس ضد شورش هم یک‌رنگ با مردم سرود صلح می‌خواند وقتی که نان عده‌ای اعدام گندم نیست در مزرعه، گندم سرود صلح می‌خواند می‌بوسمت وقتی جهان از شعر لبریز است وقتی که زندانی به جز آغوش گرمت نیست تهران بدون تو چه معنی می‌دهد بانو انگار تهرانی به جز آغوش گرمت نیست من آرزوهای خودم را با تو می‌بینم وقتی کنارم در خیابان راه می‌آیی وقتی که شال سبز تو در باد می‌رقصد یک روز می‌بوسم تو را بانوی رویایی آغوش تو بوی بهاری سبز را دارد تو دختری از جنس باران‌های خردادی می‌بوسمت می‌بوسمت می‌بوسمت ای عشق می‌بوسمت یک روز در میدان آزادی امیررضا وکیلی #شعر

Видеосообщение00:21

آخ از داغی که روی دلمون گذاشتید. آخ از شما بی‌وجودها.

رها🍃دختر سبز

از زمانی که به سنی رسیدم که تنفرم از اخوند رو فهمیدم یک روز نشده به مردم انقلاب ۵۷ هرچی از دهنم در نیومده نگفته باشم

خیلی جسته‌گریخته می‌خوام بنویسم، فقط می‌خوام چک‌نویسِ سیاهِ ذهنمو خالی کنم. چقدر ایران و ایرانی رو دوست دارم؛ از هر قشری، فرقی نمی‌کنه. همه‌مون یه درد داریم، همه زخمی‌ایم. امروز یه هارمونی عجیبی حس کردم. یه بحثی شروع شد و ادامه پیدا کرد، یهو معلم زد زیر گریه، بغلمون کرد، قول گرفت که کاری نکنیم تا اتفاقی برامون نیفته. بغلش کردم، فقط گفتم امیدوارم همه‌چی درست شه. هیچ‌وقت امروزو فراموش نمی‌کنم. انگار همه نگران هم بودیم که این کفتارا کاری نکنن که یه غم دیگه بشینه رو دل‌هامون. تا بعدازظهر… گفتم هوا بارونیه، یه بیرون برم حالم عوض شه. یه ساعت نشد برگشتم، زدم زیر گریه که آره، یه ساعت هیچ‌کار نکردم، به‌جای بیرون رفتن می‌تونستم درس بخونم. بعدش دیگه بهونه‌م گرفت که یه‌کم خودمو خالی کنم. اخبارم ندیدم بعد از یک ماه، چون حالم از کلمه‌های «مذاکره، دور دوم، توافق…» به‌هم می‌خوره. خب بالاخره «خواهیم دید چه می‌شود» به قول بنده‌ی خدا. این وسط داشتم با یه دوستم که انگلیسی‌زبانه چت می‌کردم، گفت: «من بیام ترکیه، تو هم بیا با هم بریم سفر.» یهو صورتم پوکر شد؛ یعنی یه لحظه؟ اصلاً گیریم پولشو دارم، پاسپورت و ویزا و بلیطو یه‌روزه جور کنم، انگار ایران ثبات داره؟ یهو دیدی جنگ شد، می‌مونی اون‌ور مرز. که اینم نمی‌شه، چون اصلاً تو مگه پاسپورت داری که بری اون‌ور مرز و نتونی برگردی؟ هیچی… فقط دیدم خارجیا انگار تو یه دنیای دیگه‌ان. اصلاً نمی‌دونن ایرانی بودن چجوریه. حالا اینا رو بی‌خیال؛ من چرا از خیابون می‌ترسم دیگه؟ نمی‌دونم این تروماست یا چی. پاهام سست می‌شه تو خیابون، می‌ترسم. حس می‌کنم الان یکی می‌پره، حمله می‌کنه بهم، کله‌مو می‌کنه تو گونی. صدای فشفشه میاد می‌ترسم نکنه تیراندازیه. جای زخم رو بدن کسی می‌بینم، سریع فکر می‌کنم نکنه ساچمه خورده. آدمایی که اصلاً باهاشون حرفم نمی‌زدمو چک می‌کنم ببینم زنده‌ان یا نه. چرا بعضیا از ۱۸ام استوری نذاشتن؟. شب‌ها کابوس می‌بینم. و یه غمی هم هست که نمی‌ره، یه سنگینیه که همیشه روی قلبم نشسته، مثل زخمی که تازه کهنه شده. انگار هر نفس، یه تکه از منو می‌کشه و هیچ‌کس نمی‌تونه نگاهش کنه. گاهی حاضرم فقط بشینم و حس کنم درد توی بدنم می‌چکه، شاید سبک شم، ولی هیچ‌وقت سبک نمی‌شم. یاد رها می‌افتم که گفت گاهی فقط باید دچار بود ،پس دچار میمونم و ذره ذره زندگیو حس میکنم جای رها زندگی میکنم تا غم رو شکست بدم. با این اوضاع، اگه تغییری شکل نگیره، اولین قدمم مهاجرته. زیر ۲۵ سال مهاجرت نشد، بورسیه نشد، با پول نشد، پناهنده می‌شم؛ یا تهش می‌میرم یا می‌تونم زندگیمو جایی بسازم که فردا بچه‌م لازم نباشه کف خیابون جون بده واسه کوچک‌ترین حقش.اما دوس دارم ک ایران بشه آباد تا بمونیم و بسازیمش... دردش فقط ترس از موندن یا رفتن نیست، درد اینه که هیچ‌کدوم انتخاب نیست. هر طرفو که نگاه می‌کنی، یه جور باختنه. من به درک، چون یاد گرفتم همه‌جوره ایمانم فقط به خودمو خدامه و این‌که چطور خودمو نجات بدم. بچه‌های اعدامی رو چی‌کار کنیم؟ امیدوارم توییت زدن جواب بده. یادم میفته چه عاشقایی رو از هم جدا کردین چه مادرایی رو داغدار...

