بابونه
Открыть в Telegram
Больше
Страна не указанаКатегория не указана
258
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
+1530 день
Архив постов
257
Repost from در سایه سَرو
سلام و درود خدمت همه!
ما تصمیم بر این گرفتیم که فولدر «برای آزادی» را دوباره بسازیم. اینبار با تغییراتی در کانالهای این فولدر.
خوشحال میشوم در اشتراکگذاری این فولدر سهیم باشید، بنویسید و کانال اضافه کنید.
سپاس
لینک فولدر:
https://t.me/addlist/zKHgUKrgDNU5YTE1
257
آدم که دوستانش را از دست نمیدهد! دشمنانِ مخفیاش را پیدا میکند، دوستان واقعی هر اتفاقی هم که بیفتد، تا پایان دوست میمانند.
- ویکتور هوگو
257
بخشی از وجودم می گفت : «امیر ، این تو نیستی . تو بی دل و جراتی شالوده ات را همین جوری ریخته اند و این اصلاً چیز بدی نیست ،چون حداقل میتوانی به این ببالی که هرگز در این باره به خودت دروغ نگفته ای . دست کم نه در این باره.
بزدلی تا وقتی با احتیاط همراه باشد،هیچ ایرادی ندارد اما اگر یک بزدل از یادش برود که کیست… خدا به فریادش برسد.»
257
با هر بار دیدن یک شاگردکام بنام «حمزه» یاد «آصف» شخصیت ناسالمِ رمان بادبادک باز می اُفتم چون؛ چشمان آبی رنگ ، اندام لاغر و قد بلند اش دقیق چنین آدمی را در نظرم می نمایاند اما حمزه برعکسِ آصف در آرامی و عاجزی طوری ست که حتی صدایش به سختی شنیده میشود.
257
در پهلوی یاد گرفتن قاعده ، اخلاق و اصول زنده گی یاد بگیریم از آدمهای سست عنصر دور باشیم خواه در هر عرصه باشند ؛ چه در رفاقت ، چه در کار و …!
257
وقتی کتاب «بادبادک باز » را بخوانی پی میبری که افغانستان از زمانی که تهداب اش نهاده شده بود قوم پرستی در آن وجود داشت زمان های که من و شما نبودیم اما حال خود شاهد تعصب و ریشه های قوی اش هستیم.
257
+1
وقتی زمستان سال بعد رسید، تنها یک جای زخم کوچک روی لبش به جا مانده بود و این نکته ای بس طعنه آمیز بود ؛چون از همان زمستان بود که که حسن دیگر لبخند نزد.
#بادبادک باز
#خالد حسینی
257
با غمی که در صدا و چشم هایش بود میگفت؛ اولین باری که سر صحبت را باز کرده بودیم حرف بالای موضوعی شد و چیزی را فراموش کرد پیش دستی کردم و برایش گفتم ؛ شما را درک میکنم «یک سر دارید و هزار سودا» با لبخند و هدف خاصی گفت فعلاً که فقط یک سودای قشنگ در سر دارم و بعدش را ببینم چه خواهد شد ، و از آن روز دو سال و چند ماه میگذرد اما،هیچ گاهی نشد این «یک سر و هزار سودا» را بشنوم و ته دلم خالی نشود.
257
برای روزهای که قرار است باز هم در دنیای سوت و کورِ بی اینترنتی وارد شویم ، برایم کتاب معرفی کنید.😐
257
هرگز دلم از یاد تو غافل نشود
گر جان بشود مهر تو از دل نشود
افتاده ز روی تو در آیینهٔ دل
عکسی که به هیچ وجه زایل نشود
257
هنوز غوطهوری در خیال خام خودت
تو هم شبیه من افتادهای به دام خودت
تو مثل شهر شلوغ و من آشنای غریب
بیاب گمشدهای را در ازدحام خودت
دلم اگرچه بنایی خراب و متروکهست
بیا بکوب و بساز و بزن به نام خودت
به پای قول خودم ماندهام ولی گاهی
تو هم بمان سر قولت به احترام خودت
اگرچه با همه قهری، به زور هم که شده
سری تکان بده در پاسخ سلام خودت
بدان گذشتن تو کمتر از تلافی نیست
مباد آنکه بسوزی در انتقام خودت
شدم من آینهای رو به روی آینهات
تو هم هر آینه مشغول قتل عام خودت