تو دیگه به خونه برنمیگردی، ولی مامان هنوزم به اندازه‌ی چهار نفر غذا درست میکنه، اتاقتو مرتب نکرده، هنوزم فکر میکنه قراره برگردی و سرت غر بزنه. ولی من میدونم، بابا هم میدونه، تو اینجا نیستی، ما حتی نتونستیم پیدات کنیم. وقتی مامان میز میچینه ناخودآگاه میگه «صداش کن بیاد» بعد یه لحظه مکث می‌کنه، یادش میاد تو دیگه نیستی، بعد وانمود می‌کنه که فقط حواسش پرت بوده و با پشت دستش بخار روی عینکش رو پاک می‌کنه. اتاقت هنوز بوی خودتو میده، بوی اسپری ارزونی که همیشه می‌گفتم خفه‌کننده‌ست، بوی کتاب‌های ورق‌خورده‌ت، بوی کفش‌های کتونی خاکی‌ات که مامان چندبار خواست بندازه دور و هر بار منصرف شد. ملحفه‌هات همون‌جوری مچاله‌ست، انگار فقط رفتی بیرون و قراره برگردی و خودتو پرت کنی روی تخت و بگی «یه چایی بیار » و من از حرص بگم «خودت پا داری». یادت میاد سر چی با هم قهر کردیم؟ تو همیشه اذیتم می‌کردی و جیغ منو در می‌آوردی، الکی وسایل اتاقمو بهم می‌ریختی و موهامو باز می‌کردی روزهایی بود که آرزو می‌کردم برادرم نباشی، از سر لج‌بازی و حرص خوردن، الان خونه خیلی ساکته، اتاقم همیشه مرتبه. الان تو نیستی که حرصم رو دراری، ولی چرا؟ چرا؟ چرا قلبم این‌همه درد میکنه؟ بابا شب‌ها دیرتر میاد خونه، نه اینکه کارش بیشتر شده باشه، نه… فقط نمی‌خواد زود بیاد و با اون صندلی خالی روبه‌رو بشه، همون صندلی گوشه‌ی سفره که همیشه روش می‌نشستی و با دست لقمه می‌گرفتی و مامان غر می‌زد که «با قاشق بخور بچه» و تو می‌خندیدی. هیچکی روی اون صندلی نمی‌شینه. ما حتی نتونستیم پیدات کنیم. نه قبری، نه نشونی، نه جایی برای فاتحه خوندن، فقط یه آسمون که هر بار نگاهش می‌کنم نمی‌دونم کجاشو باید صدا بزنم. باید بگم کجایی؟ باید بگم سردت نیست؟ باید بگم اون شب سرد چی بهت گذشت داداش؟ مامان هنوز تولدت رو یادشه، کیک نمی‌خره ولی اون روز حتما یه غذای مورد علاقه‌ت رو درست می‌کنه، میگه «به نیت سلامتی‌ش» و من نمی‌دونم باید چی بگم، چون سلامتی مال کسیه که هست، نه کسی که حتی نتونستیم پیداش کنیم بعضی شب‌ها صدای در که میاد، هردومون یه لحظه سرمون برمی‌گرده. این حرکت مشترک ماست، یه امید مسخره، یه خیال کوتاه، بعد دوباره همه‌چیز می‌ریزه سر جاش، مثل گرد و خاکی که بعد از تکوندن فرش آروم می‌شینه زمین. هنوز تیشرت‌هایی که یواشکی از توی کمدت برداشتم رو دارم، اون‌ها رو می‌پوشم و دارن بوی تو رو از دست میدن. می‌دونی بدترین بخشش چیه؟ اینکه دنیا ادامه داره. نونوایی سر کوچه هنوز صف داره، مدرسه‌ی روبه‌رو هنوز زنگ می‌زنه، پاییز اومد و رفت، زمستونم رد شد، انگار نه انگار یه نفر از این خونه کم شده. انگار نه انگار یه صدا، یه خنده، یه مشت محکم روی در اتاق من که می‌گفت «پاشو تنبل» حذف شده. تو دیگه به خونه برنمی‌گردی، اینو من می‌دونم، بابا هم می‌دونه، حتی مامان ته دلش می‌دونه، ولی هیچ‌کدوم جرئت نداریم بلند بگیم، چون گفتنش یعنی تموم کردن، یعنی بستن درِ امید، و ما هنوز با یه نخ نازک، با یه احتمالِ غیرممکن زندگی می‌کنیم.

می‌خوام آخرین لحظه‌ی زنده‌بودنم، دقیقا همون لحظه که یک نفس دیگرم مرگه هم بگم: من تا نهایتش رو احساس کردم و داشته‌ام!

نبودنت بر همه‌ی وجودم ریشه دوانده و سراسرش را پوشانده. جوری که زخم‌های دیگرم باعث خونین شدن زخم تو که در سراسر وجودم گسترده شده، می‌شوند.